نقد و بررسی
نقد Midnight | 1939
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیِ هویتهای عاریتی «نیمهشب» ساختهٔ میچل لایزن، کمدیای است که نیروی محرک خود را از فاصلهٔ میان آنچه آدمها هستند و آنچه وانمود میکنند باشند میگیرد. ایو پیبادی، هنرمندِ نمایشِ آمریکایی، در پاریس بیپول و بیپناه مانده است؛ اما بهجای آنکه درماندگیاش را آشکار کند، برای خود هویتی تازه میسازد و در جامهٔ بانویی اشرافی به محافلی راه مییابد که درهایشان به روی او بسته بود.
این پیشفرض، هم موتورِ موقعیتهای کمیک فیلم است و هم دریچهای برای نگریستن به جامعهای که ظاهر، نام و جایگاه اجتماعی را گاه مهمتر از حقیقت میشمارد. «نیمهشب» در سنت کمدیِ پیچیده و پرشتابِ دههٔ سی حرکت میکند: روایتش با یک فریب آغاز میشود و بهسرعت شبکهای از نقشهها، سوءتفاهمها و نقشهای ساختگی میسازد.
جذابیت فیلم فقط در آن نیست که شخصیتها دروغ میگویند؛ مهمتر آن است که هر دروغ، دیگران را وادار میکند نقش تازهای بگیرند و در نتیجه، مرز میان فریبکار و فریبخورده مدام جابهجا شود. پاریس؛ صحنهٔ نمایش و فاصلهٔ طبقاتی پاریسِ فیلم، بیش از آنکه تصویری واقعگرایانه از شهر باشد، صحنهای نمایشی است: فضایی از مهمانیها، خودروهای مجلل و محفلهای اشرافی که در برابر تنگدستیِ ایو قرار میگیرد.
این تقابل، جلوهای تزئینی صرف ندارد. شکاف میان جهان پرزرقوبرق ثروتمندان و وضعیت بیثبات قهرمان، به طنز فیلم معنایی اجتماعی میبخشد؛ گویی ورود به جمع ممتازان نه با شایستگی، بلکه با دانستن قواعد بازی و پوشیدن لباس مناسب ممکن میشود. فیلم از این شکاف برای سرزنش مستقیم یا موعظه استفاده نمیکند.
« فیلم از این شکاف برای سرزنش مستقیم یا موعظه استفاده نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بهجای آن، نشان میدهد که آداب و تشریفات طبقهٔ مرفه تا چه اندازه میتوانند شکننده و مضحک باشند. ایو با تظاهر به اشرافزادگی، نهفقط خود را از تنگنا میرهاند، بلکه نظم ظاهراً مستحکم آن محفل را نیز به بازی میگیرد. بااینحال، فیلم سادهانگارانه چنین وانمود نمیکند که ورود به آن جهان، رهایی حقیقی از فقر است؛ امنیتی که از راه فریب به دست میآید، پیوسته در معرض فروپاشی است.
ایو؛ زیرکی در برابر ناامنی شخصیت ایو بهسبب ترکیب جسارت، مصلحتجویی و آسیبپذیری، از کلیشهٔ زن فریبکار فاصله میگیرد. او برای بقا دست به جعل هویت میزند، اما این انتخاب را نمیتوان تنها نشانهٔ فرصتطلبی دانست. فیلم بهروشنی یادآور میشود که او در موقعیتی نابرابر قرار دارد: بیپولی و بیپناهی، دامنهٔ انتخابهایش را محدود کرده و ناچار است از هوش و توانایی نمایشی خود بهره بگیرد.
بازی کلودت کولبرت به این دوگانگی جان میبخشد. او ایو را نه قدیسی بیخطا میسازد و نه دغلکاری سرد و بیاحساس؛ در اجرای او، اعتمادبهنفس و اضطراب در کنار هم حضور دارند. همین تنش است که شخصیت را دیدنی میکند: ایو گاه بر اوضاع مسلط به نظر میرسد، اما تماشاگر میداند که این تسلط بر پایهٔ روایتی ساختگی بنا شده و با کوچکترین لغزش ممکن است از میان برود.
جذابیت او از آنجا میآید که زیرکیاش را میبینیم، بیآنکه ناامنیِ پشت آن را فراموش کنیم. بازیگران و هنرِ زمانبندی بازیگران فیلم به ساختن ریتمی زنده و هماهنگ کمک میکنند. دون امچی در نقش تیبر، رانندهٔ تاکسی، نقطهٔ اتکایی زمینیتر در برابر بازیهای اشرافی و نقشههای پیچیدهٔ دیگران فراهم میآورد.
« بهجای آن، نشان میدهد که آداب و تشریفات طبقهٔ مرفه تا چه اندازه میتوانند شکننده و مضحک باشند. »
شخصیتها و اجرا
رابطهٔ او با ایو تنها بر کشش عاطفی استوار نیست؛ میان آن دو تفاوتی در نگاه به پول، بقا و شأن شخصی دیده میشود که به گفتوگوهایشان لایهای فراتر از معاشقه میدهد. جان باریمور در مقام ژرژ فلاماریون، از لحن متین و ظاهر موقر شخصیت برای ایجاد طنزی لغزان بهره میگیرد. حضور او حالوهوای صحنهها را تغییر میدهد و نشان میدهد که در این جهان، اقتدار اجتماعی نیز میتواند نقابی برای بازیهای شخصی باشد.
مری آستور و فرانسیس لدرر نیز به پیچیدگی روابط و مثلثهای عاطفی قصه کمک میکنند، بیآنکه روایت از مرکز کمیک خود دور شود. حاصل، گروهی است که هر یک با واکنش، مکث و لحن خود، توپِ سوءتفاهم را به سوی نفر بعدی میفرستند. فیلمنامه و معماریِ سوءتفاهم فیلمنامهٔ چارلز براکت و بیلی وایلدر بر زنجیرهای از موقعیتهای متقاطع بنا شده است.
هر شخصیت بخشی از حقیقت را میداند، بخشی را پنهان میکند و بخشی را بهاشتباه حدس میزند؛ از همین رو، گفتوگوها اغلب دو سطح دارند: آنچه آشکارا گفته میشود و آنچه در پسِ کلمات جریان دارد. این کیفیت، طنز را از شوخیهای منفرد فراتر میبرد و آن را به ساختار روایت پیوند میزند. بااینهمه، همین سازوکار گاه به نقطهضعف فیلم بدل میشود.
برای ادامهٔ بازی، روایت ناچار است بر تصادف، پنهانکاری و ناآگاهیِ موقت شخصیتها تکیه کند. بعضی گرهها آسانتر از حد انتظار باز میشوند و برخی سوءتفاهمها، پس از آنکه کارکرد کمیکشان را انجام دادهاند، با شتاب کنار گذاشته میشوند. در چند بخش نیز تکرار الگوی «دروغ تازه، بحران تازه» از تازگی موقعیت میکاهد.
« جان باریمور در مقام ژرژ فلاماریون، از لحن متین و ظاهر موقر شخصیت برای ایجاد طنزی لغزان بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم همچنان پرتحرک میماند، اما منطق آن همیشه به استحکام ریتمش نیست. طنز؛ از فریب شخصی تا نمایش ثروت طنز «نیمهشب» تنها متوجه ایو یا نقشههای عاشقانه نیست؛ جهان ثروتمندان نیز موضوع خنده است. مردانی که گمان میکنند میتوانند احساسات دیگران را همچون مهرههایی بر صفحهٔ بازی جابهجا کنند، خود در شبکهای از خودفریبی گرفتارند.
همین نکته به کمدی فیلم تیزی ملایمی میبخشد: ثروت، هرچند امکان خریدن آسایش را فراهم میکند، الزاماً به خرد، صداقت یا تسلط بر زندگی نمیانجامد. از سوی دیگر، فیلم فریب را بیهزینه و کاملاً ستایشپذیر نشان نمیدهد. هرچه ایو بیشتر در نقش خود فرو میرود، خطر آشکارشدن و پیامدهای عاطفیِ دروغ نیز افزایش مییابد.
در این معنا، «نیمهشب» میان لذتِ بازیگوشانهٔ کمدی و پرسشی جدیتر دربارهٔ هویت حرکت میکند: آیا نقشی که برای دوامآوردن میپذیریم، بهتدریج خودِ ما را شکل میدهد؟ فیلم پاسخ قطعی نمیدهد، اما پرسش را در دل خنده زنده نگه میدارد. اجرا و حالوهوای روایی کارگردانی میچل لایزن بهجای تأکید بر جلوهگری، بر وضوح موقعیتها و جابهجایی سریع نیروها میان شخصیتها تکیه دارد.
صحنهها غالباً چنان چیده شدهاند که اطلاعات تازه در زمان مناسب وارد شوند و برداشت تماشاگر از روابط دگرگون شود. این نظم اجرایی برای کمدیای که بر سوءتفاهم بنا شده ضروری است؛ اگر مسیر روایت مبهم شود، خنده جای خود را به سردرگمی میدهد. فضای پرزرقوبرق فیلم در کنار طراحی موقعیتهای شهری، به آن کیفیتی خیالانگیز میبخشد.
« فیلم همچنان پرتحرک میماند، اما منطق آن همیشه به استحکام ریتمش نیست. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، این پاریس بیش از آنکه شهرِ تجربهٔ روزمره باشد، قلمرویی برای نمایش و دگرگونی هویتهاست. همین فاصله با واقعگرایی، بخشی از لذت اثر است؛ تماشاگر وارد جهانی میشود که در آن لباس، نام و رفتار میتوانند سرنوشت یک مجلس را تغییر دهند، اما میپذیرد که این جهان از منطق اغراقآمیز کمدی پیروی میکند.
جمعبندی «نیمهشب» کمدیای خوشریتم و هوشمندانه است که از جعل هویت و بازیهای اجتماعی، نمایشی پرجنبوجوش میسازد. قدرت اصلی آن در حضور دلنشین کلودت کولبرت، هماهنگی بازیگران و نگاه طعنهآمیزش به ثروت و منزلت نهفته است. فیلم در بهترین لحظههایش، هر دروغ را به فرصتی برای آشکارکردن نقشهای ساختگی جامعه بدل میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، به تصادف و تکرارِ سوءتفاهمها متوسل میشود و باورپذیری را قربانی سرعت میکند.
با وجود این نابرابریها، اثر همچنان سرزنده و تماشایی است، زیرا پشت ظاهر سبک و بازیگوشش تصویری از ناامنی اقتصادی و میل به پذیرفتهشدن پنهان دارد. «نیمهشب» در نهایت بیش از آنکه دربارهٔ یک فریب خاص باشد، دربارهٔ جهانی است که در آن همه برای ورود، بقا یا برتری، نقشی بر تن میکنند؛ و گاه تنها تفاوت میان حقیقت و نمایش، مهارت در اجرای همان نقش است.
« بااینحال، این پاریس بیش از آنکه شهرِ تجربهٔ روزمره باشد، قلمرویی برای نمایش و دگرگونی هویتهاست. »
ثبت دیدگاه