نقد و بررسی
نقد Lisa and the Devil | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تماشای جهنم در آینهای خوابزده «لیزا و شیطان» ساختهٔ ماریو باوا، بیش از آنکه وحشتی متکی بر غافلگیریهای ناگهانی باشد، سفری است به فضایی که قواعد بیداری در آن سست و نامطمئن شدهاند. لیزا، گردشگری گمگشته در شهر کهن تولدو، از خیابانهای پیچدرپیچ به عمارتی دورافتاده میرسد؛ اما پناهجوییاش خیلی زود به ورود در جهانی میماند که اشخاص، خاطرهها و تصویرها در آن مرز روشنی ندارند.
فیلم از همان آغاز وعدهٔ روایتی سرراست نمیدهد؛ بهجای آن، تماشاگر را در راهروهایی میگرداند که هر درِ گشودهشده ممکن است به کابوسی تازه راه ببرد. در این اثر، مهمترین پرسش نه صرفاً «چه اتفاقی میافتد؟»، بلکه «چه چیزی را میتوان واقعی دانست؟» است. گذشته بهصورت حضوری زنده بر اکنون سایه میاندازد و آدمها گاه چنان به بازماندههای صحنهای قدیمی میمانند که گویی از پیش در نقشی ازپیشنوشتهشده گرفتار شدهاند.
این انتخاب، حس تقدیر و تکرار را به فضای فیلم میافزاید، بیآنکه همهٔ معماها را به پاسخهایی قطعی فروبکاهد. نتیجه، تجربهای است که بیش از پیگیری حادثهها، به تسلیمشدن در برابر حالوهوای آن دعوت میکند. عمارتی که به ذهن بدل میشود عمارت فیلم صرفاً پسزمینهٔ حوادث نیست؛ همچون ذهنی آشفته عمل میکند که خاطره، ترس و میل در آن اتاقبهاتاق جابهجا میشوند.
راهروها و پلهها حس جهتیابی را مختل میکنند و فضاهای داخلی، بهجای آنکه محل سکونت باشند، صحنههایی برای تکرار و تماشا به نظر میرسند. شخصیتها در این محیط نهتنها از بیرون تهدید میشوند، بلکه گویی خودِ خانه نیز به نگاهکردن، پنهانکردن و بازآرایی واقعیت مشغول است. این کیفیت، تجربهٔ تماشاگر را به تجربهٔ لیزا نزدیک میکند.
« در این اثر، مهمترین پرسش نه صرفاً «چه اتفاقی میافتد؟»، بلکه «چه چیزی را میتوان واقعی دانست؟» است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او نمیتواند با اطمینان بداند چه کسی چه میداند، کدام رخداد به اکنون تعلق دارد و کدام تصویر بازماندهٔ گذشته است. فیلم نیز بهجای آنکه پیوسته توضیح دهد، از سکوت، مکث و تکرار بهره میگیرد. این سکوتها گاه وهمانگیزند و گاه کشدار؛ اما در هر دو حالت، عمارت را از یک مکان معمولی به قلمرویی ذهنی و تهدیدآمیز تبدیل میکنند.
تصویر، رنگ و معماری گوتیک یکی از دستاوردهای چشمگیر فیلم، قدرت تصویرپردازی آن است. باوا از رنگ و دکور برای تزئین قاب بهره نمیگیرد؛ رنگها حالتی روانی و نمایشی دارند و فضا را از همانندی با واقعیت روزمره دور میکنند. تضادهای رنگی، سایهها و جزئیات آراستهٔ محیط، به نماها کیفیتی غریب میدهند؛ انگار تماشاگر بهجای دیدن خانهای واقعی، وارد صحنهای تئاتری شده باشد که خواب در آن جان گرفته است.
درگاهها، پلهها و قابهای درون قاب نیز مدام نگاه را هدایت و محدود میکنند. آدمها گاه در دل معماری کوچک و محصور به نظر میرسند؛ گویی ساختمان پیشاپیش برایشان جایگاهی تعیین کرده است. حضور پیکرهها و عروسکهای بیجان این حس را تشدید میکند: چشم از یک چهره به چهرهای دیگر میرود و نمیتواند مطمئن باشد با انسانی زنده روبهروست یا بازنمایی بیحرکتی از او.
بدینسان، طراحی صحنه و ترکیببندی، در خدمت مضمون اصلی فیلم قرار میگیرند: ناپایداری مرز میان جاندار و بیجان، حقیقت و تصویر. لئاندرو؛ حضوری کمصدا و تهدیدآمیز لئاندرو، با بازی تللی ساوالاس، یکی از ماندگارترین عناصر فیلم است. هراس او از فریاد و خشونت آشکار نمیآید؛ بیشتر در آرامش نامتعارف، نگاه سنجیده و حضوری است که انگار به رازهای خانه از دیگران نزدیکتر است.
« فیلم نیز بهجای آنکه پیوسته توضیح دهد، از سکوت، مکث و تکرار بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
هر بار که در قاب ظاهر میشود، توازن صحنه تغییر میکند. او نهفقط خدمتکاری مرموز، بلکه نوعی ناظر و گرداننده به نظر میرسد که حضورش به آدمها یادآوری میکند در این عمارت اختیار چندانی ندارند. بازی ساوالاس میان بازیگوشی و تهدید تعادل برقرار میکند. همین دوگانگی شخصیت را از قالب شرور متعارف بیرون میآورد: رفتار او گاه سبک و حتی خونسرد است، اما این سبکی آسودگی نمیآورد؛ برعکس، خطر را نامعلومتر میکند.
در برابر او، بازی الکه زومر در نقش لیزا بر واکنشهای تدریجی و سردرگمی فزاینده تکیه دارد. او مرکز عاطفی فیلم است، هرچند ساختار پراکندهٔ روایت گاهی مجال نمیدهد تا دگرگونی درونیاش با وضوح و پیوستگی کامل شکل بگیرد. روایتِ گسسته و منطق رؤیا ساختار روایی «لیزا و شیطان» عمداً بر ابهام بنا شده، اما ابهام همیشه به معنای پیچیدگی ثمربخش نیست.
فیلم نشانههایی از گذشته، هویتهای موازی و موقعیتهای تکرارشونده پیش روی تماشاگر میگذارد و از او میخواهد میان آنها پیوند برقرار کند. در بهترین لحظهها، این روش همان حس خواب دیدن را میسازد: آدم در خواب چیزی را میفهمد، بیآنکه بتواند منطقش را توضیح دهد. در لحظههای ضعیفتر، اما پیوندها چنان گسسته میشوند که کنجکاوی جای خود را به سردرگمی میدهد.
پرشهای ناگهانی میان صحنهها و تغییر لحن، تعلیق را از مسیر معمول خود منحرف میکنند. فیلم کمتر به دنبال ساختن زنجیرهای روشن از علت و معلول است و بیشتر میکوشد حالتی از بیثباتی را حفظ کند. این رویکرد با جهان اثر سازگار است، اما هزینهای هم دارد: بعضی شخصیتها و مناسباتشان فرصت کافی برای شکلگیری پیدا نمیکنند و برخی رخدادها بیش از آنکه روشن شوند، به رمزهایی دیگر بدل میشوند.
« هر بار که در قاب ظاهر میشود، توازن صحنه تغییر میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بنابراین، بهتر است فیلم را نه همچون معمایی که الزاماً باید پاسخ همهٔ پرسشهایش را پیدا کرد، بلکه همچون اثری دید که ابهام را بخشی از تجربهٔ زیباییشناختی خود میداند. ریتم، تعلیق و محدودیتها ریتم فیلم آهسته و تأملی است. مکثها، نگاههای طولانی و حرکت در فضاهای خلوت، به ایجاد اضطراب کمک میکنند؛ تماشاگر مجال مییابد جزئیات قاب را ببیند و منتظر بماند تا چیزی از دل سکون سر برآورد.
اما این کندی همیشه به تعلیق مؤثر نمیانجامد. برخی صحنهها بیش از اندازه امتداد مییابند و بهجای افزودن لایهای تازه به وحشت، از نیروی خود میکاهند. اگر انتظار روایتی پرشتاب یا حادثهمحور وجود داشته باشد، فاصلهٔ میان انتظار و آنچه فیلم عرضه میکند ممکن است آزاردهنده شود. همچنین، اصرار بر منطق رؤیا گاه روایت را از پیوندهای عاطفی محروم میکند.
وقتی تماشاگر نتواند رابطهٔ شخصیتها یا اهمیت یک رخداد را بهقدر کافی دریابد، تصویرهای زیبا بهتنهایی همیشه برای حفظ توجه کافی نیستند. فیلم از همین رو اثری دووجهی است: جسارت بصری و فضای خاصش تحسینبرانگیز است، اما همان جسارت در سطح روایت گاهی به پراکندگی و کموضوحی میانجامد. جایگاه فیلم در کارنامهٔ باوا «لیزا و شیطان» از آن دسته فیلمهایی است که مؤلفههای وحشت گوتیک را نه فقط در خانهٔ متروک و چهرههای مرموز، بلکه در شیوهٔ روایت و سازماندهی تصویر دنبال میکند.
باوا بهجای آنکه تنها از تهدید بیرونی استفاده کند، خودِ ادراک را ناپایدار میسازد؛ تماشاگر را وامیدارد نسبت به آنچه میبیند و میفهمد تردید کند. از این منظر، فیلم بیش از یک داستان ترسناک متعارف، آزمایشی در ساختن فضای وهم است. سرگذشت نسخهٔ اصلی اثر نیز به فهم جایگاه آن کمک میکند.
« ریتم، تعلیق و محدودیتها ریتم فیلم آهسته و تأملی است. »
قوتها و کاستیها
پس از استقبال نامطمئن، تهیهکننده بخشهایی تازه به فیلم افزود و آن را در قالب اثری دیگر، با تمرکز بر جنزدگی و جنگیری، بازپرداخت کرد. این دستکاری نشان میدهد که جهان مبهم و شخصی باوا با الگوی تجاریتر وحشت آن روزگار سازگاری آسانی نداشت. نسخهٔ اصلی، با همهٔ نابرابریهایش، همچنان آشکارا بر فضای رؤیاگون و تصویرپردازی گوتیک خود تکیه دارد، نه بر توضیحدادن همهچیز برای مخاطب.
جمعبندی «لیزا و شیطان» فیلمی است برای تماشاگرانی که از وحشتِ صریح و روایتِ مرتب، فاصله میگیرند و با تصویرهای رازآمیز، مکثهای طولانی و معماهای بیپاسخ کنار میآیند. ارزش اصلی آن در فضاسازی کابوسوار، ترکیببندیهای چشمگیر و حضور ناآرامکنندهٔ لئاندرو نهفته است. در مقابل، ریتم کند، گسستهای روایی و ابهامی که گاهی از حدِ برانگیختن کنجکاوی فراتر میرود، مانع از آن میشود که فیلم برای هر تماشاگری تجربهای یکدست و رضایتبخش باشد.
بااینهمه، نقصهای فیلم نیز از همان سرچشمهای میآیند که جذابیتش را ساخته است: تمایل به رهاکردن روایت در قلمرو خواب، جایی که منطق معمول و مرزهای روشن کمرنگ میشوند. تماشاگر ممکن است پس از پایان همچنان پرسشهایی با خود ببرد؛ اما تصاویر عمارت، عروسکها و نگاه آرام خدمتکار، بهسادگی از ذهن محو نمیشوند.
«لیزا و شیطان» بیش از آنکه داستانی برای حلکردن باشد، کابوسی است برای بهخاطر سپردن.
« این دستکاری نشان میدهد که جهان مبهم و شخصی باوا با الگوی تجاریتر وحشت آن روزگار سازگاری آسانی نداشت. »
ثبت دیدگاه