نقد و بررسی
نقد The Little Thief | 1988
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
دختری که میدزدد تا چیزی از آنِ خود داشته باشد «دزد کوچولو» ساختهٔ کلود میلر، داستان ژانین کاستانگ، نوجوانی شانزدهساله در فرانسهٔ پس از جنگ جهانی دوم است؛ دختری که در خانهٔ خویشاوندانش احساس تعلق نمیکند و آیندهای روشن پیش روی خود نمیبیند. او برای گریز از زندگی محدود و بیروحش به شهر میرود، کار میکند، رابطههایی تازه میسازد و دست به دزدی میزند.
اما فیلم علاقهای به تبدیلکردن این رخدادها به ماجرای سادهٔ سقوط یا رستگاری ندارد. مسئلهاش بیشتر این است که ژانین در جهانی که مدام برایش تصمیم میگیرد، چگونه میکوشد خودش را تعریف کند؛ حتی وقتی ابزار انتخابهایش خطا و آسیبزاست. فیلم بر پایهٔ طرحی از فرانسوا تروفو ساخته شده و پیوندش با سینمای او، بهویژه با روایتهای نوجوانان سرکش و بیپناه، در روح اثر حس میشود.
بااینحال، ژانین نسخهٔ زنانهٔ شخصیتی آشنا نیست که فقط جای قهرمان دیگری را گرفته باشد. تجربهٔ او با آسیبپذیری و خطرهای ویژهای گره خورده است: بزرگسالان اطرافش نهفقط دربارهٔ کار و آینده، بلکه دربارهٔ بدن و عاطفهاش نیز ادعای حق دارند. فیلم در بهترین لحظاتش همین نابرابری را به شکلی ملموس و بیتکلف نشان میدهد.
سرقت بهمثابه زبان نافرمانی دزدیهای ژانین را نمیتوان صرفاً نشانهٔ طمع یا بدذاتی دانست. آنها بیش از هر چیز عملی برای تصاحب لحظهایِ چیزی هستند که زندگی از او دریغ کرده: انتخاب، هیجان، استقلال و احساس قدرت. او گاهی پیش از آنکه بتواند توضیح دهد از چه چیزی خشمگین است، با عمل پاسخ میدهد.
« او برای گریز از زندگی محدود و بیروحش به شهر میرود، کار میکند، رابطههایی تازه میسازد و دست به دزدی میزند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دزدی در این معنا زبان خام و ناپختهٔ اعتراضی است؛ زبانی که هم دیگران را میرنجاند و هم خود ژانین را در معرض پیامدهای سنگین قرار میدهد. فیلم با هوشمندی شخصیتش را از قضاوت آسان میرهاند، بیآنکه رفتار او را بیضرر جلوه دهد. ژانین میتواند بیملاحظه و خودخواه باشد، اما در پس این رفتارها، تنهایی و خشم نیز دیده میشود.
او نه قدیسی است که جامعه با بیرحمی مجازاتش میکند و نه تبهکاری کوچک که سزاوار مجازات باشد. تضاد میان سرزندگی و ویرانگری اوست که شخصیت را زنده نگه میدارد. اگر دزدیهایش گاه رنگ شیطنت میگیرند، این لحن سبک هرگز به معنای بیاهمیتبودن آسیبهایی نیست که به دیگران میزند. شارلوت گینزبورگ و نیروی حضور شارلوت گینزبورگ در نقش ژانین بیش از آنکه شخصیت را با توضیح و تأکید بسازد، با رفتارهای ظریفش پیش میبرد: سکوت، نگاههای محتاط، پاسخهای تند و لحظههایی که از بیاعتنایی به کنجکاوی میرسد.
در چهره و حرکاتش نوعی دوگانگی ماندگار وجود دارد؛ گویی هم میخواهد از دیگران فاصله بگیرد و هم منتظر است کسی او را جدی بگیرد. این ترکیب، ژانین را به نوجوانی باورپذیر بدل میکند که هنوز نمیداند استقلال برایش چه معنایی دارد، اما آماده نیست آن را بهآسانی واگذار کند. حضور گینزبورگ نیروی اصلی فیلم است، بااینحال انتخاب او ممکن است برای بعضی تماشاگران کاملاً متقاعدکننده نباشد.
گاهی آرامش و خونسردی بازیگر چنان برجسته میشود که فاصلهای میان او و خاستگاه اجتماعی شخصیت احساس میشود؛ انگار ژانین بیش از آنکه از دل محیطش برخاسته باشد، از آن جدا ایستاده است. با وجود این، بازی او چنان دقیق به تناقضهای دختر نزدیک میشود که این فاصله همیشه به ضعف تبدیل نمیشود.
« فیلم با هوشمندی شخصیتش را از قضاوت آسان میرهاند، بیآنکه رفتار او را بیضرر جلوه دهد. »
شخصیتها و اجرا
ژانین با یک واکنش واحد تعریف نمیشود: میتواند در یک لحظه جسور و در لحظهای دیگر گمگشته باشد. همین ناپایداری، نه نقصی برای پنهانکردن، بلکه بخشی از حقیقت شخصیت است. بزرگسالان، پناهگاههایی ناپایدار میشل، رائول و موریست هر یک دورهای از زندگی ژانین را شکل میدهند، اما فیلم آنها را راهحلهایی قطعی برای تنهایی او معرفی نمیکند.
میشل با جهان فرهنگ، شعر و موسیقی پیوند دارد و میکوشد برای ژانین مسیری منظمتر تصور کند. رائول سوی دیگری از سرکشی او را تقویت میکند؛ همراهی که هیجان و خطر را در هم میآمیزد. موریست نیز در فضایی متفاوت امکان نوعی همدلی و بازنگری را پیش میکشد. این آدمها مهماند، اما هیچیک بهسادگی نمیتوانند خلأ عاطفی ژانین را پر کنند یا انتخابهایش را از او بگیرند.
در این میان، رابطهٔ ژانین با مردی بزرگتر از مهمترین و دشوارترین بخشهای فیلم است. ژانین هنوز نوجوان است، اما رابطه به شکلی پیش میرود که گاه ادعای اختیار او را بیش از اندازه برجسته میکند و تفاوت سن، تجربه و قدرت را به حاشیه میراند. تماشاگر میتواند بفهمد چرا ژانین به این رابطه کشیده میشود، بیآنکه آن را برابر یا بیمسئله بداند.
فیلم در نمایش میل او به بزرگشدن و تجربهکردن، همزمان با خطر بزرگسالانی روبهروست که از موقعیت برتر خود بهره میبرند؛ بااینحال، گاهی مرز اخلاقی این وضعیت را به روشنی کافی ترسیم نمیکند. این بخش امروز نیز میتواند آزاردهنده باشد، و این واکنش را نباید با ناتوانی در فهمیدن شخصیت اشتباه گرفت.
« ژانین با یک واکنش واحد تعریف نمیشود: میتواند در یک لحظه جسور و در لحظهای دیگر گمگشته باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تغییر لحن و ناپیوستگی روایت نیمهٔ نخست فیلم از ریتمی آرام و نگاههایی طنزآمیز بهره میبرد. کنشهای ژانین در این بخش گاه حالوهوای ماجراجوییهای کوچک دارند؛ زندگی روزمره هنوز فرصتهایی برای کنجکاوی و فرار از ملال فراهم میکند. شوخیها ظریفاند و فیلم لازم نمیبیند احساسات شخصیت را همواره توضیح دهد.
همین خویشتنداری به روایت لطافتی میبخشد و باعث میشود تماشاگر بهتدریج به ژانین نزدیک شود، بیآنکه همهٔ رفتارهایش را تأیید کند. اما با پیشروی داستان، جهان فیلم تیرهتر و بیقرارتر میشود. پیامدهای تصمیمهای ژانین وزن بیشتری پیدا میکنند و فضای آرام آغازین جای خود را به موقعیتهایی میدهد که از نظر عاطفی و اخلاقی فشارآورترند.
این تغییر میتواند بخشی از تجربهٔ بلوغ باشد: لحظهای که بازیهای کوچک دیگر بازی نمیمانند. بااینهمه، گذار میان دو لحن همیشه نرم و هموار نیست. نیمهٔ دوم ممکن است چنان ناگهانی از شیطنت و سرزندگی فاصله بگیرد که گویی فیلم میان دو تصور متفاوت از شخصیت و سرنوشت او نوسان میکند. این ناهمواری برای برخی تماشاگران تأثیرگذار و تکاندهنده است و برای برخی دیگر، نشانهٔ ناهماهنگی ساختاری.
دنیای پس از جنگ و شکلهای محرومیت پسزمینهٔ فرانسهٔ پس از جنگ در فیلم بیشتر از راه زندگی روزمره و فرصتهای محدود حضور دارد تا با توضیح تاریخی مستقیم. این انتخاب سبب میشود توجه اصلی بر تجربهٔ شخصی ژانین بماند، اما محیط اجتماعی نیز از قاب بیرون نرود. او در جامعهای زندگی میکند که ظاهرش میتواند نوید نظم و بازسازی بدهد، ولی برای دختری بیپشتوانه، راههای پیشرفت همچنان محدود و وابسته به پذیرش دیگران است.
« تغییر لحن و ناپیوستگی روایت نیمهٔ نخست فیلم از ریتمی آرام و نگاههایی طنزآمیز بهره میبرد. »
قوتها و کاستیها
کار، خانه و روابط هرکدام امکانهایی مشروطاند؛ ژانین به آنها نزدیک میشود، اما نمیتواند بهآسانی در آنها آرام بگیرد. فیلم همچنین از تضاد میان تصویر بزرگسالی و واقعیت آن بهره میگیرد. ژانین میخواهد مستقل باشد، اما استقلال در عمل فقط به معنای ترک خانه یا کسب پول نیست. آزادی بدون امنیت و حمایت میتواند او را به وابستگیهای تازه بکشاند؛ رابطهای که در ظاهر انتخاب خودش است، ممکن است بهواسطهٔ تفاوت قدرت شکل دیگری پیدا کند.
از این رو، فیلم پرسشی جدی مطرح میکند: آیا ژانین واقعاً صاحب انتخابهایش است، یا فقط میان گزینههایی حرکت میکند که دیگران برایش باقی گذاشتهاند؟ فضاسازی و میراث تروفو کلود میلر برای روایت، بهجای جلوهگری سبکی، بر مشاهده تکیه میکند. دوربین فرصت میدهد تماشاگر رفتار ژانین را دنبال کند و از نشانههای کوچک، از نگاه یا مکثی کوتاه، وضعیت درونی او را حدس بزند.
در این شیوه، شهر و مکانهای روزمره فقط پسزمینه نیستند؛ فضاهاییاند که ژانین در آنها میکوشد برای خود جایگاهی پیدا کند. فیلم از عناصر سبکیای نیز بهره میبرد که یادآور علاقهٔ تروفو به بازی با زبان سینماست، بیآنکه تقلید صرف از سینمای او شود. ارتباط اثر با «چهارصد ضربه» بیش از هر چیز در توجه به کودکی و نوجوانیِ بیپناه دیده میشود؛ به کسانی که رفتارشان اغلب پیش از آنکه فهمیده شود، محکوم میشود.
اما این شباهت نباید تفاوت تجربهٔ ژانین را بپوشاند. فیلم زمانی بهترین است که بهجای آنکه او را نمونهای زنانه از قهرمانی آشنا معرفی کند، به موقعیت خاصش توجه میکند: دختری که میخواهد از کودکی بیرون برود، اما در جهانی گرفتار است که استقلال او را هم تشویق میکند و هم مجازات. جمعبندی «دزد کوچولو» اثری است که نیروی خود را بیش از هر چیز از شخصیت مرکزی و تناقضهایش میگیرد.
« فیلم همچنین از تضاد میان تصویر بزرگسالی و واقعیت آن بهره میگیرد. »
جمعبندی
نیمهٔ نخست با طنز آرام و شیطنت ژانین جذابیت دارد؛ نیمهٔ بعدی خطرها و هزینههای انتخابهای او را پررنگ میکند، هرچند تغییر لحنش ممکن است ناهماهنگ احساس شود. بازی شارلوت گینزبورگ حضوری ماندگار به فیلم میدهد، اما نمیتواند همهٔ کاستیهای روایت را از میان ببرد. مهمتر از همه، فیلم گاهی در پرداخت رابطهٔ نوجوان و مرد بزرگتر به اندازهٔ لازم فاصلهٔ قدرت را برجسته نمیکند.
با این همه، ژانین از آن شخصیتهایی نیست که پس از پایان تماشا بهآسانی کنار گذاشته شوند. دزدیهایش را میتوان محکوم کرد، اما دشوار است نیاز او به تعلق، آزادی و دیدهشدن را نادیده گرفت. فیلم در لحظات موفق خود نه رفتارهایش را تطهیر میکند و نه او را به نمونهای هشداردهنده تقلیل میدهد؛ فقط نشان میدهد که پشت سرکشی، گاه کودکی ایستاده که فرصت چندانی برای کودکیکردن نداشته است.
« بازی شارلوت گینزبورگ حضوری ماندگار به فیلم میدهد، اما نمیتواند همهٔ کاستیهای روایت را از میان ببرد. »
ثبت دیدگاه