نقد و بررسی
نقد File not found. (Salomé) | 2013
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
اقتباس أدبي يتحول إلى واقعة سينمائية «Salomé» فيلمی است که بیش از آنکه بخواهد قصهای تازه بسازد، میکوشد نیروی نمایشی و زبان شاعرانهٔ اسکار وایلد را به تصویر منتقل کند. آل پاچینو، در اقتباسی از نمایشنامهٔ وایلد، جهانی محدود و آیینی میآفریند که در آن نگاهها، مکثها و کلمات بار دراماتیک اصلی را حمل میکنند.
اثر در سال ۲۰۱۳ از دل پروژهٔ پیشین پاچینو دربارهٔ «سالومهٔ وایلد» شکل گرفت و بخش نمایشی آن را جداگانه عرضه کرد؛ این خاستگاه در ساختار صحنهمحور و حالوهوای تجربی فیلم محسوس است. داستان، همانگونه که در متن نمایشنامه ریشه دارد، بر برخورد میل و منع بنا شده است: سالومه به یحیای تعمیددهنده دل میبندد، اما با طرد شدن، شور عاطفیاش به خشمی ویرانگر بدل میشود.
در سوی دیگر، هیرودیس گرفتار هوس و تزلزل است و هیرودیا، مادر سالومه، در مناسبات قدرت نقشی حسابشده دارد. فیلم بدون گسترش رویدادها به سوی ماجرایی پرپیچوخم، این نیروهای متضاد را در فضایی فشرده روبهروی هم قرار میدهد. صحنه بهمثابه جهان فیلم محدودیت فضایی «Salomé» هم نقطهٔ قوت آن است و هم سرچشمهٔ بخشی از دشواریهایش.
فیلم بیش از آنکه محیطی تاریخی و گسترده بسازد، به فضای نمایشی تکیه میکند؛ پسزمینهها و میزانسنها یادآور صحنهای هستند که بازیگران در آن کلمات وایلد را به اجرا درمیآورند. این انتخاب با ماهیت ادبی اثر سازگار است، اما گاه فاصلهٔ میان سینما و تئاتر را کمرنگ میکند و تصویر را از استقلالی که میتواند داشته باشد محروم میسازد.
« در سوی دیگر، هیرودیس گرفتار هوس و تزلزل است و هیرودیا، مادر سالومه، در مناسبات قدرت نقشی حسابشده دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
منتقدان نیز بهدرستی به کیفیتی میان اجرای صحنهای و فیلمبرداری از نمایش اشاره کردهاند. در عوض، این سادگی به تمرکز فیلم بر تنش روانی و کشاکش نگاهها کمک میکند. چشمدوختن به دیگری، نگریستنِ ممنوع و میل به تصاحب، در این جهان فقط رفتار شخصیتها نیست؛ خود به موضوعی نمایشی بدل میشود.
فضای تیره و خلوت، احساس محصور بودن را تقویت میکند و با جهانی که در آن میل در برابر اقتدار و مذهب قرار میگیرد، تناسب دارد. از این منظر، فیلم در بازسازی پرزرقوبرق یک دوران تاریخی چندان علاقهای ندارد؛ آنچه برایش اهمیت دارد، میدان بستهٔ کشش و تهدید است. بازیها و مرکز ثقل دراماتیک جسیکا چستین در نقش سالومه، مرکز ثقل فیلم است.
بازی او میان غرور، آسیبپذیری، اغواگری و خشم در نوسان است؛ نقشی که اگر تنها به چهرهای شهوانی فروکاسته شود، نیروی تراژیک خود را از دست میدهد. چستین میکوشد تضادهای شخصیت را در بدن و لحن خود نگه دارد: سالومه هم خواهان است و هم از خواستهاش فرمان میگیرد؛ هم قدرتی بر صحنه دارد و هم در برابر طرد شدن درمانده میماند.
رقص هفت حجاب نیز بیش از یک نمایش تزیینی، لحظهای است که بدن به ابزار مذاکره و اعمال نفوذ تبدیل میشود. با این همه، شدت و جاذبهٔ اجرا همیشه با عمق روانشناختی شخصیت همراه نیست. سالومه در بسیاری از لحظات حضوری پرقدرت دارد، اما فیلم بهندرت فرصت مییابد لایههای انگیزهٔ او را بگشاید.
« منتقدان نیز بهدرستی به کیفیتی میان اجرای صحنهای و فیلمبرداری از نمایش اشاره کردهاند. »
شخصیتها و اجرا
گذر از شیفتگی به انتقام، از نظر نمایشی روشن است، اما برای برخی تماشاگران از نظر درونی به اندازهٔ کافی بسط پیدا نمیکند. در نتیجه، چستین گاه ناچار میشود خلأهای شخصیتپردازی را با نیروی حضور و بیان خود پر کند. آل پاچینو در نقش هیرودیس، مردی را به تصویر میکشد که قدرت سیاسیاش با ضعف درونیاش در تضاد است.
او در عین فرمانروایی، اسیر امیال و واهمههای خویش است و همین دوگانگی به نقش کیفیتی ناآرام میدهد. کوین اندرسن نیز در نقش یحیی، با لحنی قاطع و زاهدانه، در برابر جهان شهوانی و متزلزل دربار میایستد. بازیها در مجموع از نقاط قوت مهم فیلماند، هرچند سبک پرآهنگ و آشکارا نمایشی اثر ممکن است برای برخی مخاطبان اغراقآمیز جلوه کند.
زبان وایلد؛ زیبایی و تصنع بخش بزرگی از جذابیت فیلم به دیالوگهای اسکار وایلد وابسته است. زبان او سرشار از تکرارهای آهنگین، تصویرهای شاعرانه و جملههایی است که معنای ظاهری و بار نمادین را همزمان پیش میبرند. در «Salomé»، گفتار صرفاً وسیلهای برای انتقال اطلاعات نیست؛ کلمات خود بخشی از کنشاند.
شخصیتها با ستایش، نفرین، هشدار و توصیف، میکوشند دیگری را زیر نفوذ خود بگیرند. همین ویژگی فضای فیلم را از گفتوگوی واقعگرایانه دور میکند و به آن کیفیتی آیینی و اسطورهای میبخشد. اما زبان وایلد در اجرای سینمایی گاه سنگین مینماید. دیالوگها چنان آراسته و پرطنیناند که ممکن است احساسات را به جای آنکه بیواسطه منتقل کنند، در قالبی از پیشپرداخته محصور سازند.
« در نتیجه، چستین گاه ناچار میشود خلأهای شخصیتپردازی را با نیروی حضور و بیان خود پر کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این مسئله، بهویژه در لحظاتی که فیلم به مکثهای طولانی و تأکیدهای پررنگ بازیگران تکیه میکند، میتواند حس تصنع ایجاد کند. بااینحال، همین فاصله از گفتار روزمره بخشی از هویت اثر است؛ «Salomé» قصد ندارد آدمهایی معمولی را در موقعیتی تاریخی بازسازی کند، بلکه میخواهد امیال را در هیئت نمادهایی بزرگ و فشرده به نمایش بگذارد.
ریتم و کشاکش قدرت ریتم فیلم تابع ساختار نمایشنامه است و به جای شتاب روایی، بر انباشت تدریجی تنش تکیه دارد. نگاهها، واکنشها و تکرارهای کلامی در اینجا کارکردی مشابه موج دارند: معنایی را بازمیگردانند و اندکاندک بر شدت آن میافزایند. این روش در بخشهایی به سود فضای تیره و خفقانآور فیلم عمل میکند، اما در قسمتهایی دیگر کند و کشدار میشود.
چون جهان بصری چندان متنوع نیست، تداوم صحنهها گاه بیش از اندازه به وزن دیالوگها وابسته میماند. بااینحال، در دل همین ریتم کند، مضمون اصلی فیلم شکل میگیرد: قدرت همیشه در اختیار کسی نیست که تاج بر سر دارد. هیرودیس صاحب فرمان است، اما اسیر میل و پیمان خویش میشود؛ سالومه در موقعیتی ظاهراً تابع قرار دارد، اما میتواند خواستهای را پیش بگذارد که همه را به واکنش وادارد؛ و یحیی، با وجود اسارت جسمانی، از تسلیم فکری سر باز میزند.
فیلم از این تقابلها برای ساختن تصویری از قدرت استفاده میکند که نه پایدار، بلکه شکننده و آلوده به میل است. هوس، انتقام و مسئولیت «Salomé» بیش از آنکه دربارهٔ عشق رمانتیک باشد، دربارهٔ میلِ بیپاسخ و پیامدهای آن است. طرد شدن، در جهان فیلم، زخمی ساده نیست؛ به نقطهای تبدیل میشود که در آن میل، تحقیر و انتقام از هم جداییناپذیر میشوند.
« ریتم و کشاکش قدرت ریتم فیلم تابع ساختار نمایشنامه است و به جای شتاب روایی، بر انباشت تدریجی تنش تکیه دارد. »
قوتها و کاستیها
در برابر این نیروی شخصی، قدرت سیاسی و زبان دینی نیز حضور دارند، اما هیچیک بهتنهایی قادر نیستند بحران را حل کنند. هر شخصیت در پی تحمیل ارادهٔ خود است و همین خواستِ سلطه، میدان را به سوی تراژدی سوق میدهد. نقش هیرودیا نیز در این شبکهٔ انگیزهها اهمیت دارد. او صرفاً مادر یا شخصیتی حاشیهای نیست؛ حضورش یادآور آن است که خواستههای سالومه در خلأ پدید نمیآیند و در فضای پرتنش دربار شکل میگیرند.
بااینحال، فیلم به اندازهٔ کافی درونیات او و رابطهاش با دخترش را نمیکاود. در نتیجه، برخی از نیروهایی که رفتار شخصیتها را به حرکت درمیآورند، بیشتر از دل زبان و موقعیت فهمیده میشوند تا از راه پرداختی روانشناختی و مفصل. جمعبندی «Salomé» تجربهای نامتعارف و آشکارا ادبی است که ارزش اصلی خود را در بازیهای پرقدرت، زبان شاعرانهٔ وایلد و فضای تیره و متراکم مییابد.
جسیکا چستین به شخصیت عنوان نیرویی گیرا میبخشد و آل پاچینو نیز با انتخاب اجرایی صحنهمحور، بر وجه آیینی و نمایشی داستان تأکید میکند. در مقابل، محدودیت بصری، کندی بخشهایی از روایت و کمبود بسط روانشناختی ممکن است تماشاگرانی را که انتظار درامی سینمایی و پرتحرک دارند، دور نگه دارد.
فیلم در بهترین لحظاتش، میل را نه احساسی خصوصی، بلکه نیرویی میبیند که زبان، بدن و قدرت را به هم پیوند میدهد؛ در لحظات کماثرتر، همان زبان پرآذین و میزانسن محدود مانع از آن میشوند که این ایدهها به تجربهای کاملاً زنده و روان تبدیل شوند. حاصل، اقتباسی نابرابر اما پرجاذبه است: اثری که بیش از آنکه داستانی را برای تماشاگر باز کند، او را در برابر اجرایی شاعرانه و پرتنش قرار میدهد و از او میخواهد با ریتم، اغراق و تاریکی جهان وایلد همراه شود.
« هر شخصیت در پی تحمیل ارادهٔ خود است و همین خواستِ سلطه، میدان را به سوی تراژدی سوق میدهد. »



ثبت دیدگاه