نقد و بررسی
نقد بوسه حس ششم (Kiss Sixth Sense) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای بازیگوشانه با ظرفیتهای عاطفی «Kiss Sixth Sense» از آن پیشفرضهایی آغاز میشود که بهسرعت توجه را جلب میکنند: هون یهسول با بوسیدن دیگران آیندهای از زندگی آنان را میبیند. این توانایی در برخورد اتفاقی او با رئیس سختگیرش، چا مینهو، تصویری از آیندهای مشترک پیش چشمش میگذارد؛ تصویری که با شناخت فعلیاش از او سازگار نیست.
بازگشت لی پیلیو، دوستپسر سابقش، نیز ماجرا را از یک کنجکاوی فراطبیعی به موقعیتی عاطفی و پیچیدهتر میکشاند. سریال در همان آغاز، قواعد آشنای عاشقانهی محل کار را با عنصر پیشگویی درهم میآمیزد. حاصل، جرقهای سرگرمکننده است: هر تماس میتواند سرنخی از آینده باشد، اما دانستن آینده الزاماً راه را روشن نمیکند.
برعکس، این آگاهی گاه شرمندگی، اضطراب و سوءتفاهم میآفریند. توانایی یهسول بهجای آنکه صرفاً وسیلهای برای حل معماها باشد، دستمایهای برای آزمودن فاصلهی میان آنچه میدانیم و آنچه واقعاً میخواهیم میشود. رابطهی کار و عشق فضای شرکت تبلیغاتی صرفاً پسزمینهای برای دیدارهای عاشقانه نیست؛ بخش مهمی از هویت داستان را شکل میدهد.
یهسول در محیط کار زنی پرتلاش، باهوش و جاهطلب است که برای پیشرفت حرفهای خود هدف دارد. این وجه از شخصیت او به داستان وزن میدهد و مانع میشود تمام زندگیاش در انتظار انتخاب عاطفی دیگران خلاصه شود. در عین حال، فشار کار و رابطهی پیچیدهاش با رئیس، زمینهی مناسبی برای طنز و کشمکش فراهم میکنند.
« بازگشت لی پیلیو، دوستپسر سابقش، نیز ماجرا را از یک کنجکاوی فراطبیعی به موقعیتی عاطفی و پیچیدهتر میکشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تضاد میان دو شخصیت اصلی، ابتدا بر پایهی دوگانهای آشنا بنا شده است: رئیس سرد و سختگیر در برابر کارمند توانمند و سرزنده. این الگو بهتنهایی تازه نیست، اما سریال میکوشد بهتدریج از ظاهر کلیشهای آن عبور کند. رابطهی مینهو و یهسول وقتی جذابتر میشود که هر دو ناچارند تصورات اولیهشان را دربارهی دیگری بازنگری کنند.
تغییر لحن و رفتار میان آنها نیز آرامآرام رخ میدهد؛ هرچند مسیر رسیدن به صمیمیت، گاهی به تأخیرهای قابلپیشبینی و موانع آشنای ملودرام وابسته میشود. یهسول؛ جاهطلبی در برابر سردرگمی یهسول از بهترین داراییهای سریال است، زیرا شخصیت او را میتوان بیرون از ماجرای قدرت فراطبیعی نیز دنبال کرد.
او در کارش اعتمادبهنفس و تمرکز دارد، اما در قلمرو احساسات با ابهامهایی روبهروست که پیشبینی آینده از میانشان برنمیدارد. همین فاصله میان قاطعیت حرفهای و تردید عاطفی، شخصیت را انسانیتر میکند. او نه قهرمانی بینقص است و نه صرفاً مهرهای در مثلث عشقی؛ خواستهها، نگرانیها و آرزوهای کاریاش به او استقلال میبخشند.
بااینهمه، فیلمنامه همیشه از ظرفیت این شخصیت بهخوبی استفاده نمیکند. برخی تصمیمهای یهسول بیشتر تابع تصادفهای داستانیاند تا حاصل انتخابی که از تجربه و منش او برآمده باشد. گاه انتظار میرود زنی با این میزان هوش و توانایی، روشنتر و مستقیمتر با مسئله روبهرو شود؛ اما روایت برای حفظ سوءتفاهم یا تعویق یک موقعیت عاشقانه، او را به مسیری کمباورپذیر میکشاند.
« این الگو بهتنهایی تازه نیست، اما سریال میکوشد بهتدریج از ظاهر کلیشهای آن عبور کند. »
شخصیتها و اجرا
این ناهماهنگی از جذابیت شخصیت نمیکاهد، اما گاهی مانع میشود تحول او بهتمامی قانعکننده باشد. مینهو و بازی با کلیشهی رئیس سرد چا مینهو در نخستین برخورد ممکن است نمونهای آشنا از رئیس خشک و بیانعطاف به نظر برسد. سریال با گذر زمان میکوشد پشت این ظاهر را آشکار کند و به او لایههای عاطفی بیشتری بدهد.
تحول رابطهی او با یهسول، نه فقط از دل شوخیها و موقعیتهای تصادفی، بلکه از راه توجه، اعتماد و شناخت تدریجی پیش میرود. در بهترین لحظات، مکثها و نگاههای میان دو شخصیت از گفتوگوهای توضیحی اثرگذارترند. بازی یون کیسانگ در نرمشدن تدریجی مینهو نقش دارد و به شخصیت اجازه میدهد از خشکی نخستین فاصله بگیرد، بیآنکه تمام ویژگیهایش ناگهان ناپدید شود.
بااینحال، تغییر رفتار او در بعضی مقاطع تندتر از آن است که مسیر روانیاش کاملاً طبیعی جلوه کند. شیمی میان او و سو جیهه، یکی از پایههای اصلی جذابیت سریال است؛ حسی که به صحنههای مشترک آنها گرما میبخشد، حتی هنگامی که پیرنگ به مانعی آشنا یا سوءتفاهمی تکراری متوسل میشود. پیلیو و کارکرد مثلث عاطفی بازگشت لی پیلیو فرصتی برای گشودن پنجرهای به گذشتهی یهسول و سنجیدن انتخابهای عاطفی اوست.
حضورش تنها رقیبی برای مینهو نیست؛ میتواند یادآوری کند که رابطهها با خاطره، پشیمانی و زمان شکل میگیرند و همیشه نمیتوان آنها را با یک نشانهی فراطبیعی خلاصه کرد. کیم جیسوک به این نقش صمیمیت و وقاری میبخشد که از تبدیلشدنش به مانعی یکبعدی جلوگیری میکند. بااینحال، مثلث عشقی همهجا به کشمکشی واقعاً پیچیده تبدیل نمیشود.
« این ناهماهنگی از جذابیت شخصیت نمیکاهد، اما گاهی مانع میشود تحول او بهتمامی قانعکننده باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی بیشتر وسیلهای برای عقبانداختن پیشرفت رابطهی اصلی است تا راهی برای کاوش جدی در تفاوت میان گذشته و اکنون. هنگامی که شخصیتها میتوانستند با گفتوگویی روشنتر به مسئله نزدیک شوند، روایت اغلب به تردید یا سوءبرداشت پناه میبرد. در نتیجه، ظرفیت عاطفی این خط داستانی کاملاً از میان نمیرود، اما به اندازهای که وعده میدهد گسترش پیدا نمیکند.
قواعد فراطبیعی و انسجام روایت نقطهی قوت ایدهی مرکزی، همان جایی است که یکی از ضعفهای ساختاری سریال نیز آشکار میشود. دیدن آینده از راه بوسه قاعدتاً باید قواعدی روشن و پایدار داشته باشد؛ اما این قواعد گاه در خدمت نیازهای همان قسمت تغییر میکنند یا توضیح کافی نمییابند. وقتی سازوکار قدرت مبهم باشد، تماشاگر نمیتواند بهسادگی تشخیص دهد کدام پیامد از منطق جهان داستان میآید و کدامیک صرفاً برای فراهمکردن صحنهای دراماتیک یا خندهآور طراحی شده است.
این ناپایداری بر تعلیق نیز اثر میگذارد. اگر آینده قابلدیدن است، پرسش اصلی باید دربارهی معنای آن تصویر و امکان انتخاب در برابرش باشد؛ اما روایت گاهی بهجای پرداختن به این پرسشها، از خود قدرت برای ایجاد هیجان کوتاهمدت استفاده میکند. نتیجه، ترکیبی است که در لحظات آغازین خلاقانه و بامزه مینماید، اما بهتدریج نیاز به انضباط روایی بیشتری پیدا میکند.
ریتم، طنز و فرسودگی سوءتفاهمها نیمهی نخست سریال از تازگی موقعیت بهرهی زیادی میبرد. کشف تدریجی توانایی یهسول، مواجههی او با مینهو و تضاد میان آنچه میبیند و آنچه در محیط کار تجربه میکند، ریتمی سبک و خوشتماشا میسازد. طنز نیز معمولاً از برخورد میان راز شخصی او و رفتار روزمرهی آدمها پدید میآید؛ بنابراین صرفاً به شوخیهای کلامی وابسته نیست.
« این ناپایداری بر تعلیق نیز اثر میگذارد. »
قوتها و کاستیها
اما با پیشروی داستان، شماری از شوخیها و سوءتفاهمهای رابطهای تکرار میشوند. بخشی از انرژی آغازین به انتظار برای روشنشدن حرفهایی میگذرد که میتوانستند زودتر گفته شوند. این تکرار گاهی کشش قصه را کاهش میدهد و سبب میشود رویدادهای تازه کمتر از ظرفیت ایدهی اولیه بهره ببرند. افزودهشدن رگههایی از تعلیق و خطر نیز دامنهی ژانری اثر را گستردهتر میکند، اما همیشه با لطافت کمدی رمانتیک آن همخوان نیست؛ در چنین لحظاتی، سریال میان دو لحن متفاوت در رفتوآمد است.
جمعبندی «Kiss Sixth Sense» عاشقانهای سبک و خیالپردازانه است که با ایدهای بهیادماندنی آغاز میشود و از شیمی دو بازیگر اصلی، شخصیت مستقل یهسول و فضای کاریاش نیرو میگیرد. ترکیب پیشگویی فراطبیعی با کمدی رمانتیک، موقعیتهایی دلنشین میآفریند و رابطهی مینهو و یهسول در بهترین بخشهایش بهتدریج و با ظرافت جان میگیرد.
در برابر این امتیازها، تغییرپذیری قواعد قدرت، تکرار برخی سوءتفاهمها و اتکای شماری از تصمیمها به تصادف، انسجام داستان را تضعیف میکنند. برای تماشاگرانی که به عاشقانههای اداری با چاشنی خیال، شوخی و کشمکش عاطفی علاقه دارند، سریال تجربهای دلپذیر فراهم میکند؛ بهویژه اگر انتظار روایتی کاملاً منضبط و بیکلیشه در میان نباشد.
ارزش اصلی آن نه در حلکردن یک معمای فراطبیعی، بلکه در پرسشی سادهتر نهفته است: آیا دانستن آینده میتواند جای شناختن دیگری را بگیرد؟ «Kiss Sixth Sense» پاسخ قطعی و یکدستی به این پرسش نمیدهد، اما در لحظات موفقش نشان میدهد که پیشبینی عشق، با خودِ تجربهکردن آن تفاوت دارد.
« اما با پیشروی داستان، شماری از شوخیها و سوءتفاهمهای رابطهای تکرار میشوند. »
ثبت دیدگاه