نقد و بررسی
نقد The Other Side of the Underneath | 1972
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سینما بهمثابه ورود به ذهن فیلم «آنسوی زیرِ سطح» ساختهٔ جین آردن، بیش از آنکه قصهای با مسیر روایی روشن باشد، تجربهای از زیستن در ذهنی گرفتار فشار و آشفتگی است. فیلم با زنی آغاز میکند که برچسب اسکیزوفرنی بر او خورده، اما نگاهش را به شرح یک پروندهٔ پزشکی محدود نمیسازد. پرسش اصلی نه صرفاً این است که «چه بر سر او آمده؟»، بلکه این است که جامعه چگونه رنجهای پیچیده را نامگذاری میکند، چه صداهایی را به حاشیه میراند و چگونه شرم و تابو را درونی میسازد.
درمانگر میکوشد به جهان زن نزدیک شود، اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که نزدیکشدن به این جهان، ورود به فضایی منظم و قابلتوضیح نیست. آردن بهجای آنکه فاصلهای امن میان تماشاگر و شخصیت اصلی برقرار کند، مخاطب را درون تجربهٔ او میافکند. صحنهها گاه همچون تکههایی از خاطره، رؤیا، نمایش و هذیان به یکدیگر میپیوندند؛ نه برای آنکه معمایی روایی را حل کنند، بلکه برای آنکه آشفتگی را به صورت تجربهای حسی منتقل سازند.
از همین رو، فیلم را باید کمتر در مقام داستانی دربارهٔ بیماری و بیشتر همچون مواجههای سینمایی با رنج روانی تماشا کرد. این انتخاب جسورانه است، اما تماشاگر را نیز از همان آغاز با اثری دشوار روبهرو میسازد. روایت پارهپاره و منطق کابوس ساختار فیلم از پیوستگی مرسوم فاصله میگیرد. تصاویر و موقعیتها ناگهان تغییر میکنند و رابطهٔ میان آنها همیشه بهروشنی توضیح داده نمیشود.
این گسست ممکن است در نگاه نخست نشانهٔ بینظمی به نظر برسد، اما در سطح تجربهٔ تماشایی کارکردی روشن دارد: ذهن شخصیت اصلی قرار نیست برای آسایش مخاطب مرتب و طبقهبندی شود. هر برش میتواند راهی به سوی ترسی تازه، خاطرهای بازگشته یا احساسی سرکوبشده باشد. فیلم تماشاگر را وامیدارد بهجای دنبالکردن زنجیرهای از علت و معلول، به ضرباهنگ و کیفیت عاطفی تصاویر گوش بسپارد.
« فیلم با زنی آغاز میکند که برچسب اسکیزوفرنی بر او خورده، اما نگاهش را به شرح یک پروندهٔ پزشکی محدود نمیسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، این راهبرد همیشه به یک اندازه موفق نیست. برخی گذارها آنقدر ناگهانیاند که بهجای آنکه حس آشفتگی را عمیقتر کنند، پیوند عاطفی با شخصیت را سست میسازند. گاهی معنای تصویرها بیش از اندازه در نمادپردازی پنهان میماند و تماشاگر نمیتواند تشخیص دهد که با تصویری از تجربهٔ فردی روبهرو است یا بیانی کلی دربارهٔ زنان، جامعه و سرکوب.
ابهام در این فیلم بخش جداییناپذیر فرم است، اما ابهام زمانی ثمربخش میماند که حسی از کشف یا همذاتپنداری به همراه بیاورد؛ هرجا چنین پیوندی شکل نمیگیرد، اثر ممکن است صرفاً دشوار و دور از دسترس به نظر برسد. شرم، تابو و سیاست بدن در هستهٔ عاطفی اثر، احساس گناهی جنسی و جانفرسا قرار دارد؛ گناهی که فیلم آن را همچون نقصی ذاتی در شخصیت معرفی نمیکند.
نگاه آردن پیوسته به سوی نیروهایی میرود که شرم را تولید و بازتولید میکنند: تابوهای اجتماعی، قواعد اخلاقی سختگیرانه و انتظاراتی که بدن و میل زنانه را به موضوع داوری بدل میسازند. فیلم از این راه میان رنج فردی و نظم اجتماعی رابطه برقرار میکند. آنچه در ذهن زن همچون عذابی شخصی جلوه میکند، ممکن است پژواکی از فشارهایی باشد که بیرون از ذهن او نیز حضور دارند.
این رویکرد، اثر را از تصویر سادهانگارانهٔ «فرد بیمار در برابر جامعهٔ سالم» دور میکند. فیلم نمیگوید که هر تجربهٔ روانی را میتوان به سرکوب اجتماعی فروکاست؛ در عوض، نشان میدهد که زبان تشخیص و رفتار نهادها گاه ممکن است تجربهٔ انسانی را کوچک یا یکسویه سازد. نقطهٔ قوت فیلم در همین پرسشگری است: آیا نامگذاری یک وضعیت، بهتنهایی آن را فهمپذیر میکند؟
« بااینحال، این راهبرد همیشه به یک اندازه موفق نیست. »
شخصیتها و اجرا
و چه زمانی جامعه با نامگذاری رنج، از شنیدن معنای آن میگریزد؟ در بهترین لحظات، فیلم پاسخ قطعی نمیدهد، بلکه این پرسشها را در قالب تصویر و صدا زنده نگه میدارد. گروهدرمانی و فاصلهٔ میان گفتار و تصویر جلسات رواندرمانی گروهی در کنار تصویرهای کابوسوار، یکی از مهمترین تضادهای فرمی فیلم را میسازند.
در یک سو، گفتار و تلاش برای بیان تجربه قرار دارد؛ در سوی دیگر، تصویری که اغلب از زبان منطقی پیشی میگیرد و شکلهایی هولناک، نامتعارف و گاه خشونتبار مییابد. این تقابل نشان میدهد که گفتوگو، هرچند ضروری، همیشه قادر نیست آشوب درونی را آرام یا ترجمه کند. ممکن است فرد بتواند دربارهٔ رنج خود سخن بگوید، اما تصویرهای ذهنی او همچنان با زبانی دیگر و شدتی بیواسطه بازگردند.
جلسات گروهی همچنین امکان همصدایی و همدلی را در برابر انزوای فرد قرار میدهند. بااینهمه، حضور جمع تضمین نمیکند که همه به یکدیگر دسترسی پیدا کنند؛ گاهی گفتارها بهجای آنکه نظم روشنی بسازند، ناتوانی در فهم کامل دیگری را آشکار میکنند. فیلم در اینجا به دام ستایش سادهٔ درمان یا محکومکردن یکسرهٔ آن نمیافتد.
آنچه اهمیت دارد، فاصلهٔ میان زبان رسمیِ توضیح و شدت بیواسطهٔ تجربه است. همین فاصله است که نگاه انتقادی و همدلانهٔ فیلم را شکل میدهد. میزانسن، بازیها و بافت صوتی جهان دیداری فیلم عمداً آرام و متوازن نیست. قابها، حرکتها و چیدمان بدنها گاه چنان ناآراماند که انگار خودِ تصویر نمیتواند در موقعیتی پایدار بماند.
« و چه زمانی جامعه با نامگذاری رنج، از شنیدن معنای آن میگریزد؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این آشفتگی، تزئینی برای افزودن جلوهای سوررئال نیست؛ با محتوای روانی اثر پیوند دارد و احساس تهدید و بیقراری را به سطح فرم میآورد. فیلم با محوکردن مرز میان کابوس و واقعیت، تماشاگر را از جایگاه مشاهدهگری مطمئن بیرون میکشد. دیگر نمیتوان بهآسانی گفت کدام تصویر «واقعی» و کدامیک بازتاب ذهنی است؛ و شاید همین تمایز، در تجربهٔ شخصیت، اهمیتی کمتر از خودِ ترس داشته باشد.
بازیها نیز از واقعنمایی آرام و نامحسوس فاصله میگیرند. حالتهای تئاتری و گاه اغراقشدهٔ اجرا ممکن است برای تماشاگرانی که به بازی طبیعیگرایانه خو گرفتهاند نامأنوس باشد؛ بااینحال، این شیوه با ریشهٔ نمایشی اثر و جهان ازهمگسیختهٔ آن تناسب دارد. حضور جین آردن در نقش درمانگر نیز فیلم را از پرسش دربارهٔ نگاه و اقتدار مشاهدهگر جدا نمیکند: کسی که میکوشد تجربهٔ دیگری را بفهمد، خود نیز در برابر همان جهان بیقرار قرار میگیرد.
موسیقی سلوی سالی مینفورد و طراحی صوتی، بهجای آنکه صرفاً احساس را توضیح دهند، فضای ناآرام اثر را گسترش میدهند و به صدا کیفیتی مستقل و گاه ناآسوده میبخشند. تجربهای دشوار، اما نه بیدلیل «آنسوی زیرِ سطح» فیلمی نیست که دشواری خود را پنهان کند. تکهتکهبودن روایت، نمادپردازی متراکم و تصاویر سنگین ممکن است خستگی یا سردرگمی ایجاد کنند.
اگر تماشاگر در پی قصهای پیوسته، شخصیتپردازی روانشناختی متعارف یا توضیحی روشن دربارهٔ هر تصویر باشد، احتمالاً در برابر فیلم مقاومت خواهد کرد. حتی همدلی اثر با شخصیت اصلی نیز همیشه از راه نزدیکی روایی حاصل نمیشود؛ گاه فیلم چنان بر آشوب و استعاره تکیه دارد که رنج زن را به تصویری دور و انتزاعی بدل میکند.
« فیلم با محوکردن مرز میان کابوس و واقعیت، تماشاگر را از جایگاه مشاهدهگری مطمئن بیرون میکشد. »
قوتها و کاستیها
اما همین دشواری، در بخشهایی از اثر، جزئی از دستاورد آن است. فیلم نمیکوشد پریشانی را به تجربهای زیبا و آرامشبخش تبدیل کند، یا با توضیحهای مرتب آن را مهار سازد. مخاطب با نظمی روبهرو میشود که دائماً از دسترس میگریزد و او را وامیدارد نسبت به داوریهای سریع خود دربارهٔ «عقل»، «جنون» و «طبیعیبودن» بازاندیشی کند.
این رویکرد در تاریخ سینمای تجربی بریتانیا نیز جایگاهی قابلتوجه دارد: فیلم اثری مستقل و رادیکال است که از پیوند تجربهٔ نمایشی آردن با زبان سینما زاده شده است. بااینحال، جسارت فرمی بهتنهایی همهٔ کاستیهای آن را برطرف نمیکند؛ ارزش فیلم نه در بینقصبودن، بلکه در امتناعش از سادهسازی موضوعی دشوار است.
جمعبندی «آنسوی زیرِ سطح» تجربهای ناآرامکننده و فرساینده است که بهجای روایت یک مسیر روشن، تماشاگر را در میان گسستها، تصویرهای کابوسوار و تلاشهای نافرجام برای فهمیدن رنج حرکت میدهد. نگاه فیلم به احساس گناه و شرم، اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا این احساسها را تنها مسئلهای فردی نمیبیند و ردّ تابوها و فشارهای اجتماعی را در آنها دنبال میکند.
جلسات گروهدرمانی نیز در کنار تصاویر هولناک، محدودیت زبان را آشکار میسازند و نشان میدهند که فهمیدن دیگری کاری دشوارتر از نامگذاری وضعیت اوست. بیتردید، روایت پراکنده و نمادپردازی گاه فاصلهای میان تماشاگر و شخصیت اصلی ایجاد میکنند. برخی تصاویر بیش از آنکه احساس را روشن کنند، آن را در ابهام نگه میدارند.
« اما همین دشواری، در بخشهایی از اثر، جزئی از دستاورد آن است. »
جمعبندی
بااینحال، فیلم در بهترین لحظاتش تماشاگر را به شریک بیقراری شخصیت بدل میکند و تجربهای بهجا میگذارد که بهآسانی فراموش نمیشود. این اثری برای تماشای منفعلانه یا جستوجوی پاسخهای قطعی نیست؛ فیلمی است که از مخاطب میخواهد در برابر تصویرهای دشوارش مکث کند و از خود بپرسد چه کسی حق دارد رنج دیگری را تعریف کند.
ثبت دیدگاه