نقد و بررسی
نقد The Raging Moon | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
درامِ دگرگونی، نه صرفاً داستان عشق «The Raging Moon» ساختهٔ Bryan Forbes در آغاز چنین مینماید که با داستان مردی روبهرو هستیم که زندگیاش ناگهان از مسیر پیشین منحرف میشود؛ اما فیلم بهتدریج از روایت یک حادثه فراتر میرود و به پرسشی انسانیتر میرسد: وقتی تصویر آشنای آدم از خودش فرو میریزد، چگونه میتواند دوباره راهی برای زیستن پیدا کند؟
بروس پریچارد، جوانی پرتحرک و تندخو، پس از فلجشدن با واقعیتی روبهرو میشود که نه فقط توان جسمیاش، بلکه استقلال، عادتها و تصورش از آینده را دگرگون میکند. فیلم به جای آنکه این دگرگونی را به یک لحظهٔ قهرمانانه فروبکاهد، آن را فرایندی آرام، پرنوسان و گاه ناخوشایند نشان میدهد. خشم بروس و فروپاشی استقلال بروس در نخستین مواجههها شخصیتی آسانپسند نیست؛ و همین امتیاز مهم فیلم است.
او با تلخی، طعنه و ناسازگاری به محیط تازهاش واکنش نشان میدهد. این رفتارها صرفاً نشانهٔ بدخلقی نیستند، بلکه راهیاند برای پسزدن ترحم دیگران و پنهانکردن ترسی که هنوز توان نامگذاریاش را ندارد. فیلم او را به الگویی بینقص از رنجدیدگی بدل نمیکند؛ اجازه میدهد خودخواه، خشن و گاه آزاردهنده باشد، بیآنکه این وجوه را از زمینهٔ انسانی شخصیت جدا کند.
آسایشگاه نیز در این روایت فقط پسزمینهای برای آشنایی عاشقانه نیست. مقررات، نظم روزانه و وابستگی به دیگران، محدودیتهایی واقعیاند که بروس را وامیدارند با تغییر موقعیت خود کنار بیاید. فیلم از این راه نشان میدهد که دشواری معلولیت تنها به بدن مربوط نیست؛ در نسبت فرد با خانواده، نهادها و نگاه جامعه نیز ریشه دارد.
« خشم بروس و فروپاشی استقلال بروس در نخستین مواجههها شخصیتی آسانپسند نیست؛ و همین امتیاز مهم فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آنچه بروس از دست میدهد، فقط توانایی پیشین نیست، بلکه اختیارِ سادهٔ تصمیمگرفتن دربارهٔ زندگی روزمره است. رابطهای که بهتدریج شکل میگیرد ورود جیل به جهان بروس، مسیر عاطفی داستان را میگشاید؛ اما اهمیت رابطهٔ آن دو در این است که هر یک دیگری را از منظری تازه میبیند. جیل، که خود تجربهٔ زیستن با محدودیت جسمی را دارد، صرفاً سرچشمهٔ امید یا درمانی برای اندوه بروس نیست.
حضور او امکان گفتوگویی برابر را فراهم میکند؛ گفتوگویی که در آن هم شوخی و سرسختی جا دارد و هم آسیبپذیری. نزدیکی آنها از دل موقعیتی مشترک برمیآید، اما به همانندی کامل فروکاسته نمیشود: هر یک شخصیت، پیشینه و شیوهٔ خاص خود را دارد. با این همه، پرداخت رابطه در همهٔ لحظات به یک اندازه ظریف نیست.
فیلم برای گذار از بیگانگی بروس به دلبستگی، گاهی شتاب میکند و برخی مراحل عاطفی را بیش از اندازه فشرده میسازد. این فشردگی ممکن است باورپذیری عاشقانه را برای تماشاگرانی که انتظار تحول تدریجیتری دارند کاهش دهد. در عوض، بازیها بخشی از خلأ فیلمنامه را پر میکنند: نگاهها، مکثها و تغییرات کوچک در رفتار، عمقی میافزایند که گفتوگوها همیشه بهتنهایی فراهم نمیکنند.
مالکوم مکداول و نیروی تضادها مالکوم مکداول در نقش بروس، تعادل دشواری میان پرخاشگری و نیاز به محبت برقرار میکند. شخصیت او میتواند در لحظهای طعنهزن و سرکش باشد و اندکی بعد، بیآنکه تغییرش تصنعی جلوه کند، درمانده یا صمیمی به نظر برسد. جذابیت بازی در این نیست که بروس را به قهرمانی دوستداشتنی تبدیل کند؛ در این است که اجازه میدهد تناقضهایش دیده شوند.
« آنچه بروس از دست میدهد، فقط توانایی پیشین نیست، بلکه اختیارِ سادهٔ تصمیمگرفتن دربارهٔ زندگی روزمره است. »
شخصیتها و اجرا
تندی او سپری است که گهگاه کنار میرود، و آنچه پشت آن آشکار میشود نه شخصیتی ناگهان دگرگونشده، بلکه انسانی است که با پذیرش نیازهای خود دشواری دارد. نانت نیومن نیز جیل را با گرمی و متانت ایفا میکند. نقش او در برخی بخشها کمتر از بروس مجالِ واکاوی درونی مییابد، اما نیومن از همین مواد محدود شخصیتی زنده میسازد.
بازیگران مکمل نیز با تفاوتهای طبقاتی و خلقوخوییشان، پیرامون این دو قهرمان فضایی اجتماعی شکل میدهند؛ فضایی که در آن حمایت، دلسوزی و قضاوت گاه درهم میآمیزند. در نتیجه، فیلم از تکیهٔ کامل بر دوگانهٔ سادهٔ «آدم خوب» و «جامعهٔ بد» پرهیز میکند، هرچند همیشه از کلیشههای دراماتیک دور نمیماند.
بدن، عشق و نگاه جامعه یکی از جسورانهترین جنبههای فیلم برای زمان خود، بهرسمیتشناختن میل، عشق و امکان رابطهٔ عاطفی میان دو فرد دارای معلولیت است. این آدمها نه نمادهایی برای الهامبخشی به دیگراناند و نه موضوعاتی برای ترحم؛ آنها خواستهها، شوخیها، دلخوریها و آرزوی صمیمیت دارند.
فیلم با تمرکز بر این وجه، پرسشی را پیش میکشد که هنوز اهمیت دارد: چرا جامعه گاه بدنهای معلول را از قلمرو عشق، جذابیت و زندگی خصوصی بیرون میگذارد؟ صحنههایی که نگاه ترحمآمیز دیگران را آشکار میکنند، از مؤثرترین لحظات اثرند؛ زیرا فیلم به جای ایراد خطابهای مستقیم، نشان میدهد چگونه دلسوزیِ نمایشی میتواند به نوعی تحقیر بدل شود.
« نانت نیومن نیز جیل را با گرمی و متانت ایفا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بروس و جیل در برابر این نگاه، شوخی و وارونهسازی را به کار میگیرند و برای لحظاتی از موضوعِ تماشای دیگران به صاحبان نگاه بدل میشوند. با وجود این، اثر گاه به چارچوبهای سادهٔ زمانهٔ خود بازمیگردد: استقلال و خوشبختی را بیش از اندازه به یافتن عشق پیوند میزند و کمتر به تجربههای متنوع زندگی معلولان میپردازد.
این محدودیت از ارزش نگاه انسانی فیلم نمیکاهد، اما مرزهای تاریخی آن را آشکار میسازد. ریتم، لحن و زبان سینمایی ریتم آرام فیلم با موضوع آن تناسب دارد. دگرگونی بروس ناگهانی نیست و اثر نیز نمیکوشد با حادثههای پیدرپی، تماشاگر را پیوسته در هیجان نگه دارد. مکثها و لحظات روزمره به شخصیتها فرصت میدهند که در برابر وضعیت تازه واکنش نشان دهند.
همین صبر روایی، گاه به فیلم قدرتی دلنشین میبخشد؛ بهویژه وقتی طنز تلخ و صمیمیت آرام در کنار یکدیگر قرار میگیرند. اما این کندی همیشه ثمربخش نیست. بعضی بخشها بیش از اندازه امتداد مییابند و تغییر لحن از تلخی اجتماعی به گرمای عاشقانه گاهی ناهماهنگ به نظر میرسد. در سطح بصری نیز فیلم بیشتر بر اجرای بازیگران و موقعیتهای روزمره تکیه دارد تا بر میزانسنهای چشمگیر یا فرمپردازی پیچیده.
زبان سینمایی آن روشن و بیپیرایه است؛ انتخابی که به صمیمیت اثر کمک میکند، اما در لحظاتی آن را از نیروی تصویری ماندگارتر محروم میسازد. «The Raging Moon» بیش از آنکه با جلوههای فرمی در خاطر بماند، با لحن و بازیهایش اثر میگذارد. جایگاه و ماندگاری اثر این فیلم در کارنامهٔ مالکوم مکداول، در قیاس با آثار شناختهشدهتر او، کمتر دیده شده است؛ با این حال، دیدنش فرصتی فراهم میکند تا دامنهٔ بازیگری او را بیرون از تصویر سرکش و پرآشوبی که بسیاری از تماشاگران از او به یاد دارند، بشناسیم.
« این محدودیت از ارزش نگاه انسانی فیلم نمیکاهد، اما مرزهای تاریخی آن را آشکار میسازد. »
قوتها و کاستیها
اثر همچنین سندی از شیوهٔ بازنمایی معلولیت در سینمای بریتانیا در آغاز دههٔ ۱۹۷۰ است: جسور در طرح برخی تابوها، اما همچنان محدود به انتظارات روایی و اجتماعی دوران خود. ارزش فیلم در بینقصبودنش نیست. رابطهٔ مرکزی گاهی شتابزده است، برخی شخصیتها فرصت کافی برای پیچیدهشدن نمییابند و ریتم آرام آن ممکن است حوصلهبر باشد.
با این حال، نگاهش به خشم و آسیبپذیری بروس، و جدیگرفتن حق عشق و صمیمیت جیل و او، به فیلم نیرویی فراتر از یک ملودرام معمولی میدهد. اثر به جای آنکه معلولیت را به موعظهای دربارهٔ شجاعت تبدیل کند، میکوشد زندگی را در تمام ناسازگاریها و لحظات کوچک آن ببیند. جمعبندی «The Raging Moon» درامی آرام و تلخوشیرین دربارهٔ فروپاشی عادتها و امکان ساختن معنایی تازه از دل آن است.
فیلم در پرداخت عاشقانهاش گاه شتاب میگیرد و در ریتم و تغییر لحن کاملاً یکدست نیست، اما بازی پرقدرت مکداول و ظرافت نیومن به آن گرمایی انسانی میبخشند. مهمتر از همه، اثر به شخصیتهایش اجازه میدهد خشمگین، شوخ، خواهان عشق و گاه ناتوان باشند؛ نه نمادهایی برای ترحم، بلکه آدمهایی با زندگی درونی.
حاصل، فیلمی است که با صداقت عاطفیاش ماندگار میشود و بیآنکه به احساساتیگری افراطی پناه ببرد، بر تماشاگر اثر میگذارد.
ثبت دیدگاه