نقد و بررسی
نقد Rosy | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای نامتعارف و مسئلهای اخلاقی فیلم «Rosy» از موقعیتی آغاز میکند که همزمان ظرفیت کمدی سیاه و تریلر روانشناختی دارد: مردی منزوی، با این تصور که میتواند از راه نزدیکی اجباری رابطهای عاطفی بسازد، بازیگری جوان را میرباید. این طرح، از همان ابتدا تضادی تند میان زبان عاشقانه و واقعیت خشونتبار ماجرا پدید میآورد.
فیلم میکوشد نشان دهد چگونه وسواس میتواند خود را در پوشش علاقه پنهان کند و چگونه خیالِ داشتن دیگری، بهسادگی جای شناختن او را میگیرد. این نقطهٔ شروع، بیش از آنکه صرفاً ابزاری برای غافلگیری باشد، امکان پرسشی اخلاقی را فراهم میکند: وقتی کسی خواستهها و ترسهای دیگری را نادیده میگیرد، آیا میتوان رفتار او را با تنهایی یا ناتوانی اجتماعیاش توجیه کرد؟
«Rosy» در بهترین لحظههایش پاسخ سادهای نمیدهد. از یک سو، به مخاطب اجازه میدهد منشأ تنهایی مرد را ببیند؛ از سوی دیگر، یادآوری میکند که رنج شخصی، حق سلطه بر دیگری را ایجاد نمیکند. همین فاصله میان همدلی و محکومیت، یکی از سرچشمههای اصلی تنش فیلم است. خیال عاشقانه در برابر واقعیت مرکز ثقل دراماتیک اثر در برخورد دو جهانبینی قرار دارد.
مرد ماجرا را در قالب فرصتی برای آشنایی و شاید آغاز عشق میبیند؛ اما برای زن جوان، این وضعیت نخست از همه تهدیدی واقعی و سلبکنندهٔ اختیار است. فیلم از این ناهمخوانی برای ساختن طنزی تلخ بهره میگیرد: رفتارهایی که شخصیت اصلی آنها را نشانهٔ توجه یا صمیمیت میپندارد، در بافت واقعی داستان رنگی از خودفریبی و کنترلگری دارند.
« این طرح، از همان ابتدا تضادی تند میان زبان عاشقانه و واقعیت خشونتبار ماجرا پدید میآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
موفقیت فیلم در همین وارونگی است. شوخیهایش، در جاهایی که خوب عمل میکنند، از بیاعتنایی به خشونت سرچشمه نمیگیرند، بلکه از فاصلهٔ هولناک میان تعبیر شخصیت و واقعیت پیرامون او زاده میشوند. تماشاگر ممکن است به تناقضی لبخند بزند و بلافاصله از خود بپرسد که خندهاش از کجا آمده است. بااینحال، این تعادل آسان نیست.
برخی لحظهها چنان به سمت نامتعارفبودن میروند که طنز به جای روشنکردن موقعیت، آن را سبک میکند؛ در نتیجه، اثر گاه به جای تلخیِ سنجیده، صرفاً عجیب به نظر میرسد. شخصیتها و نابرابری قدرت داگ، با بازی نت ولف، شخصیتی است که فیلم میخواهد هم انزوایش را قابلدرک سازد و هم خطر نهفته در رفتارهایش را آشکار کند.
این دو هدف بالقوه مکمل یکدیگرند: شناخت ریشههای یک رفتار، ضرورتاً به معنای پذیرفتن یا بخشودن آن نیست. اما پرداخت شخصیت بهاندازهای که این تمایز را پیچیده و قانعکننده کند، ژرفا نمییابد. تنهایی و ناشیبودن اجتماعی او بیشتر بهصورت نشانههایی کلی عرضه میشوند تا تجربههایی که واقعاً منطق درونیاش را بسازند.
ازاینرو، بعضی تصمیمهایش بیش از آنکه حاصل تحول روانی باشند، به پیشبرد موقعیتهای داستانی خدمت میکنند. روزی، با بازی استیسی مارتین، در جایگاهی دشوارتر قرار دارد. او هم شخصیتی گرفتار در موقعیتی سلبکنندهٔ اختیار است و هم بازیگری که تصویر بیرونیاش بر نگاه دیگران اثر میگذارد. فیلم از همین دوگانگی بهره میگیرد: تماشاگر ناچار است میان آنچه میبیند و آنچه نمیتواند از ذهن او بداند فاصله بگذارد.
« تماشاگر ممکن است به تناقضی لبخند بزند و بلافاصله از خود بپرسد که خندهاش از کجا آمده است. »
شخصیتها و اجرا
مارتین در حفظ ابهام و نشاندادن واکنشهای متغیر شخصیتش سهم مهمی دارد، هرچند روایت گاهی بیش از آنکه به جهان درونی روزی بپردازد، از او بهعنوان نیرویی برای بههمزدن تعادل داگ استفاده میکند. این محدودیت، مسئلهٔ اصلی فیلم را برجسته میکند: زنی که قرار است موضوع خیال یک مرد باشد، برای آنکه شخصیت مستقلی باقی بماند، به سهم بیشتری از روایت نیاز دارد.
بازیها و کیفیت رابطهٔ مرکزی بخش بزرگی از جذابیت «Rosy» به کشمکش میان دو بازیگر اصلی وابسته است. ولف در ساختن شخصیتی که میان ظاهر معذّب، میل به صمیمیت و گرایش به کنترل در نوسان است، لحظاتی مؤثر دارد. اجرای او گاه بهدرستی این پرسش را زنده نگه میدارد که آیا با انسانی روبهرو هستیم که از واقعیت گریزان است یا با کسی که آگاهانه واقعیت را به سود خود بازتعریف میکند.
ضعف فیلم آنجاست که این ابهام همیشه به پیچیدگی نمیانجامد و گاهی به ناپایداری لحن تبدیل میشود. مارتین نیز در برابر این نوسان، حضوری خویشتندار دارد. او نمیگذارد روزی به شخصیتی کاملاً قابلخواندن فروکاسته شود؛ اما چون فیلمنامه برای رشد مستقل او فضای محدودی فراهم میکند، توان بازیگر همیشه به تحول شخصیتی منجر نمیشود.
بازیگران مکمل، از جمله جانی ناکسویل و تونی شالهوب، به جهان نامتعارف فیلم رنگ و بافت میافزایند، اما پیوند میان بخشهای فرعی و رابطهٔ مرکزی همواره به اندازهٔ کافی محکم نیست. در نهایت، نیروی اصلی اثر نه در پیچیدگی گستردهٔ مجموعهٔ شخصیتها، بلکه در برخورد دو نفر و نابرابری قدرت میان آنها متمرکز میماند.
« بازیها و کیفیت رابطهٔ مرکزی بخش بزرگی از جذابیت «Rosy» به کشمکش میان دو بازیگر اصلی وابسته است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضا، ریتم و تکرار محدودبودن فضای داستان به فیلم کمک میکند حالوهوایی فشرده و ناآرام بسازد. محیطی که قرار است محل آشنایی و نزدیکی باشد، بهتدریج معنایی دیگر پیدا میکند: فضا نه پناهگاه، بلکه یادآور محدودیت و وابستگی است. این انتخاب با موضوع فیلم هماهنگ است و فشار روانی رابطه را ملموستر میکند.
همچنین، تمرکز بر چند موقعیت محدود اجازه میدهد جزئیات رفتاری و مکثها اهمیت پیدا کنند؛ سکوتها گاه بهاندازهٔ گفتوگوها بار عاطفی دارند. بااینهمه، فشردگیِ فضا بهتنهایی ریتم را حفظ نمیکند. فیلم چند بار به الگوهایی مشابه بازمیگردد و موقعیتهایی را تکرار میکند که بهجای پیچیدهترکردن شخصیتها، صرفاً وضعیت موجود را دوباره تأیید میکنند.
تکرار، اگر با تغییر در قدرت یا برداشت شخصیتها همراه باشد، میتواند به انباشت تنش بینجامد؛ اما در «Rosy» گاهی به مکثی طولانی بدل میشود. روایت در بخشهایی به تحولی روشنتر نیاز دارد تا هر برخورد تازه، چیزی به شناخت ما از شخصیتها بیفزاید و صرفاً نسخهای دیگر از همان کشمکش نباشد. نوسان میان کمدی سیاه و تعلیق مهمترین آزمون فرمی فیلم، کنار هم نشاندن شوخی و تهدید است.
کمدی سیاه زمانی اثرگذار میشود که خنده از شناخت تناقض اخلاقی موقعیت برآید، نه از کماهمیتکردن پیامدهای آن. «Rosy» گاهی این مرز را خوب میشناسد و در لحظههایی، طنز را به ابزاری برای آشکارکردن خودفریبی شخصیت اصلی تبدیل میکند. در لحظههای دیگر، گذار از شوخی به اضطراب چنان ناگهانی است که دو لحن به جای آنکه یکدیگر را تشدید کنند، با هم رقابت میکنند.
« فضا، ریتم و تکرار محدودبودن فضای داستان به فیلم کمک میکند حالوهوایی فشرده و ناآرام بسازد. »
قوتها و کاستیها
این ناهماهنگی بر تعلیق نیز اثر میگذارد. برای آنکه خطر باورپذیر باشد، لازم است فیلم هم به واکنشهای قربانی وزن بدهد و هم نشان دهد که رفتارهای ظاهراً عادی چگونه میتوانند رنگ تهدید بگیرند. هرگاه روایت به فضای کمیک بیش از حد تکیه میکند، فشار روانی کاهش مییابد؛ و هرگاه ناگهان بر وجه تیرهٔ داستان تأکید میگذارد، آن تغییر گاه بیش از آنکه تدریجی و برآمده از شخصیتها باشد، شبیه تعویض لحن به نظر میرسد.
این نوسان بخشی از جسارت اثر است، اما همزمان مانع انسجام کامل آن میشود. مضمون عشق، مالکیت و شناخت در زیر لایهٔ داستانی، «Rosy» به نوعی از تصور عاشقانه میپردازد که در آن، میل شخصی به شناخت دیگری با حقِ تصاحب او اشتباه گرفته میشود. داگ نمیخواهد تنها با روزی گفتوگو کند یا او را از دور تحسین کند؛ خیال میکند میتواند شرایطی بسازد که رابطهای مطابق خواستهٔ خودش شکل بگیرد.
فیلم از این تناقض برای نشاندادن سویهٔ تاریک خیالپردازی عاشقانه استفاده میکند: وقتی دیگری به جای انسانی مستقل، به نقش دلخواه ما تبدیل شود، عشق به نظمی یکطرفه و سلطهگر بدل خواهد شد. بااینحال، اثر این ایده را تا نهایت ظرفیتش نمیکاود. برای آنکه نقدش از وسواس و قدرت ژرفتر شود، لازم بود انگیزههای داگ با جزئیاتی بیشتر شکل بگیرند و روزی نیز حضوری فراتر از موقعیتِ گرفتارشدن پیدا کند.
فیلم به مضمون جذابی دست میزند، اما همیشه فرصت یا دقت لازم را برای گسترش آن به یک تحلیل روانشناختی کامل ندارد. به همین سبب، برخی پرسشهای مهم در ذهن میمانند بیآنکه روایت آنها را به اندازهٔ کافی پرورش دهد. جمعبندی «Rosy» فیلمی نامتعارف است که ایدهٔ مرکزیاش ظرفیت فراوانی برای ساختن کمدی سیاه و تعلیقی روانشناختی دارد.
« این ناهماهنگی بر تعلیق نیز اثر میگذارد. »
جمعبندی
برخورد خیال عاشقانه با واقعیت خشونتبار، فضای محدود و بازیهای دو شخصیت اصلی، لحظههایی گیرا میآفریند؛ بهویژه هنگامی که فیلم از طنز برای افشای خودفریبی و نابرابری قدرت استفاده میکند. اما ناپایداری لحن، کمعمقی نسبی انگیزهها و تکرار موقعیتها مانع میشود این ظرفیت در سراسر روایت به شکلی یکدست به ثمر برسد.
حاصل، اثری است که بیش از آنکه کاملاً منسجم باشد، بهسبب تناقضهایش در خاطر میماند: هم میخواهد بیننده را به شخصیت منزوی نزدیک کند و هم خطرِ نزدیکشدن به منطق او را گوشزد کند؛ هم از موقعیتی تلخ طنز میسازد و هم میکوشد پیامدهای آن را جدی بگیرد. «Rosy» در بهترین لحظههایش پرسشی ماندگار دربارهٔ مرز میان عشق و مالکیت طرح میکند، اما برای تبدیل این پرسش به تجربهای کاملاً قانعکننده، به پرداخت روانشناختی دقیقتر و انسجام لحنی بیشتری نیاز دارد.
ثبت دیدگاه