نقد و بررسی
نقد Beetlejuice Beetlejuice | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی که از مرگ نمیهراسد «Beetlejuice Beetlejuice» اثر تیم برتون میکوشد پس از فاصلهای چنددهساله، نه صرفاً خاطرهٔ فیلم پیشین را احضار کند، بلکه نشان دهد شخصیتها و جهان عجیب آن در گذر زمان چه شکلی به خود گرفتهاند. سه نسل از خانوادهٔ دیتز پس از یک فقدان خانوادگی به وینتر ریور بازمیگردند؛ لیدیا همچنان با حضور آزارندهٔ بتلگوس درگیر است و آسترید، دختر نوجوانش، به شکلی ناخواسته با جهان مردگان روبهرو میشود.
همین وضعیت، بستری برای پیوند دوبارهٔ طنز سیاه، فانتزی گوتیک و درامی خانوادگی فراهم میآورد. فیلم در همان آغاز روشن میکند که قرار نیست دنبالهای واقعگرا یا آرام باشد. منطق جهانش بر آشوب استوار است: مرگ، ادارهای پرهرجومرج دارد، ارواح گرفتار تشریفات و مقرراتی مضحکاند و مرز میان تهدید و شوخی مدام جابهجا میشود.
این جهان، در بهترین لحظههایش، همچنان نیروی غریب و سرکش فیلم نخست را در خود حفظ میکند؛ جهانی که در آن امر هولناک نه به هیولایی صرف، بلکه به مادهٔ خام کمدی بدل میشود. امضای بصری تیم برتون مهمترین سرمایهٔ فیلم، طراحی بصری آن است. وینتر ریور و قلمرو پس از مرگ، هر دو با اغراق، کجی و نوعی زیبایی نامتعارف جان میگیرند.
فضاها گویی از دل ماکتهای دستساز، قصههای مصور و کابوسهای کودکانه بیرون آمدهاند؛ خطوط صاف و ترکیببندیهای متقارن جای چندانی ندارند و تصویر پیوسته به سوی ناهنجاری دلپذیر میل میکند. این کیفیت، بهویژه هنگامی که فیلم به جهان مردگان سر میزند، به آن هویتی مستقل میبخشد و مانع میشود که دنباله تنها به مجموعهای از ارجاعات نوستالژیک فروکاسته شود.
« همین وضعیت، بستری برای پیوند دوبارهٔ طنز سیاه، فانتزی گوتیک و درامی خانوادگی فراهم میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برتون در اینجا بار دیگر به قلمرویی بازمیگردد که با آن آشنایی دیرینه دارد: قهرمانان حاشیهنشین، مکانهای وهمآلود و طنزی که از برخورد روزمرگی با امر ناممکن پدید میآید. بااینحال، بازگشت به سبک آشنا همیشه به معنای کشف تازه نیست. گاه تصویرها بیشتر از آنکه روایت را پیش ببرند، برای یادآوری جهان محبوب فیلم به نمایش درمیآیند.
در چنین لحظههایی، زیباییشناسی اثر جذاب میماند، اما از نیروی غافلگیرکنندهاش کاسته میشود. بازیگری و نیروی بازیگوشی مایکل کیتون با بازگشت به نقش بتلگوس، بار دیگر شخصیتی را به حرکت درمیآورد که نیروی اصلیاش در بیقاعدگی و حضور پیشبینیناپذیر اوست. بازیاش بر انرژی جسمانی، تغییر ناگهانی لحن و نوعی بیپروایی کمیک استوار است.
او برای ساختن شوخی به توضیح یا زمینهچینی طولانی نیاز ندارد؛ کافی است وارد قاب شود تا نظم شکنندهٔ صحنه بههم بریزد. بااینحال، فیلم گاهی چنان به این جاذبه تکیه میکند که حضور بتلگوس بیش از آنکه بخشی ضروری از تحول دراماتیک باشد، به موتور تولید آشوب بدل میشود. وینونا رایدر در نقش لیدیا وجهی آرامتر و اندوهگینتر به فیلم میبخشد.
او شخصیتی را بازی میکند که سالها پس از مواجهه با جهان مردگان، همچنان با ترسها و تجربههای گذشتهٔ خود زندگی میکند. اینبار دغدغهٔ اصلی او فقط رویارویی با موجودی شیطانصفت نیست؛ رابطهاش با دخترش و ناتوانی در گفتوگو با او، بخش مهمی از بار عاطفی فیلم را بر دوش میکشد. جنا اورتگا نیز برای آسترید نوعی صراحت و استقلال نوجوانانه میآفریند و کاترین اوهارا، با حضور پرتحرک و لحن خاص خود، بار دیگر از ظرفیت کمیک خانوادهٔ دیتز بهره میگیرد.
« بااینحال، بازگشت به سبک آشنا همیشه به معنای کشف تازه نیست. »
شخصیتها و اجرا
گروه بازیگران در مجموع سرزنده است، هرچند همهٔ شخصیتها فرصت یکسانی برای شکلگیری پیدا نمیکنند. خانواده، سوگ و فاصلهٔ نسلها در زیر لایهٔ شوخیهای مربوط به مردگان، فیلم دربارهٔ رابطهٔ مادر و دختر است. لیدیا و آسترید هر دو با فقدان و تنهایی دستبهگریباناند، اما زبان مشترکی برای بیان آنچه بر آنها گذشته ندارند.
یکی به تجربهای رازآمیز و ترسناک چنگ زده و دیگری میکوشد از روایت مادرش فاصله بگیرد. بازگشت به وینتر ریور، گذشته را به خانه میآورد و فرصتی پدید میسازد تا شکاف میان آن دو، در دل موقعیتهای فانتزی و کمدی آشکار شود. این خط عاطفی از نظر ایده ظرفیت بالایی دارد، زیرا جهان فیلم همواره دربارهٔ عبور از مرزهاست: مرز زنده و مرده، خانه و بیرون، گذشته و اکنون.
اما رابطهٔ خانوادگی گاه زیر بار شخصیتها و خردهماجراهای متعدد کمرنگ میشود. فیلم بهجای آنکه همیشه برای مکث و رشد عاطفی جا باز کند، بارها از یک موقعیت پرهیاهو به موقعیتی دیگر میپرد. در نتیجه، مضمون سوگ و آشتی خانوادگی حضور دارد، اما اثر همیشه فرصت نمییابد آن را با عمق و ظرافتی همسنگ ایدههایش بپروراند.
کمدی سیاه و لذت جلوههای عملی از جذابترین ویژگیهای فیلم، علاقهاش به ساختن شوخی از دل مرگ و بدن است. طنز آن مؤدبانه یا محتاط نیست؛ با تصاویر هولناک، موقعیتهای ناهنجار و تضادهای بصری کار میکند. این شوخیها بیشتر از آنکه بر گفتوگوهای هوشمندانه تکیه کنند، از غافلگیری و زمانبندی تصویر نیرو میگیرند.
« گروه بازیگران در مجموع سرزنده است، هرچند همهٔ شخصیتها فرصت یکسانی برای شکلگیری پیدا نمیکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین رویکرد، به فیلم حالوهوایی نمایشی و گاه عمداً پرزرقوبرق میدهد؛ انگار هر صحنه فرصتی است برای اجرای ترفندی تازه در سیرکی متعلق به مردگان. توجه به جلوههای عملی نیز به این کیفیت یاری میرساند. بافتهای ملموس، گریمهای اغراقشده و حرکتهای نامتعارف، جهانی میسازند که از جنس ماده و دستکاری است، نه صرفاً تصویرهای بیوزن دیجیتالی.
نتیجه، نوعی زبری دلنشین در قابهاست؛ تصویری که بهجای پاکیزگی کامل، از نقص و ناهمواری لذت میبرد. موسیقی و طراحی صدا نیز در همراهی با این جهان نقش دارند و به لحظههای کمیک و پرآشوب ضرباهنگ میبخشند. روایت شلوغ و ریتم نابرابر ضعف اصلی فیلم، انباشت خطهای داستانی است. در کنار بازگشت خانوادهٔ دیتز و مسئلهٔ مادر و دختر، چند شخصیت و ماجرای فرعی دیگر نیز وارد میشوند و هر یک سهمی از زمان محدود اثر میطلبند.
بعضی از این ایدهها جذاباند و به جهان فیلم رنگ میافزایند، اما همه به اندازهٔ کافی فرصت نمییابند تا از معرفی فراتر بروند. گاه به نظر میرسد فیلم بهجای انتخاب چند مسیر روشن و پرورش آنها، میخواهد همهٔ ایدههایش را بهسرعت روی پرده بیاورد. این تراکم بر ریتم نیز اثر میگذارد. بخشهایی طول میکشند تا به مقصد دراماتیک خود برسند، درحالیکه برخی گرهها ناگهان و با سادگی حل میشوند.
میان این دو، ضرباهنگی یکدست شکل نمیگیرد: فیلم ممکن است مدتی در موقعیتی کمتحرک بماند و سپس برای جبران، چند رخداد را فشرده و شتابزده پشت سر هم بچیند. نتیجه، اثری است که در سطح صحنهها سرگرمکننده میماند، اما در سطح کلان گاهی پیوندهای رواییاش سست احساس میشوند. نوستالژی؛ بازآفرینی یا تکرار؟
« توجه به جلوههای عملی نیز به این کیفیت یاری میرساند. »
قوتها و کاستیها
دنباله ناگزیر با سایهٔ فیلم پیشین روبهروست. آشنایی با شخصیتها و قواعد جهان، برای مخاطب قدیمی لذتبخش است و حضور دوبارهٔ چهرههای شناختهشده به اثر گرما میدهد. بااینحال، نوستالژی وقتی بهجای نقطهٔ آغاز به مقصد تبدیل شود، توان روایت را محدود میکند. بعضی لحظهها بیش از آنکه تجربهای تازه بسازند، بر این تأکید دارند که تماشاگر به جهانی آشنا بازگشته است.
فیلم در لحظههایی که به شخصیتها امکان میدهد با پیامدهای گذر زمان روبهرو شوند، زندهتر میشود؛ زیرا خاطره را به مادهای برای تحول بدل میکند، نه صرفاً نشانهای برای تشخیص. از این نظر، «Beetlejuice Beetlejuice» نه دنبالهای کاملاً اسیر گذشته است و نه اثری که بتواند بهتمامی از آن مستقل شود.
بهترین دستاوردش، بازگرداندن حس بازیگوشی و بیقاعدگی به جهان فیلم نخست است؛ محدودیتش نیز این است که گاه نمیداند با این میراث چگونه جز خاطرهبازی و آشوب تازهای بسازد. جمعبندی «Beetlejuice Beetlejuice» بازگشتی دیدنی به جهانی گوتیک، پرجنبوجوش و عامدانه نامتعارف است. طراحی بصری خیالانگیز، بازی پرانرژی مایکل کیتون، حضور مؤثر گروه بازیگران و شوخیهای سیاه، فیلم را به تجربهای سرگرمکننده بدل میکنند.
در کنار این امتیازها، روایت شلوغ، ریتم نامتوازن و پرداخت نابرابر شخصیتها مانع میشوند که همهٔ ظرفیتهای عاطفی و داستانی اثر به ثمر برسند. فیلم بیش از آنکه دنبالهای بینقص باشد، بازدیدی آشفته اما سرزنده از خانهای قدیمی است؛ خانهای که هنوز پر از اتاقهای عجیب و راهروهای تاریک است، هرچند همهٔ درهایش به مقصدی معنادار باز نمیشوند.
« دنباله ناگزیر با سایهٔ فیلم پیشین روبهروست. »
جمعبندی
تماشاگرانی که از طنز گوتیک، جلوههای ملموس و آشوب کمیک لذت میبرند، در آن لحظههای فراوانی برای سرگرمشدن خواهند یافت؛ اما کسانی که در پی روایتی منسجم و پرداختی عمیق به روابط خانوادگیاند، ممکن است از شتاب و پراکندگی فیلم دلسرد شوند.
ثبت دیدگاه