نقد و بررسی
نقد The Man Without a Map | 1968
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معمایی که به درون میپیچد «مردی بینقشه» در آغاز وعدهٔ یک داستان کارآگاهی را میدهد: همسر مردی ناپدیدشده، کارآگاهی خصوصی را برای یافتن او استخدام میکند. اما هرچه جستوجو پیش میرود، روشنتر میشود که فیلم چندان علاقهای به ساختن معمایی با سرنخهای منظم و پاسخی قطعی ندارد. پرونده، بهجای آنکه صرفاً راهی برای کشف سرنوشت مرد غایب باشد، به دریچهای برای مشاهدهٔ فرسایش هویت کارآگاه بدل میشود؛ مردی که مأمور است دیگری را بشناسد، اما کمکم از ثبات و قطعیتِ شناخت خویش نیز فاصله میگیرد.
این جابهجایی، مهمترین تصمیم دراماتیک اثر است. فیلم بهجای آنکه پرسش «چه بر سر مرد گمشده آمده؟» را پیوسته پررنگتر کند، پرسشی بنیادیتر را پیش میکشد: آیا میتوان دیگری را شناخت، بیآنکه خود در آینهٔ او دگرگون شد؟ در این مسیر، جستوجو نه خطی رو به کشف، بلکه حرکتی مارپیچی و فرساینده است.
هرچه کارآگاه بیشتر میگردد، نقشهٔ ذهنیاش از جهان کمتر قابل اعتماد میشود. شهر بهمثابه هزارتو شهر در فیلم تنها پسزمینهٔ رخدادها نیست؛ نیرویی فعال است که شخصیتها را در خود حل میکند. خیابانها، ساختمانها و فضاهای عمومی، بهجای آنکه مسیر رسیدن به پاسخ را روشن کنند، احساس ازدحام و بیگانگی را شدت میبخشند.
این شهر مدرن، با آنکه پر از آدم و حرکت است، برای کارآگاه فضایی عمیقاً تنها و تهی مینماید. او در میان جمعیت پیش میرود، اما به هیچ مرکز روشنی نزدیک نمیشود. نگاه تصویری هیروشی تشیگاهارا این حس را بهخوبی منتقل میکند. قابها گاه شخصیتها را در گوشهای از تصویر محصور میکنند، گاه با مانعها و لایههای پیشزمینه دید را میپوشانند و گاه میان سوژه و محیط فاصلهای ناآرام میسازند.
« این جابهجایی، مهمترین تصمیم دراماتیک اثر است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
چنین ترکیبی، جهان فیلم را از وضوح متعارف سینمای معمایی دور میکند: بیننده نه فقط در اطلاعات داستانی، بلکه در خودِ فضای دیدن نیز احساس گمگشتگی میکند. شهر به نقشهای بدل میشود که راههایش پیداست، اما معنای مسیرهایش نه. کارآگاه در آستانهٔ محوشدن شینتارو کاتسو در نقش کارآگاه، شخصیتی را میسازد که اقتدار حرفهایاش بهتدریج زیر فشار پرونده تحلیل میرود.
او از ابتدا مردی نیست که با اعتمادبهنفس تمام بر جهان مسلط باشد؛ بااینحال، در آغاز هنوز به نقش خود، به روش تحقیق و به مرز میان زندگی کاری و شخصی تکیه دارد. ناکامیهای پیدرپی این تکیهگاهها را سست میکنند. پرونده دیگر چیزی نیست که بتوان آن را بیرون از خود نگه داشت؛ به تجربهای بدل میشود که نگاه و رفتار او را آلوده میکند.
جذابیت این دگرگونی در آن است که فیلم آن را با توضیحهای روانشناختی صریح پیش نمیبرد. بهجای آن، تغییر را در تکرارها، مکثها، لغزشهای رفتاری و همنشینی موقعیتها میسازد. کارآگاه در پی مردی است که نشانی روشن از او باقی نمانده، اما هرچه بیشتر با خلأ او روبهرو میشود، خود نیز از جایگاه آشنای خویش فاصله میگیرد.
این فرایند، تعلیقی نامعمول میآفریند: نگرانی اصلی نه فقط گمشدنِ شخصی دیگر، بلکه امکان گمشدن خودِ جستوجوگر است. هویت، غیاب و امکان شناخت فیلم در بنیاد خود دربارهٔ فقدان است؛ نه فقط فقدان یک انسان، بلکه فقدان تصویری مطمئن از انسانها. اطلاعاتی که دربارهٔ مرد ناپدیدشده به دست میآید، بهجای ترسیم چهرهای کامل، پیوسته به تناقض و ابهام میانجامد.
« شهر به نقشهای بدل میشود که راههایش پیداست، اما معنای مسیرهایش نه. »
شخصیتها و اجرا
همسر، آشنایان و محیط پیرامون، هر یک قطعهای از تصویری را عرضه میکنند که با قطعات دیگر بهآسانی جور نمیشود. از این رو، شخصیت غایب بیش از آنکه بهصورت فردی قابل دسترس حاضر شود، به سطحی برای بازتاب برداشتها و تردیدهای دیگران بدل میگردد. این رویکرد، فیلم را از معمای پلیسی کلاسیک جدا میکند.
در الگوی متعارف، اطلاعات پراکنده سرانجام در نظمی واحد جمع میشوند و تماشاگر میتواند از مسیر استدلال به کشف برسد. اینجا اما سرنخها الزاماً به وحدت نمیرسند. ابهام، نقصی موقت در روایت نیست که بعداً رفع شود؛ خودِ موضوع فیلم است. اثر میپرسد آیا هویت چیزی ثابت و قابل بازیابی است، یا مجموعهای از نشانههای ناقص که در نگاه دیگران مدام تغییر شکل میدهد.
فرم تصویری و تجربهٔ سردرگمی تشیگاهارا، با بهرهگیری از قاببندیهای نامتعارف و تدوینی که گاه پیوستگی زمانی و مکانی را لغزان میکند، فرم را با مضمون همسو میسازد. در برخی لحظهها، تصویر بهجای آنکه اطلاعات را مرتب کند، از دسترسپذیری میکاهد: چهرهها پوشیده میشوند، نگاه به سوی جزئیاتی منحرف میگردد و حرکت در قاب ممکن است بیش از آنکه راهنما باشد، حواسپرتکننده شود.
این شیوه، تجربهٔ تماشاگر را به وضعیت کارآگاه نزدیک میکند؛ هر دو میکوشند تصویری منسجم از جهانی بسازند که پیوسته از انسجام میگریزد. موسیقی تورو تاکمیتسو نیز در همین جهت عمل میکند. بهجای تأکید بر ضرباهنگ هیجان یا راهنمایی عاطفی مستقیم، فضای صوتی فیلم را ناآرام و نامتعارف نگه میدارد.
« همسر، آشنایان و محیط پیرامون، هر یک قطعهای از تصویری را عرضه میکنند که با قطعات دیگر بهآسانی جور نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صداها و مکثها اجازه نمیدهند سکوت به آرامش بدل شود؛ سکوت نیز میتواند حامل تهدید و بیقراری باشد. حاصل، تجربهای است که بیش از آنکه بیننده را به حل معما دعوت کند، او را در اقلیم ذهنی اثر فرو میبرد. ریتم و دشواریهای تماشا خویشتنداری روایی فیلم گاهی به بهای سنگینی ریتم تمام میشود.
صحنهها ممکن است بیش از انتظار در وضعیت تعلیق یا سرگردانی باقی بمانند و پیشرفت پرونده آنقدر کند باشد که تماشاگرِ چشمانتظار تحولات پیدرپی احساس کند روایت درجا میزند. این کندی، انتخابی تصادفی نیست؛ با فرسودگی کارآگاه و تهیشدن جستوجو تناسب دارد. بااینحال، تناسب مضمونی همیشه به معنای اثرگذاری بیوقفه نیست.
بخشهایی از فیلم ممکن است بهجای تعمیق حس اضطراب، صرفاً کشدار به نظر برسند. همچنین، تدوین پرشی و قاببندیهای گمراهکننده گاه پیگیری موقعیتها را دشوار میکند. برای برخی بینندگان، این دشواری جزئی از تجربهٔ مطلوب فیلم است: سردرگمیِ صوری، شکل سینمایی همان بحران شناختی است. برای گروهی دیگر، همین شگردها فاصلهای اضافی میان اثر و مخاطب میسازند و رابطهٔ عاطفی با شخصیتها را محدود میکنند.
فیلم از تماشاگر میخواهد در ابهام بماند؛ اما این درخواست، بهخصوص در زمانهایی که روایت حرکت اندکی دارد، ممکن است به آزمونی برای صبر او بدل شود. جایگاه اثر در کارنامهٔ سازندگان «مردی بینقشه» حاصل همراهی تشیگاهارا و کوبو آبه است؛ همراهیای که پیشتر در آثاری چون «زن در ریگ روان» و «چهرهٔ دیگری» نیز به کاوش در هویت، تن و بیگانگی انجامیده بود.
« صداها و مکثها اجازه نمیدهند سکوت به آرامش بدل شود؛ سکوت نیز میتواند حامل تهدید و بیقراری باشد. »
قوتها و کاستیها
این فیلم واپسین همکاری سینمایی آن دو به شمار میرود و همان دغدغهها را به فضای شهری و قالب داستان کارآگاهی منتقل میکند. بهجای بیابان یا بحران آشکار جسمانی، اینبار شهر و پروندهٔ حلناشدنی میدان رویارویی انسان با خود و محیطش هستند. موسیقی اثر نیز ساختهٔ تورو تاکمیتسو است. اهمیت فیلم در آن است که عناصر ژانر را کنار نمیگذارد، بلکه کارکردشان را دگرگون میکند.
کارآگاه، پرونده، شاهد و سرنخ همچنان حضور دارند، اما دیگر تضمینکنندهٔ نظمی روشن نیستند. فیلم از قالب معمایی بهره میبرد تا نشان دهد میل به توضیحدادن، همیشه به شناخت نمیانجامد. این انتخاب، اثر را به تجربهای تأملبرانگیز و گاه مقاومتبرانگیز تبدیل میکند: فیلم نه پاسخ را در اختیار تماشاگر میگذارد و نه اجازه میدهد آسان از پرسشهایش عبور کند.
جمعبندی «مردی بینقشه» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ یافتن یک مرد باشد، کاوشی در امکانِ ناپدیدشدن در دل زندگی روزمره است. نقطهٔ قوت اصلیاش، پیوند میان جستوجوی بیحاصل، بحران هویت و تصویر شهریِ سرد و بیاعتناست. دگرگونی کارآگاه، بدون توضیحهای مستقیم و با اتکا به فضا و فرم، تنشی روانشناختی میآفریند که پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی میماند.
در مقابل، ریتم سنگین، سرنخهای کمحاصل و ابهامی که بهندرت به آرامشِ پاسخ بدل میشود، ممکن است تجربه را برای برخی تماشاگران فرساینده کند. فیلم وعدهٔ حل معما را به شیوهٔ معمول برآورده نمیکند؛ ارزش آن بیشتر در خودِ سرگردانی و پرسشهایی است که از مسیر جستوجو پدید میآیند. اثری است برای بینندهای که از روایتهای ناتمام و فرمهای ناآرام استقبال میکند؛ فیلمی که نقشهای برای خروج نمیدهد، بلکه تماشاگر را وامیدارد به معنای گمشدن بنگرد.
« موسیقی اثر نیز ساختهٔ تورو تاکمیتسو است. »
ثبت دیدگاه