نقد و بررسی
نقد The Limehouse Golem | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فضای جنایت و افسانه «گولم لایمهاوس» از همان آغاز میان دو قلمرو معلق است: از یک سو، جنایتی زمینی و عینی که باید با مشاهده و استدلال حل شود؛ از سوی دیگر، افسانهای هولناک که ذهن جمعی را تسخیر کرده و برای خشونت نامی فراطبیعی میسازد. موجی از قتلها در محلهٔ لایمهاوسِ لندن، مردم را به این باور میرساند که قاتل موجودی افسانهای است؛ اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که ترس عمومی، خود بخشی از معماست.
«گولم» شاید فقط نامی برای یک هیولا نباشد؛ میتواند ظرفی باشد که جامعه هراسها، بدگمانیها و میلش به یافتن یک مقصر را در آن میریزد. این ایده به فیلم امکان میدهد از الگوی سادهٔ «قاتل کیست؟» فراتر برود. جنایتها پرسشی دربارهٔ هویت قاتل میسازند، اما همزمان پرسش دیگری را پیش میکشند: چه چیزی انسانها را به هیولا تبدیل میکند و چه کسی حق دارد دربارهٔ هیولاییبودن دیگران داوری کند؟
فیلم پاسخهای قطعی و فلسفی عرضه نمیکند، ولی همین فضای تردید، به معمای آن عمق میبخشد. ساختار معما و کشف سرنخها هستهٔ روایی فیلم بر پیگیری پروندهای جنایی و بازسازی گذشته بنا شده است. بازرس جان کیلدر، با بازی بیل نای، در مسیر تحقیق با مجموعهای از سرنخها و مظنونان روبهرو میشود؛ در همان حال، پروندهٔ الیزابت کری، زنی که به قتل همسرش متهم شده، ماجرای جنایتهای لایمهاوس را به زندگی شخصی و گذشتهٔ او پیوند میزند.
فیلم اطلاعات را یکباره در اختیار تماشاگر نمیگذارد، بلکه با کنار هم قراردادن روایتها، شهادتها و خاطرهها، او را به مشارکت در حل معما دعوت میکند. این شیوه در بهترین لحظاتش کشش چشمگیری ایجاد میکند. هر سرنخ میتواند معنایی تازه به رویدادهای پیشین ببخشد و هر شخصیت، بسته به زاویهٔ دید، هم مظنون به نظر میرسد و هم قربانی شرایط.
« این ایده به فیلم امکان میدهد از الگوی سادهٔ «قاتل کیست؟» فراتر برود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این ظرفیت بهخوبی بهره میبرد تا کنجکاوی را تا بخشهای پایانی زنده نگه دارد؛ تماشاگر پیوسته میکوشد میان آنچه دیده، آنچه شنیده و آنچه هنوز پنهان مانده ارتباط برقرار کند. بااینحال، معما گاه چنان بر انباشت اطلاعات تکیه میکند که وضوح روایت آسیب میبیند. برخی پیوندها بهجای آنکه با ظرافت از دل داستان بیرون بیایند، ناگهان و با شتاب به میدان میآیند.
رفتوآمد میان اکنون و گذشته حرکت میان زمان حال و گذشته، ستون مهمی در معماری فیلم است. بازجوییها و بررسی پرونده، دریچهای به زندگی الیزابت و مناسبات او با اطرافیانش میگشایند. این رفتوبرگشت قرار است گذشته را بهتدریج از حالت خاطرهای پراکنده بیرون آورد و آن را به بخشی از تحقیق بدل کند.
در نتیجه، تماشاگر نهفقط دربارهٔ هویت قاتل، بلکه دربارهٔ چگونگی شکلگیری شخصیتها و انگیزههایشان نیز پرسش میکند. این ساختار از نظر مضمون با جهان فیلم هماهنگ است: حقیقت چیزی ثابت و حاضر نیست، بلکه از خلال روایتهای ناقص و گاه متعارض ساخته میشود. اما هماهنگی مضمونی همیشه به معنای اجرای بینقص نیست.
برشهای زمانی در بعضی قسمتها ناگهانیاند و تغییر دوره یا موقعیت میتواند تمرکز مخاطب را برهم بزند. وقتی داستان میان چند خط روایی و چند شخصیت جابهجا میشود، گاهی دشوار است فهمید کدام جزئیات برای معما اساسیاند و کدام صرفاً برای غنیکردن فضای تاریخی یا روانی اثر آمدهاند. این ابهام در لحظاتی سودمند است، اما هرجا از کنترل خارج میشود، به گنگی میانجامد.
« بااینحال، معما گاه چنان بر انباشت اطلاعات تکیه میکند که وضوح روایت آسیب میبیند. »
شخصیتها و اجرا
بازیها و شخصیتپردازی بیل نای در نقش کیلدر، حضوری آرام و سنجیده دارد. او بازرس را با نمایشهای پرهیاهو تعریف نمیکند؛ شخصیتش بیشتر از مکث، نگاه و نوعی خویشتنداری شکل میگیرد. این انتخاب به کارآگاه بُعدی انسانی میدهد و او را از قهرمانان معماییِ همهچیزدان جدا میکند. کیلدر در دل جامعهای سختگیر و قضاوتگر حرکت میکند و محدودیتهای شخصی و اجتماعیاش بر نگاه او به پرونده سایه میاندازند.
نای این فشار را بیاغراق منتقل میکند و به شخصیت وقاری متناسب با لحن فیلم میبخشد. اولیویا کوک در نقش الیزابت، نقطهٔ ثقل عاطفی اثر است. بازی او میان آسیبپذیری و اراده، میان نمایشگری و صداقت، پیوسته تغییر میکند و همین نوسان سبب میشود تماشاگر بهسادگی نتواند او را در قالبی واحد محصور کند.
کوک در صحنههای مربوط به دنیای اجرا نیز حضوری زنده و متقاعدکننده دارد؛ گویی شخصیتش همواره در حال ایفای نقشی است، حتی هنگامی که در ظاهر از صحنه دور شده است. این وجه با مضمون فیلم دربارهٔ هویت و اجرا پیوند میخورد. بازیگران مکمل نیز به بافت نمایشی و پرشخصیت فیلم جان میدهند. دنیای سالنهای موسیقی و محافل هنری، با حضور چهرههایی چون دن لنو، فقط پسزمینهای تزئینی نیست؛ فضایی است که در آن شهرت، نقشآفرینی و تماشاگران بر سرنوشت افراد اثر میگذارند.
بااینهمه، تعدد شخصیتها گاهی مجال کافی برای پرورش همهٔ آنها باقی نمیگذارد و بعضی چهرهها بیش از آنکه به شخصیتهایی کامل بدل شوند، کارکردی در پیشبرد معما پیدا میکنند. لندن و طراحی فضای وهمآلود لندنِ فیلم، شهری است که از دل مه، سنگفرش، کوچههای فشرده و فضاهای بسته سر برمیآورد.
« بازیها و شخصیتپردازی بیل نای در نقش کیلدر، حضوری آرام و سنجیده دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این شهر نه منظرهای باشکوه و دوردست، بلکه محیطی نفسگیر و طبقاتی است؛ مکانی که در آن فاصلهٔ میان سرگرمی و خشونت، میان سالن نمایش و صحنهٔ جنایت، چندان زیاد نیست. طراحی صحنه و لباس، جهان اواخر دورهٔ ویکتوریایی را با جزئیاتی چشمگیر بازسازی میکند و به اثر کیفیتی گوتیک میبخشد، بیآنکه آن را به وحشتی فراطبیعی و آشکار تقلیل دهد.
بخش مهمی از تأثیر بصری فیلم از تضاد میان نمایش و تاریکی میآید. نورهای گرم صحنه و فضاهای پرزرقوبرق در کنار کوچههای سرد و اتاقهای بسته قرار میگیرند؛ گویی شهر همواره نقابی آراسته بر چهره دارد و در زیر آن، خشونت و اضطراب پنهان است. قاببندیها و صدا نیز در ساختن این احساس سهم دارند.
بااینحال، فیلم همیشه از یکدستی بصری برخوردار نیست و گاه روشنی تصویر با انتظار تماشاگر از فضای تیره و غبارگرفتهٔ اثر فاصله میگیرد. این انتخاب ممکن است برای برخی، از شدت وهمآلودگی بکاهد؛ هرچند کلیت طراحی هنری همچنان یکی از دستاوردهای اصلی فیلم است. ریتم، تعلیق و محدودیتها ریتم «گولم لایمهاوس» عمداً شتابزده نیست.
فیلم وقت میگذارد تا فضا را بسازد، شخصیتها را معرفی کند و لایههای پرونده را آشکار سازد. این مکثها در بخشهایی به تعلیق کمک میکنند؛ بهویژه هنگامی که تماشاگر فرصت مییابد سرنخها را سبکوسنگین کند و به انگیزههای پنهان افراد شک ببرد. اما همین تأملگرایی گاهی به کندی بدل میشود.
« بخش مهمی از تأثیر بصری فیلم از تضاد میان نمایش و تاریکی میآید. »
قوتها و کاستیها
برخی صحنهها بیش از اندازه در یک حالوهوا میمانند و انباشت جزئیات، بهجای افزایش تنش، مسیر داستان را سنگین میکند. نقطهٔ قوت فیلم، یعنی پیچیدگی معما، در اینجا به محدودیتش نیز تبدیل میشود. وقتی روایت بیش از حد به پنهانکاری و چرخشهای تازه تکیه میکند، احتمال دارد بخشی از تماشاگران زودتر از فیلم به حدسهایی برسند که اثر قصد دارد برای بعد نگه دارد.
این پیشبینیپذیری برای همه یکسان نیست و لزوماً لذت تماشا را از میان نمیبرد؛ زیرا جذابیت فیلم تنها در پاسخ نهایی به معما خلاصه نمیشود. بااینحال، برای فیلمی که بخش مهمی از کشش خود را بر غافلگیری بنا کرده، زمانبندی افشاگریها اهمیت ویژه دارد و هرجا نشانهها بیش از اندازه آشکار شوند، تعلیق کمی افت میکند.
مضمون: هویت، شهرت و تماشاگر زیر پوست داستان جنایی، تأملی دربارهٔ هویت و شهرت جریان دارد. در جهانی که رسانهها و مردم برای جنایت نام و چهره میسازند، قاتل به موجودی افسانهای بدل میشود و حقیقت شخصی آدمها زیر سایهٔ روایت عمومی قرار میگیرد. نمایش و صحنه نیز در این معنا نقشی محوری دارند: شخصیتها دیده میشوند، قضاوت میشوند و گاه ناچارند خود را مطابق انتظارات دیگران عرضه کنند.
فیلم از این راه میان قتلهای خیابانی و اجرای نمایشی پیوندی نگرانکننده برقرار میکند؛ هر دو به تماشاگر نیاز دارند، و هر دو میتوانند خشونت را به منظرهای برای مصرف بدل کنند. این لایهٔ مضمونی بهخصوص در شخصیت الیزابت جان میگیرد. او فقط بخشی از یک پرونده نیست؛ انسانی است که در جامعهای محدودکننده میکوشد برای خود جایگاهی بسازد.
« نقطهٔ قوت فیلم، یعنی پیچیدگی معما، در اینجا به محدودیتش نیز تبدیل میشود. »
جمعبندی
فیلم با ظرافت نشان میدهد که شهرت میتواند هم راهی برای دیدهشدن باشد و هم قفسی که فرد را به تصویری ازپیشساختهشده تقلیل میدهد. این ایدهها همیشه با عمق یکسان بسط نمییابند، اما به اثر وزنی فراتر از یک سرگرمی معمایی میبخشند. جمعبندی «گولم لایمهاوس» اثری است که بیش از هر چیز با فضای تاریخیِ گوتیک، بازیهای قدرتمند بیل نای و اولیویا کوک، و معمایی سرشار از مظنون و سرنخ در ذهن میماند.
فیلم در ساختن لندنِ هراسزده و پیوندزدن افسانه با خشونت واقعی موفق است و تماشاگر را وادار میکند پیوسته دربارهٔ آنچه میبیند تردید کند. در مقابل، پیچیدگی خطهای روایی، رفتوآمدهای زمانی و ریتم آهسته، گاهی تمرکز را دشوار میسازند؛ همچنین امکان دارد برخی مخاطبان زودتر از انتظار به مسیر احتمالی معما پی ببرند.
بااینهمه، ارزش فیلم تنها به غافلگیری وابسته نیست. فضای پرجزئیات، بازیهای سنجیده و پرسشهایی که دربارهٔ هویت، تماشا و شهرت مطرح میکند، آن را به تجربهای گیرا برای دوستداران داستانهای جناییِ تاریخی بدل میسازد. بهتر است فیلم نه صرفاً بهعنوان معمایی برای یافتن پاسخ، بلکه بهمثابه تصویری از شهری دیده شود که در آن ترس، نمایش و میل به قضاوت، مرز میان انسان و هیولا را پیوسته محو میکنند.
« این ایدهها همیشه با عمق یکسان بسط نمییابند، اما به اثر وزنی فراتر از یک سرگرمی معمایی میبخشند. »
ثبت دیدگاه