نقد و بررسی
نقد تنها کشتار درون ساختمان (Only Murders in the Building) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای ساده با ظرفیتهای فراوان «Only Murders in the Building» از برخورد دو جهان ظاهراً ناسازگار نیرو میگیرد: قتل رازآلود و طنز روزمره. سه همسایهٔ نامتجانس، که هرکدام به جنایتهای واقعی و پادکستهای مربوط به آن دلبستگی دارند، با مرگی مشکوک در ساختمان محل زندگیشان روبهرو میشوند و تصمیم میگیرند خودشان حقیقت را کشف کنند؛ آن هم در حالی که همزمان پادکستی دربارهٔ پرونده میسازند.
همین پیوند میان کارآگاهی آماتورانه و میل به روایتکردن، به سریال هویتی مستقل میدهد. اثر صرفاً معمایی با چند شوخی پراکنده نیست؛ از همان آغاز میپرسد آدمها چرا به جنایتهای دیگران گوش میسپارند و چه اندازه میان تماشاگر، راوی و موضوع یک داستان فاصله وجود دارد. جذابیت طرح نیز فقط در پرسش «قاتل کیست؟» خلاصه نمیشود.
ساختار پادکست به شخصیتها اجازه میدهد دربارهٔ سرنخها، حدسهایشان و حتی خودِ شیوهٔ تحقیقشان گفتوگو کنند. روایت جنایت، در کنار بازجویی از مظنونان، به موضوعی درونداستانی تبدیل میشود و گاهی فاصلهای طنزآمیز میان واقعیت تلخ حادثه و شیوهٔ نمایشی بازگفتن آن میسازد. این دوگانگی، بهویژه در فصل نخست، موتور خلاقانهٔ داستان است.
سه شخصیت، سه جهانبینی سه قهرمان اصلی از نظر سن، تجربه و خلقوخو تفاوت چشمگیری دارند. چارلز، بازیگری که روزگار پررنگتری را پشت سر گذاشته، به خویشتنداری و عادتهای فردی پناه میبرد. الیور، کارگردانی پرحرف و نمایشی، حتی هنگام مواجهه با خطر نیز تمایل دارد موقعیت را به صحنهای برای خودنمایی بدل کند.
« همین پیوند میان کارآگاهی آماتورانه و میل به روایتکردن، به سریال هویتی مستقل میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مِیبل از این دو جوانتر است و با نگاه کمحرف، دقیق و گاه بدگمانش، تعادل گروه را حفظ میکند. این تفاوتها فقط ابزار شوخی نیستند؛ هرکدام نشان میدهند شخصیتها چگونه در مواجهه با تنهایی، شکست و بیاعتمادی از خود دفاع میکنند. شیمی بازیگران یکی از ستونهای اصلی سریال است. استیو مارتین و مارتین شورت از مهارتی دیرپا در زمانبندی کمدی و بازی با مکث و اغراق برخوردارند؛ در مقابل، سلنا گومز با اجرای کمتحرکتر و واکنشهای خشک، نقش نقطهٔ مقابل آنها را میگیرد.
اختلاف لحن میان این سه، گفتوگوها را زنده میکند و سبب میشود شوخیها اغلب از شخصیتپردازی برخیزند، نه از شوخیهای الصاقی. گاه یکی با شور و حرارت نظریهای میسازد و دیگری با یک پاسخ کوتاه، باد آن را خالی میکند. بااینحال، هماهنگی گروه از همان ابتدا کامل نیست و بخشی از باورپذیری رابطهشان از روند تدریجی آشنایی و اعتماد شکل میگیرد.
ساختمان بهمثابه جهان داستان ساختمان آرکونیا بیش از آنکه پسزمینهای زیبا باشد، خود به یکی از شخصیتهای اثر بدل میشود. راهروها، آسانسورها، درهای بسته و فضاهای مشترک، پیوسته امکان برخورد و سوءظن میآفرینند. در چنین محیطی، همسایهها نه کاملاً غریبهاند و نه واقعاً نزدیک؛ از یکدیگر چیزهایی میدانند، اما همین آگاهی محدود میتواند به سوءبرداشت و بدگمانی بینجامد.
ساختمان با شکوه و انزوای خود، حسی دوگانه دارد: پناهگاهی برای ساکنان و درعینحال صحنهای که رازهایشان در آن بهآسانی پنهان نمیماند. انتخاب فضای محدود، به معما انسجام بصری میدهد. هر ملاقات ساده ممکن است حامل سرنخی باشد و هر جزئیات روزمره میتواند معنایی تازه پیدا کند. سریال از این ظرفیت برای ساختن تعلیقی سبک و کنجکاویبرانگیز بهره میبرد، بیآنکه پیوسته به خشونت یا هراس متوسل شود.
« مِیبل از این دو جوانتر است و با نگاه کمحرف، دقیق و گاه بدگمانش، تعادل گروه را حفظ میکند. »
شخصیتها و اجرا
رنگآمیزی دلنشین، طراحی صحنهٔ پرجزئیات و موسیقیِ خوشآهنگ نیز خشونت موضوع را تعدیل میکنند. حاصل، فضایی است که با تلخی مطلق جنایت فاصله دارد، اما آن را به شوخی بیاهمیت هم تبدیل نمیکند. طنز؛ نیرویی فراتر از وقفه طنز سریال در بهترین لحظاتش از ناسازگاری میان موضوع و واکنش شخصیتها پدید میآید.
کسانی که دربارهٔ قتل نظریهپردازی میکنند، خود کارآگاه حرفهای نیستند؛ گاهی با اعتمادبهنفس نتیجهای میگیرند که بر پایهٔ شواهد اندکی بنا شده و گاهی در جزئیاتی پیشپاافتاده درمانده میمانند. همین فاصله میان تصور قهرمانانهٔ آنان از خود و توانایی واقعیشان، منبعی پیوسته برای کمدی فراهم میآورد.
طنز همچنین بر خودِ فرهنگ جنایت واقعی نظر میاندازد: چگونه میتوان از رنج و مرگ دیگران روایت سرگرمکننده ساخت، بیآنکه انسانیت قربانی از یاد برود؟ این وجه خودآگاه، سریال را از یک معمای سرگرمکنندهٔ معمولی متمایز میکند. پادکست درون داستان صرفاً وسیلهای برای جمعآوری سرنخ نیست؛ پرسشی دربارهٔ مسئولیت روایتگر نیز مطرح میکند.
چه چیزهایی را میتوان برای شنونده بازگو کرد؟ کجا باید میان کنجکاوی عمومی و حرمت زندگی خصوصی مرز گذاشت؟ اثر همیشه این پرسشها را با عمق یک درام جدی دنبال نمیکند، اما حضورشان به شوخیها لایهای تأملی میبخشد. ریتم معما و بازی با سرنخها معمای مرکزی بهتدریج گسترش مییابد و تماشاگر را به ساختن فرضیههای گوناگون دعوت میکند.
« رنگآمیزی دلنشین، طراحی صحنهٔ پرجزئیات و موسیقیِ خوشآهنگ نیز خشونت موضوع را تعدیل میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سرنخها، مظنونان و اطلاعات تازه به شکلی عرضه میشوند که معمولاً کنجکاوی برای دیدن قسمت بعد را حفظ میکند. سریال در این مسیر از تغییر زاویهٔ دید و بازی با آنچه شخصیتها میدانند بهره میبرد؛ گاهی جزئیاتی که ابتدا کماهمیت به نظر میرسند، معنای دیگری پیدا میکنند و برداشتهای مطمئن قهرمانان را به چالش میکشند.
این شیوه با قالب پادکست نیز تناسب دارد، زیرا روایت همواره میان واقعیت حادثه و نسخهای که شخصیتها از آن میسازند حرکت میکند. بااینهمه، ریتم معما کاملاً بینقص نیست. برخی سرنخها دیرتر از حد لازم آشکار میشوند و در نتیجه، مسیر تحقیق گاه بیش از اندازه کش میآید. در بعضی لحظات نیز پنهانکاری شخصیتها بیشتر به نیاز فیلمنامه برای حفظ غافلگیری خدمت میکند تا به منطق طبیعی رفتارشان.
در چنین بخشهایی، ممکن است تماشاگر احساس کند اطلاعاتی مهم برای مدتی ناموجه از او دریغ شده است. همچنین تمرکز بر پیچش بعدی گاهی فرصتی را که میتوانست به مکث عاطفی و پرداخت بیشتر روابط اختصاص یابد، محدود میکند. اجرا و لحن دیداری بازیهای اصلی، بهویژه در صحنههای گروهی، کیفیتی دارند که ضعفهای مقطعی روایت را جبران میکند.
استیو مارتین در نقش چارلز، میان خشکی بیرونی و آسیبپذیری پنهان رفتوآمد میکند؛ مارتین شورت، الیور را با حرارتی نمایشی و خودآگاهی کمیک میسازد؛ و سلنا گومز با خونسردی سنجیدهاش مانع میشود ریتم اثر در شور دو شخصیت دیگر غرق شود. بازیگران مکمل نیز با آنکه همیشه مجال یکسانی برای گسترش شخصیتهایشان ندارند، به تنوع فضای ساختمان و گمانهزنیهای معما کمک میکنند.
« سرنخها، مظنونان و اطلاعات تازه به شکلی عرضه میشوند که معمولاً کنجکاوی برای دیدن قسمت بعد را حفظ میکند. »
قوتها و کاستیها
از نظر بصری، سریال بهجای تکیه بر تیرگی و خشونت، از رنگهای غنی، قاببندیهای منظم و جزئیات محیطی استفاده میکند. این انتخاب، حالوهوایی دلپذیر و تا اندازهای نوستالژیک میسازد؛ گویی جهان اثر همزمان به قصههای معمایی کلاسیک و زندگی شهری امروز تعلق دارد. موسیقی نیز در حفظ این تعادل نقش دارد: به موقعیتها گرما میدهد، بیآنکه تعلیق را کاملاً از میان ببرد.
این لحن کنترلشده، مهم است؛ زیرا اثر میخواهد قتل را جدی بگیرد، اما قرار نیست مخاطب را در جهانی بیوقفه سنگین و هراسانگیز محبوس کند. دستاوردها و محدودیتها بزرگترین دستاورد سریال، یافتن تعادلی نسبتاً تازه میان معما، کمدی و رابطهٔ انسانی است. ایدهٔ سه همسایهٔ نامتجانس که با ساخت پادکست به تحقیق دربارهٔ قتلی در محل زندگی خود میپردازند، هم برای تعلیق ظرفیت دارد و هم برای طنز.
تفاوت نسلها نیز به گفتوگوها انرژی میدهد و امکان میسازد که شخصیتها نهفقط دربارهٔ پرونده، بلکه دربارهٔ شیوههای متفاوت زیستن با یکدیگر اصطکاک پیدا کنند. از سوی دیگر، ساختمان و ساکنانش فضایی میسازند که کنجکاوی و بدگمانی در آن طبیعی به نظر میرسد. محدودیت اثر در جایی آشکار میشود که معماری غافلگیری بر رشد عاطفی شخصیتها سایه میاندازد.
گاهی اطلاعات دیرهنگام یا رفتارهای پنهانکارانه، بهجای افزودن پیچیدگی، روند روایت را تصنعی میکنند. همچنین برخی شخصیتهای فرعی بیشتر برای ایجاد مانع، سوءظن یا شوخی وارد داستان میشوند و فرصت نمییابند به همان اندازهٔ سه قهرمان اصلی عمق پیدا کنند. این کاستیها ساختار کلی را از کار نمیاندازند، اما یادآور میشوند که معمای خوشساخت بهتنهایی برای ساختن درامی ماندگار کافی نیست؛ پیوند عاطفی با آدمهای درگیر نیز باید مجال رشد داشته باشد.
« موسیقی نیز در حفظ این تعادل نقش دارد: به موقعیتها گرما میدهد، بیآنکه تعلیق را کاملاً از میان ببرد. »
جمعبندی
جمعبندی «Only Murders in the Building» اثری سرزنده و خوشساخت است که قتل را نه بهانهای برای خشونتنمایی، بلکه بستری برای کشف شخصیتها، تنهاییهایشان و رابطهٔ پیچیدهٔ آنان با روایتکردن قرار میدهد. سه بازیگر اصلی، با تفاوتهای نسلی و اجرایی خود، مرکز ثقل سریالاند و فضای آرکونیا به معما هویت بصری و اجتماعی میبخشد.
هرچند بعضی سرنخها دیر آشکار میشوند، پنهانکاریها گاه تصنعیاند و پیچشهای داستانی فرصت پرداخت عاطفی را کاهش میدهند، ترکیب طنز، کنجکاوی و رفاقتی که بهتدریج شکل میگیرد، همچنان جذابیت اثر را حفظ میکند. این سریال بیش از آنکه فقط پرسشی دربارهٔ هویت قاتل باشد، قصهٔ آدمهایی است که در پی پروندهای مرموز، ناچار میشوند از حصارهای شخصی خود نیز بیرون بیایند.
ثبت دیدگاه