نقد و بررسی
نقد The Family Fang | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانوادهای که زندگی را به صحنه بدل میکند «The Family Fang» با پرسشی ساده اما ناآرامکننده آغاز میشود: اگر والدین، زندگی خانوادگی را بخشی از اثر هنری خود بدانند، فرزندان در کجای این اثر قرار میگیرند؟ فیلم بهجای آنکه خانوادهای معمولی را درگیر حادثهای نامعمول کند، از همان ابتدا جهانی میسازد که در آن مرز میان خانه و صحنه، بازی و واقعیت، و محبت و بهرهکشی پیوسته جابهجا میشود.
کالب و کامیل، زوجی هنرمند، اجراهای نامتعارف و تحریکآمیزی در فضای عمومی خلق میکنند؛ اجراهایی که گاه تماشاگران را به واکنش وامیدارند و گاه فرزندانشان را نیز در دل موقعیتهایی قرار میدهند که معنای دقیقشان برای آنان روشن نیست. فیلم در زمان حال، آنی و باکستر را در بزرگسالی دنبال میکند؛ خواهر و برادری که پس از ناپدیدشدن پدر و مادرشان به جستوجوی حقیقت میروند.
این چارچوب معمایی، موتور حرکت داستان است، اما اهمیت فیلم بیش از آنکه در یافتن پاسخ یک پرسش جنایی باشد، در بررسی پیامدهای دیرپای کودکیای است که از ابتدا به چشم ماده خامِ آفرینش هنری نگریسته شده است. اقتباس از رمانی به همین نام، فیلم را در مسیری قرار میدهد که هم به روابط خانوادگی میپردازد و هم به این پرسش که هنر تا کجا میتواند از زندگی دیگران وام بگیرد.
هنر، فریب و مسئولیت اخلاقی اجراهای کالب و کامیل برای فیلم صرفاً مجموعهای از صحنههای عجیب یا طنزآمیز نیستند؛ آنها صورت بیرونی یک اختلاف اخلاقیاند. از یک سو، هنر تجربی میتواند نظم روزمره را برهم بزند، تماشاگر را از بیتفاوتی بیرون بکشد و واکنشی واقعی پدید آورد. از سوی دیگر، وقتی دیگران بدون آگاهی یا رضایتشان وارد این تجربه میشوند، پرسش از آزادی هنرمند دیگر انتزاعی نیست: چه کسی هزینه این اثر را میپردازد؟
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آیا هدف هنری میتواند آسیب به اطرافیان را توجیه کند؟ فیلم پاسخ روشن و نظریهپردازانهای به این پرسش نمیدهد و همین، بخشی از جذابیت آن است. خانواده فنگ در ذهن برخی میتواند گروهی جسور و آوانگارد باشد و در ذهن برخی دیگر، والدینی خودخواه که نیاز فرزندانشان به امنیت را نادیده گرفتهاند.
این دو برداشت در کنار هم باقی میمانند و تماشاگر را وامیدارند تا میان ستایش خلاقیت و سنجش پیامدهای آن تمایز بگذارد. بااینحال، فیلم گاهی بیش از آنکه خود اجراها را با جزئیات بکاود، از آنها بهعنوان زمینهای برای گفتوگو درباره خانواده استفاده میکند؛ در نتیجه، جهان هنری فنگها میتواند کمتر بسطیافته از ظرفیت اولیهاش به نظر برسد.
زخمهای کودکی در زندگی بزرگسالی در مرکز روایت، آنی و باکستر قرار دارند؛ دو شخصیتی که گذشته مشترک دارند، اما آن را به یک شیوه تجربه نکردهاند. اختلاف میانشان فقط بر سر چگونگی جستوجوی والدین نیست؛ هرکدام خاطرهها، رنجها و شیوه دفاعی خاص خود را با خود حمل میکند. فیلم بهخوبی نشان میدهد که تجربه مشترک لزوماً به خاطرهای مشترک نمیانجامد.
خواهر و برادر ممکن است زیر یک سقف بزرگ شده باشند، اما هرکدام از آن خانه تصویری متفاوت با خود بیرون برده باشد. بخش مهمی از کشش عاطفی فیلم از همین تنش میآید: آنی و باکستر از والدینشان دلخورند، اما پیوندشان با آنان به آسانی گسستنی نیست. خشم، دلتنگی، شرم و وفاداری در این رابطه همزمان حضور دارند.
« آیا هدف هنری میتواند آسیب به اطرافیان را توجیه کند؟ »
شخصیتها و اجرا
فیلم در لحظههای موفقش از قضاوت سادهانگارانه پرهیز میکند؛ نه گذشته را به خاطرهای دلپذیر و بیخطر تبدیل میکند و نه آن را به روایتی یکدست از قربانیبودن فرو میکاهد. این پیچیدگی، بهویژه در تعامل خواهر و برادر، به داستان عمق میدهد. بازیها و ظرافتهای اجرایی جیسون بیتمن در نقش باکستر، شخصیتی کمحرفتر و درونگراتر از تصویری که گاه در نقشهای کمدی از او به یاد میآید ارائه میکند.
او اندوه شخصیت را با تأکیدهای پررنگ یا لحظههای نمایشی بیان نمیکند؛ بیشتر در مکثها، واکنشهای کوتاه و نوعی خستگی پنهان قابلمشاهده است. همین خویشتنداری کمک میکند طنز تلخ فیلم به جای آنکه از بیرون بر شخصیت تحمیل شود، از دل وضعیت او سر برآورد. نیکول کیدمن در نقش آنی، وجه دیگری از آشفتگی خانواده را نمایندگی میکند: زنی که کوشیده زندگی مستقلی بسازد، اما گذشته همچنان در تصمیمها و روابطش اثر میگذارد.
حضور او همزمان میتواند تند، آسیبپذیر و مضحک باشد، بیآنکه این کیفیتها یکدیگر را خنثی کنند. شیمی میان کیدمن و بیتمن باورپذیر است؛ گفتوگوهایشان حس آشنایی دیرینهای دارد که پشت آن هم مهر هست و هم دلخوری. کریستوفر واکن و مریآن پلَنکت نیز با حضوری متفاوت، هالهای از شوخطبعی و بیقراری پیرامون والدین شکل میدهند.
این بازیها به فیلم کمک میکنند حتی در بخشهایی که روایت سست میشود، از نظر انسانی زنده بماند. طنزی که همیشه به مقصد نمیرسد کمدی فیلم از جنس شوخیهای پیوسته و آشکار نیست؛ بیشتر از برخورد موقعیتهای absurd با واکنشهای جدی شخصیتها پدید میآید. همین تضاد، به اثر لحنی خاص میدهد: اتفاقی ممکن است هم خندهدار باشد و هم آزاردهنده، و تماشاگر در تشخیص واکنش مناسب مردد بماند.
« این پیچیدگی، بهویژه در تعامل خواهر و برادر، به داستان عمق میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
چنین طنزی با موضوع فیلم تناسب دارد، زیرا خانواده فنگ نیز پیوسته دیگران را وادار میکند درباره مرز میان تماشا و مشارکت، و میان شوخی و آسیب، تصمیم بگیرند. اما این لحن همیشه یکپارچه عمل نمیکند. بعضی لحظهها بهخوبی از خنده به اندوه میرسند، درحالیکه برخی دیگر چنان میان کمدی و درام معلق میمانند که اثر عاطفیشان کاهش مییابد.
اگر تماشاگر انتظار کمدی پرخنده داشته باشد، احتمال دارد از خشکی یا تلخی شوخیها فاصله بگیرد؛ اگر هم در انتظار درامی کاملاً متمرکز باشد، تغییرهای لحنی ممکن است پراکنده به نظر برسند. فیلم در بهترین حالت از این ناهماهنگی برای بازتاب آشفتگی خانواده بهره میگیرد، اما در ضعیفترین لحظهها خود نیز از یافتن لحن قطعی بازمیماند.
معمایی با ریتم نابرابر ناپدیدشدن والدین، عنصر تعلیق را به قصه اضافه میکند و پرسش مهمی پیش میگذارد: آیا این اتفاق بخشی دیگر از نمایشهای کالب و کامیل است یا با خطری واقعی روبهرو هستیم؟ این ابهام برای مدتی به روایت نیروی حرکتی میبخشد و گذشته را به حال پیوند میزند. بااینحال، فیلم در اولویتبندی میان معما و درام خانوادگی همیشه موفق نیست.
برخی سرنخها بیشتر کارکردی برای پیشبردن قصه دارند تا آنکه لایههای تازهای از شخصیتها یا روش هنری خانواده را آشکار کنند. ریتم نیز یکدست نیست. رفتوآمد میان زمان حال و خاطرهها میتواند تصویر خانواده را پیچیدهتر کند، اما در بخشهایی ضرباهنگ داستان را کند میسازد. بعضی صحنهها پیش از آنکه به کشف تازهای برسند، بیش از اندازه امتداد مییابند و بعضی از پرسشهای معمایی نیز پاسخهایی به اندازه کافی قانعکننده یا کامل دریافت نمیکنند.
« این ابهام برای مدتی به روایت نیروی حرکتی میبخشد و گذشته را به حال پیوند میزند. »
قوتها و کاستیها
این کاستیها بهخصوص برای تماشاگرانی محسوس خواهد بود که فیلم را در درجه نخست یک رازگشایی میدانند؛ زیرا اثر بیش از آنکه به حل منظم معما وفادار بماند، به دلخوریها و زخمهای شخصیتها بازمیگردد. خانواده، موضوع اصلی و ظرفیت ازدسترفته تناقض مرکزی فیلم در این است که هرچه بیشتر درباره پیامدهای اجراهای فنگها کنجکاو میشویم، گاهی کمتر فرصت مییابیم خود آن اجراها و منطق هنری پشتشان را بشناسیم.
ایده خانوادهای که اعضایش همزمان موضوع، ابزار و تماشاگر هنر والدیناند، ظرفیت فراوانی برای کاوش دارد. فیلم به این ظرفیت اشاره میکند، اما همیشه آن را تا انتها دنبال نمیکند. در نتیجه، برخی نمایشها بیشتر نشانههایی از گذشتهاند تا تجربههایی کامل که بتوان اثرشان را بر فرزندان با تمام پیچیدگی احساس کرد.
این محدودیت، بااینحال، به معنای بیاثرماندن فیلم نیست. تمرکز بر رابطه آنی و باکستر باعث میشود داستان از یک مطالعه صرف درباره هنر تجربی فراتر برود و به پرسشی ملموستر برسد: آیا میتوان والدین را هم دوست داشت و هم بابت آنچه بر سر کودکیمان آوردهاند، سرزنش کرد؟ فیلم پاسخ نهایی را به تماشاگر نمیدهد؛ ارزشش بیشتر در باز نگهداشتن همین تعارض است.
جمعبندی «The Family Fang» فیلمی نامتعارف و گاه نامتعادل است که بهترین لحظههایش را در برخورد میان طنز تلخ و درد خانوادگی پیدا میکند. بازیهای جیسون بیتمن و نیکول کیدمن، رابطه پرتنش اما باورپذیر خواهر و برادر، و ایده مرکزیِ تبدیل خانواده به صحنه اجرا، به آن هویتی متمایز میبخشند.
« ایده خانوادهای که اعضایش همزمان موضوع، ابزار و تماشاگر هنر والدیناند، ظرفیت فراوانی برای کاوش دارد. »
جمعبندی
در مقابل، ریتم کند، نوسان لحن و پرداخت نهچندان کامل معما مانع میشوند همه اجزای آن به یک اندازه اثرگذار باشند. با وجود این، فیلم مسئلهای را پیش میکشد که پس از پایان تماشا نیز باقی میماند: خلاقیت چه زمانی از آزادی هنری به تحمیل بر دیگران تبدیل میشود؟ پاسخ فیلم قطعی نیست، اما همین تردید با تجربه آنی و باکستر پیوند میخورد؛ تجربه کسانی که میکوشند گذشته را بفهمند، بیآنکه ناچار باشند آن را ساده و بیابهام تعریف کنند.
ثبت دیدگاه