نقد و بررسی
نقد Wrath of Dracula | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازخوانی کلاسیک از زاویهٔ مینا فیلم «خشم دراکولا» ساختهٔ استیو لاوسون، در ظاهر به یکی از شناختهشدهترین مسیرهای داستانی ادبیات گوتیک بازمیگردد، اما نقطهٔ عزیمتش تغییر زاویهٔ دید است. اینبار مینا هارکر نه صرفاً زنی نگران و در انتظار، بلکه شخصیتی است که برای یافتن همسرش راهی ترانسیلوانیا میشود و ناچار است در جهانی بیگانه، خطر را بشناسد و با آن روبهرو شود.
فیلم از همین جابهجایی نیرو میگیرد: قهرمان داستان از حاشیه به مرکز میآید و ماجراجویی به جای آنکه صرفاً دربارهٔ شکار یک هیولا باشد، به سفری برای آزمودن اراده و استقلال او بدل میشود. این انتخاب ظرفیت دراماتیکی روشن دارد؛ مینا میتواند هم پیوند عاطفی داستان را حفظ کند و هم کنشگر اصلی آن باشد.
با اینحال، فیلم همیشه از امکانهای این ایده بهره نمیبرد. تغییر نقش او بیش از آنکه به کاوشی عمیق در تجربهٔ زنانه و مناسبات قدرت بدل شود، گاه به تمهیدی برای راهاندازی ماجرای اکشن شباهت پیدا میکند. استقلال مینا در مرکز روایت قرار دارد، اما کیفیت پرداخت آن در همهٔ لحظهها به اندازهٔ خود ایده قانعکننده نیست.
مسیر داستان و میزانسن روایی مینا در جستوجوی جاناتان به سرزمینی دورافتاده و ویرانشده قدم میگذارد و با ون هلسینگ روبهرو میشود؛ مردی که دانش شکار خونآشامها را در اختیار دارد و او را برای مقابله با تهدید پیش رو آماده میکند. از این نقطه، روایت میان آموزش، آمادهشدن برای رویارویی و تلاش برای نزدیکشدن به قلعهٔ دراکولا حرکت میکند.
« این انتخاب ظرفیت دراماتیکی روشن دارد؛ مینا میتواند هم پیوند عاطفی داستان را حفظ کند و هم کنشگر اصلی آن باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ساختار ساده و سرراست است و فیلم از پیچیدگیهای چندلایه پرهیز میکند؛ در عوض، میکوشد یک ماجرای گوتیک را به قصهای دربارهٔ یادگیری و دگرگونی قهرمان تبدیل کند. این رویکرد گاهی مؤثر است، اما در بخشهایی به گفتوگوهای توضیحی و صحنههایی متکی میشود که بیشتر اطلاعات میدهند تا تنش بسازند.
دانستههای ون هلسینگ دربارهٔ موجودات شب، گذشتهٔ شکار و قواعد جهان داستان، قرار است بنیان ماجرا را محکم کند؛ بااینحال، وقتی اطلاعات با کنش یا تصویر همراه نمیشود، ضرباهنگ افت میکند. مسئله فقط طول گفتوگوها نیست، بلکه این است که بسیاری از آنها به جای آشکارکردن شخصیتها یا تغییر رابطهشان، وظیفهٔ انتقال اطلاعات را بر دوش میکشند.
مینا؛ قهرمانی میان ایده و اجرا مینا مهمترین امتیاز بالقوهٔ فیلم است. او با تصمیمی شخصی و روشن وارد ماجرا میشود و پذیرای نقشی منفعل نیست. مسیر آموزش او بهدرستی میتواند وجهی جسمانی و روانی داشته باشد: زنی که از شناختی محدود آغاز میکند و کمکم توان مقابله با نیرویی هراسانگیز را به دست میآورد.
حضور هاناج بنگ بندز به این مسیر انرژی و جسارت میبخشد و در بخشهایی که مینا از تردید به عمل میرسد، فیلم به هدف خود نزدیک میشود. اما دگرگونی شخصیت گاه شتابزده به نظر میرسد. یادگیری مهارتهای لازم و آمادگی برای مبارزه، بیش از آنکه در روندی باورپذیر و تدریجی شکل بگیرد، به میانبری روایی تبدیل میشود.
« مینا؛ قهرمانی میان ایده و اجرا مینا مهمترین امتیاز بالقوهٔ فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، استقلال مینا بیشتر در سطح رخدادها دیده میشود تا در لایههای درونی شخصیت. فیلم به او فرصت میدهد دست به عمل بزند، اما کمتر درنگ میکند تا نشان دهد این تجربه چه هزینهای دارد، چه ترسهایی را بیدار میکند یا تصور او از خودش و جهان را چگونه تغییر میدهد. قهرمانمحوری اثر از این جهت گامی جسورانه است، اما توسعهٔ شخصیت به اندازهٔ اهمیت این گام پیش نمیرود.
دراکولا و کمرنگشدن تهدید در داستانی با چنین عنوانی، انتظار میرود دراکولا حضوری فراگیر داشته باشد؛ حتی غیبت جسمانی او نیز باید سایهای سنگین بر جهان فیلم بیندازد. در این اثر، اما کنت در بخش عمدهای از زمان کمرنگ میماند. توجه اصلی به مینا و ون هلسینگ معطوف است و خطر دراکولا بیشتر از راه گفتار و انتظار احساس میشود تا از راه حضوری مداوم و ملموس.
تعویق رویارویی میتواند تعلیق بسازد، اما وقتی نشانههای تهدید به اندازهٔ کافی نیرومند نباشند، انتظار به جای اضطراب به خلأ بدل میشود. این مسئله برای شخصیت اصلی فیلم نیز پیامد دارد. دراکولا نه فقط دشمنی که باید شکست بخورد، بلکه نیرویی است که باید در برابر جسارت و تحول مینا معنا پیدا کند.
هرچه شناخت ما از او محدودتر باشد، رویارویی نهایی نیز از وزن نمادین و عاطفی کمتری برخوردار میشود. فیلم از چهرهٔ آشنای خونآشام و عناصر کلاسیک پیرامون او بهره میگیرد، اما در ساختن حضوری واقعاً مسلط و بهیادماندنی، به نتیجهای یکدست نمیرسد. عروسهای دراکولا نیز بیش از آنکه به مجموعهای از شخصیتهای مستقل تبدیل شوند، بخشی از فضای تهدیدآمیز پیرامون او باقی میمانند.
« در نتیجه، استقلال مینا بیشتر در سطح رخدادها دیده میشود تا در لایههای درونی شخصیت. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای گوتیک و کیفیت تصویر یکی از نقاط قوت فیلم، بهرهگیری از مکانهای واقعی و معماریهایی است که بافت و قدمت خود را بر قاب تحمیل میکنند. عمارتها، فضاهای بسته و محیطهای فرسوده به جهان داستان حس مادی میدهند؛ گویی وحشت در اینجا صرفاً محصول سایهپردازی نیست، بلکه از دل مکانهایی برمیخیزد که تاریخ و ویرانی در آنها رسوب کرده است.
فیلمبرداری نیز در بهترین لحظهها از همین بافت سود میبرد و به جای تکیهٔ کامل بر جلوههای نمایشی، بر فضای سنگین و حس محصوربودن تکیه میکند. بااینحال، این ظرفیت بصری پیوسته حفظ نمیشود. برخی صحنهها با قاببندیهای کمتحرک و تدوینی کند همراهاند و گاه فضای بالقوهٔ وهمآلود به پسزمینهای ایستا تبدیل میشود.
فیلم برای ساختن ترس، بیش از آنکه به تصاعد تدریجی اضطراب یا بازی دقیق با اطلاعات تماشاگر متکی باشد، به نشانههای آشنای ژانر تکیه میکند. بنابراین، فضای گوتیک هرچند در ظاهر حاضر است، همیشه به تجربهای حسی و پرتنش تبدیل نمیشود. بازیها، موسیقی و رگههای طنز بازیها در مجموع در سطحی ناهموار قرار دارند.
بندز برای مینا تحرک و سرسختی به همراه میآورد، اما اجرای برخی نقشهای دیگر خشکتر است و گفتوگوها گاهی حالتی تصنعی پیدا میکنند. مارک تاپینگ در نقش ون هلسینگ با لحنی رسمی و رازآمیز ظاهر میشود؛ لحنی که میتواند برای شخصیتی کهنهکار و رازپوش مناسب باشد، اما در بعضی لحظهها فاصلهای ناخواسته میان بازیگر و فضای موقعیت ایجاد میکند.
« بااینحال، این ظرفیت بصری پیوسته حفظ نمیشود. »
قوتها و کاستیها
ناهمگونی اجراها باعث میشود فیلم گاه میان جدیت گوتیک و حالوهوایی سبکتر معلق بماند. موسیقی متن و شوخیهای پراکنده به اثر انرژی میدهند و از یکدستشدن فضای آن در لحنی عبوس جلوگیری میکنند. این رگههای طنز، اگر با ضرباهنگ و لحن کلی هماهنگ باشند، میتوانند وجه سرگرمکنندهٔ فیلم را تقویت کنند.
اما همین تغییر لحن گاهی مرز میان هجو، ماجراجویی و وحشت را مبهم میسازد. نتیجه، فیلمی است که در برخی صحنهها میخواهد ترسناک باشد و در برخی دیگر از اغراقهای ژانری لذت میبرد، بیآنکه همیشه پیوندی محکم میان این دو بسازد. اکشن و ریتم در نیمهٔ نخست، فیلم زمان قابلتوجهی را صرف آمادهسازی و گفتوگو میکند؛ در نیمهٔ میانی نیز همین مکثها گاه به افت ریتم میانجامند.
برای داستانی که وعدهٔ سفر، آموزش و نبرد با خونآشامها را میدهد، این کندی میتواند ناامیدکننده باشد. صحنههای اکشن باید جبرانکنندهٔ انتظار باشند، اما اجرای مبارزهها همیشه از وضوح و انسجام لازم برخوردار نیست. اغراق حرکات گاهی به جذابیت سرگرمکنندهٔ فیلم کمک میکند، اما در مواردی نیز ناهمواری اجرا را آشکارتر میسازد.
بااینهمه، انرژی ماجراجویانهٔ اثر کاملاً از میان نمیرود. فیلم میخواهد قصهٔ دراکولا را از محدودهٔ وحشت صرف بیرون بیاورد و به ماجرایی دربارهٔ آموزش، تعقیب و مقابله تبدیل کند. این انتخاب برای تماشاگرانی که از بازخوانیهای متفاوت استقبال میکنند، جذاب است؛ مشکل آنجاست که پیوند میان بخشهای گفتوگومحور و لحظههای پرتحرک به اندازهٔ کافی روان نیست.
« ناهمگونی اجراها باعث میشود فیلم گاه میان جدیت گوتیک و حالوهوایی سبکتر معلق بماند. »
جمعبندی
فیلم در بهترین حالت، سرزندگی یک روایت کمادعا را دارد؛ در ضعیفترین حالت، میان مقدمهچینی طولانی و اکشنی نابرابر گرفتار میشود. جمعبندی «خشم دراکولا» ایدهای روشن و بالقوه گیرا دارد: مینا هارکر را از جایگاه منتظر بیرون میکشد و او را در مرکز یک ماجرای گوتیک قرار میدهد. فضای معماری واقعی، موسیقی پرتحرک و چاشنی طنز، به فیلم هویتی سرگرمکننده میبخشند؛ اما روایت توضیحمحور، افت ریتم در بخشهایی از میانه، اکشن ناهموار و حضور دیرهنگام و کمرنگ دراکولا مانع میشوند این ایده به اثری کاملاً منسجم بدل شود.
حاصل، بازخوانیای است که جسارتش در تغییر محور داستان از وفاداری کامل به شخصیتها و ساختار دراماتیک جلوتر میرود. برای تماشاگر علاقهمند به نسخههای متفاوت از اسطورهٔ دراکولا، فیلم نکتههایی برای توجه دارد، بهویژه در تمرکز بر ارادهٔ مینا؛ اما آنچه بیش از همه به یاد میماند، فاصلهٔ میان ظرفیت ایده و کیفیت اجرای آن است.
ثبت دیدگاه