نقد و بررسی
نقد Super | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قهرمانی از جنس درماندگی «سوپر» ساختهٔ جیمز گان، فیلمی ابرقهرمانی به معنای متعارف نیست؛ نه قهرمانی با توانایی خارقالعاده در مرکز آن قرار دارد و نه جهان داستانیاش از منطق خیالپردازانهٔ آثار پرزرقوبرق این ژانر پیروی میکند. فرانک داربو مردی معمولی، تنها و کمتجربه است که در واکنش به بحرانی شخصی، نقاب و لباسی دستساز به تن میکند و نام «کریمسون بولت» را برای خود برمیگزیند.
از همین نقطه، فیلم پرسشی ناخوشایند پیش میکشد: آیا میل به عدالتگستری واقعاً از دغدغهٔ دیگران برمیخیزد، یا گاهی صورت قهرمانانهای است برای خشم، ترس و ناتوانی شخصی؟ فرانک قصد دارد کاری درست انجام دهد، اما نیت خیر بهتنهایی نه دانش میآورد و نه قضاوت اخلاقی. او نه آموزش دیده است، نه قدرتی ویژه دارد و نه تجربهای در مواجهه با خشونت.
همین فاصله میان آرمان قهرمانانه و توانایی واقعی، سرچشمهٔ بخش مهمی از طنز تلخ فیلم است؛ طنزی که بهجای آنکه شخصیت را به قهرمانی دلپذیر بدل کند، ضعفها و تناقضهایش را آشکارتر میسازد. هجو ژانر ابرقهرمانی «سوپر» با نشانههای آشنای داستانهای ابرقهرمانی بازی میکند: نام مستعار، لباس رنگی، هویت پنهان، دشمن مشخص و باور به اینکه یک نفر میتواند شهر را از شرّ بدی نجات دهد.
اما این نشانهها در اینجا از شکوه معمول خود تهی شدهاند. لباس فرانک بیشتر شبیه پوششی نامتناسب و دستساز است تا یونیفرم یک منجی، و روشهایش هیچ شباهتی به نبردهای طراحیشده و قهرمانانه ندارند. فیلم جهان آرمانیِ ابرقهرمانان را به خیابانی زمینی میآورد که در آن خطاها پیامد واقعی دارند.
« فرانک قصد دارد کاری درست انجام دهد، اما نیت خیر بهتنهایی نه دانش میآورد و نه قضاوت اخلاقی. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این وارونگی صرفاً برای خنداندن نیست. کریمسون بولت بهجای آنکه پاسخی ساده به بیعدالتی باشد، نمونهای از میل انسان به ساختن روایتی قهرمانانه دربارهٔ خودش است. فرانک میخواهد باور کند که کنشهایش معنایی بزرگ دارند، اما فیلم بارها میان این ادعا و رفتارهای خام و افراطی او فاصله میاندازد.
در این فاصله، هجو ژانر به پرسشی جدیتر بدل میشود: چه کسی حق دارد عدالت را تعریف کند، و چه زمانی تنبیهکردن دیگران با نام عدالت، خود به شکلی از خشونت تبدیل میشود؟ خشونت؛ شوخیای که آسوده نمیماند مهمترین انتخاب فرمی فیلم، کنار هم نشاندن طنز سیاه و خشونت ناگهانی است. برخی موقعیتها در آغاز چنان سادهدلانه یا مضحک به نظر میرسند که تماشاگر ممکن است واکنشی خندان داشته باشد؛ اما خشونت بیمقدمه، آن خنده را ناپایدار میکند.
فیلم اجازه نمیدهد تماشاگر مدت زیادی در آسایشِ تماشای یک هجویهٔ سبکبال بماند. هر بار که قهرمانبودن به بازی یا خیالپردازی نزدیک میشود، عواقب جسمانی و آزارندهٔ عمل دوباره خود را تحمیل میکنند. این رویکرد میتواند مؤثر باشد، زیرا از رمانتیککردن خشونت جلوگیری میکند و به مخاطب یادآور میشود که درگیری خیابانی نه طراحیشده است و نه بیهزینه.
بااینحال، افراط در نمایش خشونت گاه از نقد فراتر میرود و به مانعی برای آن تبدیل میشود. تماشاگر ممکن است بهجای اندیشیدن به تناقضهای قهرمان، صرفاً در برابر زنندگی صحنهها واکنش نشان دهد. در چنین لحظاتی، فیلم به همان اندازه که ژانر را برهم میزند، خطر آن را هم میپذیرد که اثرگذاریاش را زیر فشار شوک بصری کمرنگ کند.
« خشونت؛ شوخیای که آسوده نمیماند مهمترین انتخاب فرمی فیلم، کنار هم نشاندن طنز سیاه و خشونت ناگهانی است. »
شخصیتها و اجرا
لحنی آشفته و عامدانه ناپایدار فیلم پیوسته میان چند جنس روایی حرکت میکند: کمدی تلخ، درام رابطهای، هجو فرهنگی و خشونت عریان. این ترکیب به «سوپر» هویتی نامتعارف میدهد، اما همزمان بزرگترین نقطهٔ آسیبپذیری آن است. جابهجاییهای لحن گاهی چنان سریع رخ میدهند که تماشاگر فرصت نمییابد احساس خود را نسبت به شخصیتها و موقعیتها تثبیت کند.
صحنهای که میتوانست به اندوه یا همدلی بینجامد، ممکن است ناگهان به شوخی یا خشونتی تکاندهنده منحرف شود. میتوان این بیثباتی را بازتاب ذهن آشفتهٔ فرانک دانست؛ جهان فیلم از خلال نگاهی میگذرد که واقعیت را با خیال قهرمانانه درمیآمیزد. از این منظر، نوسان لحن فقط نقص فنی نیست، بلکه بخشی از تجربهٔ ذهنی شخصیت است.
بااینحال، این توجیه همهٔ دشواریها را برطرف نمیکند. گاهی تغییرها نه به پیچیدگی روانشناختی میافزایند و نه معنای تازهای میسازند؛ فقط پیوند عاطفی میان لحظهها را قطع میکنند. فیلم در بهترین لحظات، این ناهماهنگی را به آشوبی هدفمند تبدیل میکند، اما همیشه در مهار آن موفق نیست. فرانک؛ چهرهٔ قهرمانی که نباید ستایش شود بازی رین ویلسون ستون اصلی فیلم است.
او فرانک را نه به شکل جنگجویی پنهان با تواناییهای کشفنشده، بلکه بهعنوان مردی کماعتمادبهنفس،孤افتاده و مستعد خیالپردازی تصویر میکند. در رفتار و گفتار او همزمان سادگی، نیاز به تعلق و خشمی فروخورده دیده میشود. ویلسون به شخصیتش نوعی جدیت کودکانه میبخشد؛ فرانک در باور به نقشش صادق است، اما همین صداقت الزاماً او را به انسانی خردمند یا اخلاقاً بیخطا تبدیل نمیکند.
« این ترکیب به «سوپر» هویتی نامتعارف میدهد، اما همزمان بزرگترین نقطهٔ آسیبپذیری آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اهمیت این بازی در آن است که شخصیت را از کاریکاتور صرف دور میکند، بیآنکه پیامدهای رفتارش را بزک کند. مخاطب میتواند انگیزهٔ او را بفهمد، اما فهمیدن با تأییدکردن یکی نیست. کریمسون بولت برای فرانک راهی است تا حس بیقدرتی را به کنش تبدیل کند؛ بااینهمه، فیلم نشان میدهد که تبدیلکردن رنج شخصی به مأموریتی مطلق، میتواند قضاوت را تیره سازد.
از همین رو، او بیشتر از آنکه نماد امید باشد، تصویری نگرانکننده از انسانی است که برای مهار آشفتگی درونیاش به روایتی قهرمانانه پناه میبرد. شخصیتهای پیرامونی و نسبتهای نابرابر رابطهٔ فرانک با سارا، انگیزهٔ مرکزی او را انسانیتر و در عین حال پیچیدهتر میکند. این پیوند، داستان را از یک هجویهٔ صرف دربارهٔ لباسهای ابرقهرمانی فراتر میبرد و به آن بُعدی از فقدان، وابستگی و درماندگی میدهد.
سارا صرفاً ابزاری برای بهراهافتادن ماجرا نیست؛ وضعیت او یادآور این است که بحرانهای شخصی، برخلاف روایتهای قهرمانانه، بهآسانی با یک کنش نمایشی حل نمیشوند. هرچه فرانک بیشتر در نقش نجاتدهنده فرو میرود، فاصلهٔ میان خواست او و واقعیت پیچیدهٔ زندگی سارا آشکارتر میشود. لیبی، همکار و همراه فرانک، انرژی متفاوتی به فیلم میبخشد.
حضور او همراهی قهرمانانه را از قالب آشنای دستیار وفادار بیرون میبرد و بر بیثباتی جهان داستان میافزاید. بااینحال، شخصیتپردازی او همیشه به عمق ظرفیت اجرایش نمیرسد و گاه بیش از آنکه فردی مستقل باشد، ابزاری برای تشدید آشوب روایت به نظر میرسد. نقشآفرینیهای لیو تایلر، کوین بیکن و دیگر بازیگران نیز فضای نامتعارف فیلم را تقویت میکنند، هرچند تمرکز اصلی همچنان بر ذهن و مسیر فرانک باقی میماند.
« اهمیت این بازی در آن است که شخصیت را از کاریکاتور صرف دور میکند، بیآنکه پیامدهای رفتارش را بزک کند. »
قوتها و کاستیها
شکل و اجرای سینمایی جیمز گان بهجای ساختن جهانی ابرقهرمانی با مقیاسی عظیم، به فضایی کوچکتر و ملموستر تکیه میکند. این انتخاب با ماهیت داستان هماهنگ است: قهرمان فیلم نه در برابر تهدیدی کیهانی، بلکه در دل موقعیتهایی روزمره و زمینی دستوپا میزند. طراحی سادهٔ هویت قهرمان و فاصلهٔ آشکار میان تصورات او و واقعیت، به فیلم اجازه میدهد خودِ زبان آثار ابرقهرمانی را دستمایهٔ شوخی قرار دهد، بیآنکه به تقلیدی صرف بدل شود.
در عین حال، فیلم گاهی بیش از حد به شوک و غافلگیری تکیه میکند. برخی لحظات بهجای آنکه از دل تحول شخصیت یا منطق صحنه برآیند، با شدت ناگهانی خود تأثیر میگذارند. نتیجه، اثری است که هویت بصری و روایی مشخصی دارد، اما انسجامش همیشه همپای جسارتش نیست. «سوپر» در پی یکدستبودن نیست؛ مسئله آن است که گاه آشفتگیِ موردنظر را چنان بیمهار رها میکند که میان تجربهٔ عمدیِ ناپایداری و ناهماهنگیِ واقعی مرز روشنی باقی نمیماند.
جمعبندی «سوپر» اثری نامتعارف و تحریککننده است که ابرقهرمان را نه بهعنوان منجی بینقص، بلکه بهمنزلهٔ تصویری از خشم و درماندگی فردی به تماشا میگذارد. ایدهٔ مردی عادی که با نیت خیر به خیابان میرود، ظرفیت قابلتوجهی برای نقد قهرمانپروری دارد؛ بازی رین ویلسون نیز این ظرفیت را به شخصیتی باورپذیر و ناآرام پیوند میزند.
در مقابل، خشونت عریان و جابهجاییهای ناگهانی لحن ممکن است برخی مخاطبان را از فیلم دور کند و گاه مانع شکلگیری پیوندی پایدار با داستان شود. ارزش فیلم بیش از آنکه در ارائهٔ پاسخی قطعی باشد، در ناخوشایندکردن پرسشهایش نهفته است. نیت خوب چگونه میتواند به توجیه رفتار مخرب بدل شود؟ آیا قهرمانبودن به معنای یاریرساندن است، یا گاهی فقط نامی باشکوه برای میل به کنترل اوضاع؟
« در عین حال، فیلم گاهی بیش از حد به شوک و غافلگیری تکیه میکند. »
جمعبندی
«سوپر» پاسخها را ساده نمیکند و همین سرسختی، در کنار نابرابریهای اجراییاش، آن را به تجربهای متمایز در حاشیهٔ سینمای ابرقهرمانی بدل میسازد.
ثبت دیدگاه