نقد و بررسی
نقد The Exterminating Angels | 2006
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میل، تابو و نگاهِ فیلمساز فیلم فرانسوی «The Exterminating Angels» ساختهٔ ژانکلود بریسو، در ظاهر دربارهٔ کارگردانی است که برای ساخت اثری دربارهٔ لذت زنان، بازیگرانی را به آزمونهایی نامتعارف فرامیخواند. اما این موقعیت صرفاً سکوی ورود به صحنههایی جسورانه نیست؛ فیلم میکوشد از دل آن پرسشی دشوارتر بیرون بکشد: وقتی میل به موضوعی برای بازنمایی و آزمایش بدل میشود، مرز میان کنجکاوی هنری، قدرت و بهرهکشی کجاست؟
همین پرسش به اثر امکان میدهد از یک درام اروتیک معمولی فراتر رود، هرچند پاسخهایش همیشه به اندازهٔ پرسشهایش پیچیده نیست. فرانسوا، کارگردان داستان، در آغاز خود را پژوهشگری میبیند که میخواهد تجربهای پنهان و دشوار برای بیان را ثبت کند. با پیشرفتن آزمونها، اما، پروژهاش بیشازپیش با خواستهها و تصورهای شخصی او درهم میآمیزد.
تنش اصلی فیلم از همین لغزش پدید میآید: آیا او در پی کشف حقیقتی دربارهٔ میل است، یا در حال تبدیلکردن میل دیگران به مادهٔ خامِ خیال و اقتدار خویش؟ فیلم پاسخ را یکسره در اختیار تماشاگر نمیگذارد؛ در عوض، او را وادار میکند به فاصلهٔ میان ادعای هنری و رفتار عملی شخصیتها توجه کند.
روایتی میان تجربه و نظریه ساختار فیلم بهجای آنکه بر یک خط روایی پرشتاب تکیه کند، از تکرار موقعیت آزمون و انباشتهشدن تنش بهره میگیرد. هر دیدار، هم بخشی از فرایند فیلمسازی درون داستان است و هم فرصتی برای آشکارشدن تفاوت نگاه شخصیتها به لذت، شرم و خطر. این تکرار گاه حالت آیینی پیدا میکند؛ گویی فرانسوا در هر نوبت میخواهد قاعدهای تازه برای میل کشف کند، اما در عمل بیش از آنکه به شناختی قطعی برسد، در دامِ تصور خود از موضوع گرفتار میشود.
« با پیشرفتن آزمونها، اما، پروژهاش بیشازپیش با خواستهها و تصورهای شخصی او درهم میآمیزد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، فیلمنامه همیشه به ظرافتی که ایدهٔ مرکزیاش طلب میکند نمیرسد. گفتوگوهای نظری دربارهٔ میل و ممنوعیت گاهی بیش از حد توضیحیاند و آنچه میتوانست از رفتار، سکوت و جزئیات رابطهها فهمیده شود، به زبان مستقیم بیان میشود. در نتیجه، فیلم میان دو شیوه معلق میماند: از یک سو درامی حسی که میخواهد تجربهای نامطمئن و پیشبینیناپذیر بسازد، و از سوی دیگر رسالهای دربارهٔ همان تجربه که گاه معنای صحنهها را پیشاپیش برای مخاطب توضیح میدهد.
این کشمکش هم به اثر بُعد فکری میدهد و هم از نیروی نمایشی آن میکاهد. بازی قدرت در اتاق آزمون موقعیت آزمون بازیگری، فضایی فشرده و نابرابر میسازد. فرانسوا در جایگاه کارگردان، انتخابگر و صاحب پروژه است؛ زنانی که روبهرویش قرار میگیرند، در پی فرصتی حرفهایاند و هر یک با انگیزهها و حدومرزهای متفاوتی وارد موقعیت میشوند.
فیلم بهخوبی نشان میدهد که رضایت در چنین فضایی مفهومی ساده و یکدست نیست: میل شخصی، آرزوی دیدهشدن، نیاز شغلی و اقتدار طرف مقابل میتوانند همزمان در یک رابطه حضور داشته باشند. این نکته، از مهمترین ظرفیتهای تحلیلی اثر است. آزمونها فقط مواجهههایی جسمانی نیستند؛ صحنههاییاند که در آنها نگاهکردن و دیدهشدن، نقشآفرینی و تجربهٔ واقعی، و اختیار و فشار به هم نزدیک میشوند.
هرچند فیلم برای کاوش این پیچیدگیها گاه به صحنههای صریح متکی میماند، تنش میان شخصیتها دستکم مانع میشود که همهچیز به نمایش بیهدف تقلیل یابد. بازیهای فرِدِریک فان دن دریشه، ماروسیا دوبروئی و لیس بلینک به این روابط حسِ ناآرامی میبخشند؛ بهویژه آنجا که ظاهر آرام صحنه با اضطراب پنهان شخصیتها در تضاد قرار میگیرد.
« بااینحال، فیلمنامه همیشه به ظرافتی که ایدهٔ مرکزیاش طلب میکند نمیرسد. »
شخصیتها و اجرا
تصویر، فضا و حسِ تعلیق قدرت بصری فیلم در ساختن فضایی حسی و اندکی خوابگون است. قاببندیها و صحنهپردازیها بهجای آنکه صرفاً بدنها را مرکز توجه قرار دهند، آنها را در محیطی حسابشده و گاه سرد جای میدهند. همین فاصله، نوعی دوگانگی میسازد: تصویر از یک سو تماشاگر را به نزدیکی دعوت میکند و از سوی دیگر، با ترکیببندی و سکون خود یادآور میشود که این نزدیکی بخشی از سازوکار نگاه است.
فیلمبرداری ویلفرید سمپه در ایجاد این کیفیت سهم مهمی دارد. ریتم تصویری آرام، مکثها و تأکید بر جزئیات فضا، به صحنهها حالتی هیپنوتیک میدهد؛ بااینحال، این زیبایی همیشه به معنای عمق نیست. در لحظاتی، پرداخت بصری چنان مسلط میشود که بهجای گشودن معنای تازه، شکوهی صوری بر مضمون مینشاند.
فیلم از این نظر درست در همان نقطهای لغزشپذیر است که خود میخواهد بررسی کند: آیا تصویر چیزی را میکاود، یا صرفاً آن را زیبا و تماشایی میسازد؟ فرشتهها و ناهمواری جهان فیلم عنوان فیلم به عناصر فراطبیعی اشاره دارد که در کنار درام واقعگرایانهٔ فرانسوا و بازیگرانش حضور مییابند. این حضور میتواند همچون نیرویی بیرونی خوانده شود که بر ماجرا سایه میاندازد؛ شاید داوریای نمادین دربارهٔ کردار شخصیتها، شاید تجسدی از ترس یا مجازات.
بااینهمه، پیوند این لایه با روایت انسانی همیشه روشن و قانعکننده نیست. هرگاه فیلم از فضای آزمونها و مناسبات قدرت به سوی امر فراطبیعی میرود، گویی قواعد جهانش تغییر میکند، بیآنکه گذار میان این دو جهان بهاندازهٔ کافی زمینهسازی شده باشد. این ناهمگونی بهخودیخود لزوماً نقص نیست؛ خیالپردازی میتواند واقعیت را بیگانه و معنادار کند.
« تصویر، فضا و حسِ تعلیق قدرت بصری فیلم در ساختن فضایی حسی و اندکی خوابگون است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مشکل آنجاست که عناصر نمادین فیلم گاه بهجای تشدید ابهام اخلاقی، توضیحی سادهتر و بیرونیتر بر آن تحمیل میکنند. در نتیجه، فرشتهها بهجای آنکه لایهای تازه و ضروری به کشمکش انسانی بیفزایند، ممکن است همچون بخشی جداافتاده از طرح به نظر برسند. تماشاگر میتواند برای آنها معنایی استعاری بیابد، اما خود فیلم همیشه این معنا را به شکلی منسجم پرورش نمیدهد.
مرز میان جسارت و کممایگی صراحت فیلم بیتردید بخشی از هویت آن است، اما صراحت بهتنهایی تضمینکنندهٔ جسارت فکری نیست. اثر میخواهد به تابو نزدیک شود و نشان دهد که ممنوعیت چگونه میتواند میل را تشدید کند؛ بااینحال، در برخی لحظات، انباشت صحنههای بیپرده از بار تحلیلی آنها پیشی میگیرد.
تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم بارها همان ادعا را تکرار میکند، بیآنکه هر بار به شناخت تازهای دربارهٔ شخصیتها یا سازوکار میل برسد. از سوی دیگر، میتوان این تکرار را بخشی از بنبست فرانسوا دانست: او در جستوجوی کشفی نهایی است، اما هر بار بیش از آنکه به حقیقتی تازه دست یابد، میل خود به ادامهدادن را بازتولید میکند.
این خوانش به فیلم عمق بیشتری میبخشد، هرچند ضعفهای اجرایی را از میان نمیبرد. اثر در بهترین لحظاتش تماشاگر را میان کشش تصویر و بدگمانی نسبت به آن نگه میدارد؛ در ضعیفترین لحظاتش، گمان میرود که خودِ شوک قرار است جای تحلیل را پر کند. جمعبندی «The Exterminating Angels» فیلمی ناهموار، اما از نظر موضوعی بلندپروازانه است.
« تماشاگر میتواند برای آنها معنایی استعاری بیابد، اما خود فیلم همیشه این معنا را به شکلی منسجم پرورش نمیدهد. »
قوتها و کاستیها
ژانکلود بریسو میل را نه صرفاً تجربهای خصوصی، بلکه عرصهای میبیند که در آن نگاه، قدرت، شرم و خیال با یکدیگر برخورد میکنند. بازیها و تنش فزاینده میان شخصیتها، همراه با فیلمبرداری و فضاسازی حسی، به اثر نیرویی چشمگیر میبخشند؛ در مقابل، دیالوگهای توضیحی، اتکای پررنگ به صحنههای صریح و پیوند نهچندان استوار عناصر فراطبیعی، از انسجام آن میکاهند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخهای نهاییاش باشد، در پرسشهایی است که دربارهٔ بازنمایی و اختیار پیش میکشد. اثر گاهی بهجای کندوکاو دقیق، به نمایشِ تابوشکنی بسنده میکند، اما همچنان تماشاگر را با مسئلهای دشوار تنها میگذارد: چه زمانی هنر در حال مطالعهٔ میل است و چه زمانی آن را به تماشایی برای قدرت بدل میکند؟
यही پرسش، با وجود کاستیهای فیلم، در ذهن باقی میماند.
« ارزش فیلم بیش از آنکه در پاسخهای نهاییاش باشد، در پرسشهایی است که دربارهٔ بازنمایی و اختیار پیش میکشد. »
ثبت دیدگاه