نقد و بررسی
نقد Heart and Souls | 1993
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای فانتزی با ریشهای انسانی «Heart and Souls» ساختهٔ Ron Underwood، کمدیـدرامی فانتزی است که از یک پیشفرض آشنا، اما همچنان پربار، بهره میگیرد: آدمهایی که زندگیشان ناتمام مانده، برای یافتن آرامش به کمک کسی نیاز دارند که هنوز در جهان زندگان است. فیلم در سال ۱۹۵۹ با مرگ چهار مسافر در سانحهای ناگهانی آغاز میشود؛ درست همان هنگام، کودکی به نام توماس به دنیا میآید و پیوندی نامعمول میان او و ارواح شکل میگیرد.
این پیوند در کودکی به صورت حضور دوستان خیالی جلوه میکند و در بزرگسالی، هنگامی که توماس دیگر آن خاطرات را خیال محض میپندارد، معنایی تازه مییابد. فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست قواعد جهان ارواح را با دقتی واقعگرایانه توضیح دهد. منطقش بیشتر افسانهای و عاطفی است: اتفاقی خارقالعاده، بستری میشود برای بازنگری در زندگی، انتخابها و رابطههایی که نیمهتمام ماندهاند.
همین سادگی به اثر امکان میدهد بهجای پرداختن به جهان پس از مرگ، بر تجربههای انسانی شخصیتها مکث کند. بااینحال، سادگی طرح گاهی به میانبُر روایی بدل میشود؛ برخی رخدادها بیش از آنکه از تصمیمهای سنجیدهٔ شخصیتها برآیند، به تصادف و سوءتفاهم وابستهاند. طنزِ برخورد دو جهان مهمترین سرچشمهٔ کمدی فیلم، برخورد ارواحی است که به دورهای دیگر تعلق دارند با توماسِ بزرگسال و زندگی مدرن اوست.
ارواح در موقعیتهایی ظاهر میشوند که دیگران از علت رفتارهای توماس بیخبرند؛ تماشاگر اما از پشتصحنه آگاه است و همین فاصله، زمینهٔ شوخیهای تصویری و موقعیتمحور را فراهم میکند. طنز فیلم بیش از آنکه بر شوخیهای کلامی متکی باشد، از دیدن آدمی میآید که ناچار است همزمان به خواستههای نامرئی همراهانش پاسخ دهد و در برابر اطرافیانش رفتاری عادی نشان دهد.
« فیلم از همان ابتدا روشن میکند که قرار نیست قواعد جهان ارواح را با دقتی واقعگرایانه توضیح دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این سازوکار در بسیاری از لحظات سرگرمکننده و خوشریتم است، اما فیلم همیشه از ظرفیتش بهیکسان بهره نمیبرد. گاهی یک موقعیت کمدی بهسرعت شکل میگیرد و پیش از آنکه به پیامد یا لایهٔ تازهای برسد، جای خود را به ماجرایی دیگر میدهد. حاصل، روایتی پرتحرک است که تماشاگر را معطل نمیگذارد، ولی در برخی بخشها حس میشود فیلم از مکث و پرورش بیشتر موقعیتها صرفنظر کرده است.
بااینهمه، لحن بازیگوشانهٔ اثر کمک میکند خیالپردازی مرکزیاش باورپذیر بماند؛ نه از راه واقعنمایی، بلکه از راه صمیمیتی که میان شخصیتها بهتدریج پدید میآید. چهار روح، چهار مسیر ناتمام چهار روح فیلم صرفاً ابزارهایی برای پیشبرد ماجرای توماس نیستند. هرکدام گذشته و تمنایی جداگانه دارند و حضورشان، روایت را به چند مسیر عاطفی تقسیم میکند.
Harrison Winslow با ترس از رویارویی با خواستهٔ هنریاش شناخته میشود؛ Julia درگیر تصمیمهای عاطفیای است که هنوز اثرشان در زندگی او باقی مانده؛ Penny با مسئولیتها و دلبستگیهای خانوادگیاش پیوند دارد؛ و Milo شخصیتی است که بیپروایی و لغزشهایش، سویهٔ کمیکتری به گروه میبخشد. این تفاوتها سبب میشود ارواح در کنار هم یک جمع همشکل نباشند و هرکدام رنگی متمایز به فیلم بدهند.
با وجود این تمایز، پرداخت همهٔ این خردهروایتها به یک اندازه ژرف نیست. چون هر روح باید زمانی برای طرح مسئله و رسیدن به نوعی گشایش در اختیار داشته باشد، فیلم ناچار است پیوسته میان قصههای جداگانه جابهجا شود. این تقسیمبندی گاه حالت قسمتقسمت پیدا میکند: یک داستان آغاز میشود، به نقطهای عاطفی میرسد و سپس جای خود را به داستان بعدی میدهد.
« این سازوکار در بسیاری از لحظات سرگرمکننده و خوشریتم است، اما فیلم همیشه از ظرفیتش بهیکسان بهره نمیبرد. »
شخصیتها و اجرا
در نتیجه، بعضی شخصیتها مجال کمتری برای تغییر تدریجی پیدا میکنند. بااینحال، همین ساختار اپیزودیک برای فیلم کارکردی روشن دارد؛ هر ماجرا جلوهای متفاوت از مفهوم «ناتمامماندن» را نشان میدهد. توماس و دگرگونیِ آرام توماس، با بازی Robert Downey Jr.، نقطهٔ اتصال این روایتهای پراکنده است.
او در بزرگسالی مردی موفق و عملگراست که خاطرات کودکیاش را در چارچوب خیالپردازیهای معمول کودکانه قرار داده است. بازگشت ارواح، فقط نظم روزمرهاش را مختل نمیکند؛ او را وادار میسازد دوباره با بخشی از خود روبهرو شود که سالها کنار گذاشته است. از این منظر، فیلم داستان مردی نیست که صرفاً به موجودات فراطبیعی کمک میکند؛ روایت بازگشت او به حساسیت، آسیبپذیری و رابطههایی است که در زندگی بزرگسالانه به حاشیه رانده شدهاند.
Downey Jr. در بخشهای کمیک، چابکی و واکنشپذیری مناسبی دارد و میتواند گفتوگو با شخصیتهای نامرئی را برای تماشاگر طبیعی جلوه دهد. اما اهمیت بازی او فقط در اجرای شوخیها نیست. زیر سطح شتاب و بدبینی توماس، نوعی ترس از نزدیکی و از دست دادن دیده میشود؛ بازیگر این لایه را بهاندازهای آشکار میکند که تحول شخصیت ناگهانی به نظر نرسد.
همراهی ارواح با او نیز یکطرفه نیست: آنها از کمک توماس بهره میبرند، اما حضورشان در زندگی او نیز امکان تغییر فراهم میکند. فیلم این رابطهٔ متقابل را ساده و قابلفهم میسازد، هرچند گاهی پیشرفت عاطفی توماس سریعتر از آن است که فرصت کافی برای شکلگیری کاملش داشته باشد. نوسان میان خنده و اندوه یکی از امتیازهای فیلم، توانایی نسبیاش در جابهجایی میان کمدی و اندوه است.
« در نتیجه، بعضی شخصیتها مجال کمتری برای تغییر تدریجی پیدا میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مرگ، حسرت و فرصتهای ازدسترفته موضوعاتی سنگیناند، اما اثر آنها را در فضایی سبک و دسترسپذیر عرضه میکند. طنز باعث میشود فیلم در اندوه خود غرق نشود؛ سویهٔ احساسی نیز مانع میشود ارواح به شخصیتهایی صرفاً بامزه و بیپیامد تبدیل شوند. این رفتوآمد به شخصیتها بُعد میدهد و نشان میدهد پشت هر شوخی ممکن است پشیمانی یا ترسی واقعی پنهان باشد.
بااینحال، در برخی لحظات احساسات بیش از اندازه مهندسیشده به نظر میرسند. فیلم گاه نشانههای عاطفی را چنان آشکار میچیند که جهت واکنش تماشاگر از پیش تعیین شده باشد. موسیقی، مکثها و تأکیدهای روایی در این صحنهها بهجای آنکه اجازه دهند اندوه بهآرامی شکل بگیرد، مستقیماً در پی برانگیختن آن هستند.
این رویکرد برای تماشاگرانی که با ملودرام گرم و بیپیرایه همراه میشوند کارآمد است، اما ممکن است برای مخاطبی که به ظرافت و خویشتنداری بیشتری در بیان عاطفه علاقه دارد، کمی آشکار و حسابشده جلوه کند. کارگردانی و حالوهوای اثر کارگردانی Underwood به فیلم لحنی روان و عامهپسند میبخشد.
تمرکز اصلی بر رابطهها و موقعیتهاست، نه بر جلوهگری فنی یا ساختن جهانی پیچیده از نیروهای ماورایی. بنابراین، عناصر فانتزی معمولاً در خدمت شخصیتپردازی و کمدی قرار میگیرند. فضای فیلم گرم است و حتی وقتی به اضطراب یا اندوه نزدیک میشود، از صمیمیت خود فاصله نمیگیرد. این انتخاب با جنس قصه سازگار است، هرچند در بعضی لحظات میتواند مانع مواجههٔ جدیتر با پیامدهای عاطفی رخدادها شود.
« مرگ، حسرت و فرصتهای ازدسترفته موضوعاتی سنگیناند، اما اثر آنها را در فضایی سبک و دسترسپذیر عرضه میکند. »
قوتها و کاستیها
ریتم نیز از همین دوگانگی تأثیر میپذیرد. حرکت پیوستهٔ داستان، فیلم را سرگرمکننده نگه میدارد، اما به بهای کمرنگشدن بعضی گذارها تمام میشود. گاهی به نظر میرسد روایت برای رسیدن به لحظهٔ بعدیِ خنده یا تأثر عجله دارد؛ در نتیجه، پیوند میان برخی بخشها آنقدر که میتوانست طبیعی و تدریجی نیست.
بااینحال، فیلم از آن دست آثاری است که انسجامش را بیش از هر چیز از لحن و پیوند میان شخصیتها میگیرد، نه از طرحی پیچیده یا غافلگیرکننده. جمعبندی «Heart and Souls» فیلمی خیالانگیز و صمیمی است که ایدهٔ همراهی چهار روح با یک کودک را به روایتی دربارهٔ دوستی، دلبستگی، فرصتهای ناتمام و کنارآمدن با گذشته بدل میکند.
بازیگران ارواح، هر یک با ویژگیهای مستقل، به گروه جان میدهند و Robert Downey Jr. محور مناسبی برای پیوند طنز و احساس فراهم میآورد. در برابر این قوتها، روایت گاهی پراکنده میشود، بعضی لحظات عاطفی بیش از اندازه بر تأثیرگذاری خود اصرار میکنند و مسیر کلی داستان چندان غافلگیرکننده نیست.
بااینهمه، ارزش فیلم در پیچیدگی طرح یا تازگی هر گام روایی خلاصه نمیشود؛ در گرمایی است که از کنار هم قرار گرفتن شخصیتهای متفاوت پدید میآید. اثر میپذیرد که قصهاش ساده و تا اندازهای پیشبینیپذیر است و بهجای پنهانکردن این ویژگی، آن را در خدمت روایتی دلنشین قرار میدهد. نتیجه، فیلمی است که بیش از آنکه ذهن را با معماهایش درگیر کند، با مهربانی و حس انسانیاش در خاطر میماند؛ کمدیای فانتزی که اندوه را انکار نمیکند، اما آن را با امید و گرما همراه میسازد.
« ریتم نیز از همین دوگانگی تأثیر میپذیرد. »
ثبت دیدگاه