نقد و بررسی
نقد Dragonheart: Vengeance | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی انتقام، آشنایِ فانتزی «Dragonheart: Vengeance» بر شالودهای ساده بنا شده است: لوکاس، کشاورزی جوان، پس از آنکه خانوادهاش را در یورش راهزنان از دست میدهد، راه انتقام را در پیش میگیرد. در این مسیر، داریوسِ شمشیرزن و سیوت، اژدهایی تبعیدی، به او میپیوندند و سفر شخصی او به ماجرایی گروهی بدل میشود.
فیلم بیدرنگ تکلیف خود را روشن میکند: قرار نیست الگوی داستانیِ انتقام را از نو اختراع کند؛ میخواهد روایتی آشنا از فقدان، همراهی و یافتن راهی برای ایستادن در برابر ستم عرضه کند. مسئله این است که آشناییِ این الگو گاه به پیشبینیپذیری بدل میشود و فیلم کمتر از آنچه میتوانست، در پیچوخم داستانی غافلگیرمان میکند.
جستوجوی عدالت و معنای انتقام نقطهٔ آغاز داستان، اندوهی است که به خشم تبدیل میشود. لوکاس با انگیزهای روشن حرکت میکند، اما فیلم در کنار پیگیری این هدف، پرسشی اخلاقی نیز پیش میکشد: آیا پاسخ به خشونت، خشونتی دیگر است یا میتوان راهی برای عدالت یافت؟ حضور سیوت اهمیت این پرسش را پررنگ میکند؛ او صرفاً نیرویی خارقالعاده برای پیشبردن ماجرا نیست، بلکه در برابر خواست خام و بیواسطهٔ لوکاس میایستد و او را وامیدارد معنای خواستهاش را بازنگری کند.
« جستوجوی عدالت و معنای انتقام نقطهٔ آغاز داستان، اندوهی است که به خشم تبدیل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، این کشمکش بیشتر در سطح مضمون باقی میماند تا آنکه به کاوشی عمیق در روان شخصیتها تبدیل شود. فیلم بهسرعت میان لحظات اندوه و حرکت ماجراجویانه جابهجا میشود و فرصت چندانی برای مکث بر پیامدهای سوگ یا پیچیدگی انتخابهای لوکاس نمییابد. به همین سبب، سفر او بیش از آنکه دگرگونیای دشوار و تدریجی باشد، مسیری آشناست که مقصدش را از همان آغاز میتوان حدس زد.
سهنفرهای نامتعارف و خوشتماشا یکی از دلپذیرترین جنبههای فیلم، پویایی میان لوکاس، داریوس و سیوت است. لوکاس با جدیت و زخم درونیاش، داریوس با بیپروایی و شوخطبعیاش، و سیوت با وقار و فاصلهگیریِ سنجیدهاش، سه کیفیت متفاوت را به گروه میآورند. تفاوت خلقوخوها موقعیتهایی میسازد که گاه بامزه و گاه صمیمانهاند؛ همین لحظات به فیلم گرمایی میبخشند که خط اصلی داستان بهتنهایی از پس ایجادش برنمیآید.
داریوس، بهویژه، از آن شخصیتهایی است که حضورش به صحنهها حرکت میدهد. او تنها شمشیرزنی ماهر نیست؛ نوعی سبکی و آشوبِ بازیگوشانه با خود میآورد که در برابر سنگینی انگیزهٔ انتقام لوکاس تعادل ایجاد میکند. رابطهٔ او با پسر جوان نیز ظرفیت عاطفی دارد، هرچند فیلم گاهی تغییرات و نزدیکی میان شخصیتها را آسانتر از حد باور میپذیرد.
« بااینحال، این کشمکش بیشتر در سطح مضمون باقی میماند تا آنکه به کاوشی عمیق در روان شخصیتها تبدیل شود. »
شخصیتها و اجرا
بااینهمه، همراهی این سهنفره از آن بخشهایی است که تماشای فیلم را زنده نگه میدارد. سیوت؛ صدایی که به اژدها شخصیت میدهد سیوت برجستهترین چهرهٔ فیلم است؛ نه فقط به سبب جایگاهش در داستان، بلکه به خاطر کیفیتی که صدای Helena Bonham Carter به او میبخشد. اجرای او گرم، پرصلابت و آکنده از خویشتنداری است.
سیوت با همین صدا از یک موجود فانتزیِ صرف فراتر میرود و به شخصیتی بدل میشود که تجربه، غرور و اندوهی نهفته را در خود دارد. حضور او بخش مهمی از اعتبار عاطفی فیلم را تأمین میکند و هرگاه قصه به کلیشه نزدیک میشود، شخصیتپردازی صوتی او دوباره توجه را جلب میکند. ایدهٔ توانایی سیوت در دگرگونشدن به شکل حیوانات نیز به جهان فیلم رنگی خیالانگیز میافزاید، اما اجرای این ایده همیشه به یک اندازه طبیعی نیست.
برخی استفادهها از آن، بهجای آنکه از قواعد جهان داستان برآیند، بیش از اندازه در خدمت پیشبرد آسان ماجرا به نظر میرسند. از سوی دیگر، ظاهر دیجیتالی اژدها نیز گاه از باورپذیری فاصله میگیرد. فیلم بیش از هر چیز با صدای سیوت موفق میشود حضوری باشکوه برای او بسازد؛ تصویر، همیشه به همان اندازه همراه نیست.
« بااینهمه، همراهی این سهنفره از آن بخشهایی است که تماشای فیلم را زنده نگه میدارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جهانی با بافت، اما نه همیشه با جلوه طراحی صحنه و لباسها از امتیازهای محسوس فیلم است. بافت کهنهٔ لباسها، فضاهای روستایی و محیطهای شهری، و توجه به جزئیات، جهانی میسازند که تا حدی زیسته و ملموس به نظر میرسد. این کیفیت به فیلم کمک میکند تا از محدودیتهای تولیدیاش عبور کند: حتی وقتی ماجرا به مکانی تازه میرود، چشماندازها و جزئیات محیطی حس سفر در سرزمینی مستقل را تقویت میکنند.
فضاهای بیرونی نیز در بخشهایی جلوهای چشمنواز دارند و به حالوهوای ماجراجویانهٔ اثر خدمت میکنند. اما همین باورپذیری در همهٔ عناصر بصری یکسان نیست. جلوههای ویژه، بهخصوص در نمایش سیوت و برخی لحظات وابسته به کنشهای فراطبیعی، ناهموارند و گاه مصنوعی جلوه میکنند. این ناهمواری میتواند مخاطبی را که برای دیدن اژدهایی تماشایی آمده، از جهان فیلم بیرون بکشد.
در نتیجه، فیلم میان ساختن فضایی خوشساخت با طراحی هنری و ارائهٔ جلوههای دیجیتالیِ کماثر در نوسان است؛ دو وجهی که همیشه بهخوبی در یکدیگر حل نمیشوند. ریتمی که گاه راه میافتد و گاه میایستد ساختار ماجراجویانهٔ اثر امکان میدهد صحنههای گفتوگومحور با حرکت و رویاروییهای گوناگون همراه شوند.
« جهانی با بافت، اما نه همیشه با جلوه طراحی صحنه و لباسها از امتیازهای محسوس فیلم است. »
قوتها و کاستیها
گاهی همین تغییر فضا به روایت جان میدهد و فیلم از یکنواختی میگریزد. بااینحال، ریتم در سراسر مسیر یکدست نیست. بعضی بخشها بیش از اندازه مکث میکنند، بیآنکه شخصیتها یا داستان به اندازهٔ کافی پیش بروند؛ در مقابل، برخی رخدادها چنان شتابزده از راه میرسند که وزن دراماتیک لازم را پیدا نمیکنند.
این نابرابری بهویژه در برخوردهای داستان با دشمنان محسوس است. راهزنان و چهرههای مخالف، برای ساختن خطری جدی در مسیر لوکاس حضور دارند، اما پرداخت محدودشان باعث میشود کمتر از آنچه باید، تهدیدآمیز یا پیچیده باشند. برخی از آنان بیشتر کارکردی نمادین دارند تا شخصیتی مستقل؛ فیلم نشانهای از شرارتشان میدهد، اما بهندرت فرصت مییابد انگیزه یا جهانبینیشان را بگشاید.
از این رو، رویارویی با آنها گاهی زودتر از انتظار از تنش تهی میشود. فیلمی مناسب برای چه تماشاگری؟ «Dragonheart: Vengeance» بیش از آنکه فانتزیای حماسی با جهانی گسترده و اسطورهشناسی پیچیده باشد، ماجرایی نسبتاً سرراست با محوریت دوستی و سفر است. مخاطبی که به قصههای آشنای قهرمان جوان، همراهان ناهمگون و موجودات افسانهای علاقه دارد، احتمالاً از بعضی لحظات گرم و شوخطبعانهٔ آن لذت میبرد.
« گاهی همین تغییر فضا به روایت جان میدهد و فیلم از یکنواختی میگریزد. »
جمعبندی
همچنین فیلم برای تماشاگر کمسنتری که سختگیری چندانی دربارهٔ تازگی داستان یا ظرافت جلوههای ویژه ندارد، میتواند سرگرمکنندهتر باشد. در سوی دیگر، کسانی که به دنبال داستانی غافلگیرکننده، شخصیتهای منفی چندلایه یا نمایش بصری خیرهکنندهاند، ممکن است با محدودیتهای اثر روبهرو شوند.
فیلم نه در روایت انتقام از کلیشه فاصلهٔ زیادی میگیرد و نه در جلوههای دیجیتالی به شکوهی چشمگیر میرسد. ارزش آن بیشتر در همراهی دلپذیر شخصیتها، حضور سیوت و فضای فانتزیِ قابلقبولش نهفته است. جمعبندی «Dragonheart: Vengeance» فیلمی نابرابر، اما گاه دوستداشتنی است. داستان انتقامش از مسیرهای آشنا عبور میکند، ریتمش در بخشهایی کند میشود و دشمنانش ظرفیت چندانی برای اثرگذاری پیدا نمیکنند.
جلوههای ویژه نیز در کنار طراحی صحنه و لباسهایی که فضایی زنده میآفرینند، نقطهضعفی آشکار باقی میماند. بااینحال، رابطهٔ لوکاس، داریوس و سیوت به فیلم قلبی میبخشد که قصه بهتنهایی فاقد آن است؛ و اجرای صوتی Helena Bonham Carter به سیوت شخصیتی میدهد که از یاد نمیرود. حاصل، اثری نیست که ژانر فانتزی را دگرگون کند، اما در لحظات موفقش ماجرایی گرم و سرگرمکننده عرضه میکند؛ بهویژه برای تماشاگرانی که بیش از تازگیِ طرح، به همراهی با شخصیتها اهمیت میدهند.
« فیلم نه در روایت انتقام از کلیشه فاصلهٔ زیادی میگیرد و نه در جلوههای دیجیتالی به شکوهی چشمگیر میرسد. »
ثبت دیدگاه