نقد و بررسی
نقد فیلمبردار (Cameraperson) | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خاطرهای که از پشت دوربین شکل میگیرد «دوربینبهدست» نه مستندی متعارف دربارهٔ زندگی کرستن جانسون است و نه مجموعهای ساده از لحظههای حذفشدهٔ فیلمهای دیگر. این اثر، خاطرهنگاریای تصویری است که از مواد خام چندین دهه فیلمبرداری جانسون ساخته میشود: تکههایی از مستندهایی که او در کشورهای گوناگون و در موقعیتهایی بسیار متفاوت تصویربرداری کرده، در کنار لحظههایی شخصیتر از زندگی خانوادگیاش.
او این تصاویر را از زمینهٔ نخستینشان جدا میکند و در ترکیبی تازه به کار میگیرد؛ ترکیبی که بیش از آنکه دربارهٔ ثبت رویدادها باشد، دربارهٔ ماندگاری آنها در ذهن کسی است که پشت دوربین ایستاده است. فیلم به این ترتیب پرسشی اساسی را پیش میکشد: آیا تصویری که زمانی برای روایت یک حقیقت ساخته شده، میتواند در کنار تصاویر دیگر به حقیقتی شخصیتر و متفاوت بدل شود؟
جانسون از همان آغاز، جایگاه خود را پنهان نمیکند. او فیلمبرداری است که هم جهان را ثبت کرده و هم از ثبتکردن آن اثر پذیرفته است. اهمیت این موضع در آن است که «دوربینبهدست» وانمود نمیکند دوربین چشم بیطرف و نامرئی است. هر قاب حاصل انتخابی انسانی است: انتخاب زاویه، فاصله، لحظهٔ آغاز و لحظهٔ پایان.
فیلم، از دل همین انتخابها، زندگی حرفهای و عاطفی سازندهاش را بازمیسازد؛ اما نه همچون شرححالی مرتب و خطی، بلکه به صورت حافظهای گشوده، ناپایدار و پیوندخورده با آدمهایی که در قابهایش حضور داشتهاند. تدوینی بر پایهٔ تداعی ساختار فیلم اپیزودیک و غیرخطی است. مکانها، سالها و چهرهها یکی پس از دیگری ظاهر میشوند، بیآنکه روایت همواره توضیح دهد هر تصویر به کدام داستان پیشین تعلق داشته یا در کجای زندگی جانسون قرار میگیرد.
« جانسون از همان آغاز، جایگاه خود را پنهان نمیکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نگاه نخست، این شیوه ممکن است پراکنده به نظر برسد؛ تماشاگر باید مدتی در ناآشنایی با منطق اثر بماند. اما تدوین بهتدریج نشان میدهد که پیوند تصاویر لزوماً روایی نیست. گاهی یک حرکت، سکوت، نگاه یا کیفیت عاطفی، دو صحنهٔ دور از هم را به هم متصل میکند. این اتصالها بیشتر شبیه کارکرد حافظهاند تا ساختار یک داستان کلاسیک.
خاطره معمولاً طبق ترتیب تقویمی بازنمیگردد؛ تصویری کوچک میتواند تصویری دیگر را احضار کند، و لحظهای ظاهراً کماهمیت ناگهان حامل معنایی تازه شود. از این رو، تدوین فیلم تنها راهی برای کنار هم قراردادن برداشتها نیست؛ خود به ابزاری برای اندیشیدن بدل میشود. جانسون نشان میدهد که معنای یک صحنه، با تغییر همسایگیاش در فیلم، میتواند دگرگون شود.
تصویرهایی که پیشتر بخشی از مستندهایی مستقل بودهاند، اکنون در گفتوگویی تازه قرار میگیرند و روایتی از تجربهٔ شخصی فیلمساز میسازند. این روش، هم از توانایی تدوین در تولید معنا بهره میبرد و هم بیننده را به ساختن ارتباطها فرامیخواند. دوربین؛ ابزار ثبت یا رابطه؟ یکی از درخشانترین لایههای اثر، تأمل آن دربارهٔ اخلاق و قدرت دوربین است.
فیلمبردار صرفاً ناظر بیرونی نیست؛ حضور او، حتی اگر از قاب بیرون بماند، بخشی از موقعیت است. آدمهایی که مقابل دوربین قرار میگیرند، با انسانی روبهرو هستند که آنها را میبیند، میشنود و انتخاب میکند چگونه نشانشان دهد. «دوربینبهدست» این رابطه را به حکمی قطعی تقلیل نمیدهد. بهجای آن، از دل لحظههای گوناگون اجازه میدهد پرسشها شکل بگیرند: چه کسی حق دارد تصویر دیگری را ثبت کند؟
« در نگاه نخست، این شیوه ممکن است پراکنده به نظر برسد؛ تماشاگر باید مدتی در ناآشنایی با منطق اثر بماند. »
شخصیتها و اجرا
ثبت رنج، چه مسئولیتی برای فیلمساز ایجاد میکند؟ آیا صمیمیت میان فیلمبردار و سوژه میتواند از نابرابری قدرت بکاهد، یا فقط آن را انسانیتر و پیچیدهتر میسازد؟ پاسخ فیلم ساده نیست و همین امتناع از پاسخ قطعی، به آن صداقت میبخشد. جانسون دوربین را هم وسیلهٔ نزدیکشدن میبیند و هم عاملی که میان آدمها فاصله میاندازد.
گاه حضور دوربین امکان گفتوگو را فراهم میکند؛ گاه خودِ عمل فیلمبرداری یادآور آن است که تجربهای واقعی در حال تبدیلشدن به تصویر است. فیلم با آشکارکردن این تنش، تماشاگر را نیز در موقعیتی مسئول قرار میدهد: دیدن، کاری خنثی نیست. نگاه ما هم به قاب معنا میدهد و هم از مرزهایی تأثیر میپذیرد که سازنده برای دیدن آن تعیین کرده است.
زیبایی در کنار درد تصاویر فیلم از نظر بصری چشمگیرند، اما زیباییشان به معنای آراستن جهان یا کاستن از رنج آن نیست. قابهای دقیق و گاه شاعرانه در کنار موقعیتهای تلخ و دشوار قرار میگیرند؛ در نتیجه، تماشاگر هم مجذوب تصویر میشود و هم نسبت به لذت زیباییشناختی خود پرسش پیدا میکند. آیا میتوان از زیبایی یک قاب لذت برد، وقتی آن قاب از تجربهای دردناک برآمده است؟
فیلم این پرسش را به موعظه تبدیل نمیکند، بلکه آن را در خودِ تماشاکردن جای میدهد. توانایی جانسون در دیدن لحظههای کوچک، به این تعادل انسانی کمک میکند. زندگی در فیلم فقط با بحرانها تعریف نمیشود؛ مکثها، حرکتهای روزمره، نگاههای کوتاه و اتفاقهایی که در روایتهای پرشتاب معمولاً حذف میشوند نیز اهمیت مییابند.
« ثبت رنج، چه مسئولیتی برای فیلمساز ایجاد میکند؟ »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این جزئیات گاه از هر توضیح مستقیمی گویاترند، زیرا به تماشاگر اجازه میدهند به حضور آدمها نزدیک شود، نه فقط به اطلاعاتی دربارهٔ آنان. حاصل، فضایی است که در آن تلخی و لطافت در برابر یکدیگر قرار نمیگیرند؛ هر دو از اجزای همزمان تجربهٔ انسانیاند. به همین دلیل، تصاویر فیلم میتوانند هم اندوهبار و هم زنده باشند، بیآنکه یکی دیگری را خنثی کند.
فیلمساز در مرکز قاب عنوان اثر به نقش کسی اشاره دارد که دوربین را به دست گرفته است؛ اما این تمرکز بر فیلمبردار، هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم منشأ محدودیت آن. جانسون با پذیرفتن نگاه شخصی خود، راهی صادقانه برای پیوند دادن تصاویر فراهم میکند. تماشاگر بهتدریج درمییابد که این قابها برای سازنده صرفاً مواد آرشیوی نیستند؛ ردّ برخوردهاییاند که در ذهن و عاطفهٔ او باقی ماندهاند.
فیلم از این منظر، دربارهٔ تأثیر جهان بر فیلمساز است و دربارهٔ اینکه کارِ دیدن چگونه به بخشی از زندگی او تبدیل شده است. با این حال، بعضی بینندگان ممکن است احساس کنند تجربهٔ اشخاص حاضر در تصاویر گاه از دریچهٔ خاطرهٔ جانسون دیده میشود و در حاشیهٔ خودزندگینامهٔ او قرار میگیرد. این انتقاد بیپایه نیست: هر بار که تصاویر دیگران در روایتی شخصی بازچینی میشوند، خطر آن وجود دارد که زندگی آنان به مادهای برای تعریف زندگی سازنده بدل شود.
فیلم از این تنش آگاه است، اما آگاهی از آن همیشه مسئله را حل نمیکند. در عوض، اثر بر ناتمامی و تناقض این رابطه تأکید میگذارد. صمیمیت سازنده با آدمهای مقابل دوربین، جای پرسش از مالکیت تصویر را نمیگیرد؛ فقط آن را عمیقتر میکند. تجربهٔ تماشا؛ میان سرگشتگی و کشف «دوربینبهدست» فیلمی نیست که از نخستین لحظه نقشهٔ خود را آشکار کند.
« به همین دلیل، تصاویر فیلم میتوانند هم اندوهبار و هم زنده باشند، بیآنکه یکی دیگری را خنثی کند. »
قوتها و کاستیها
تماشاگرانی که به روایتهای خطی و توضیحهای روشن عادت دارند، ممکن است در بخشهایی احساس کنند هنوز نمیدانند تصاویر به کجا میروند. این سرگشتگی بخشی از شکل اثر است، اما میتواند به مانعی واقعی نیز بدل شود؛ بهویژه اگر بیننده نتواند با ریتم تأملی و پیوندهای آزاد آن همراه شود. فیلم از مخاطب میخواهد با دقت نگاه کند، به جای خالی میان صحنهها توجه داشته باشد و برای همهچیز فوراً معنایی قطعی طلب نکند.
در مقابل، همین گشودگی امکان تجربهای شخصی را فراهم میکند. معنای فیلم تنها در آنچه جانسون نشان میدهد خلاصه نمیشود؛ خاطرات، حساسیتها و داوریهای تماشاگر نیز وارد فرایند تماشا میشوند. ممکن است صحنهای برای یک نفر به موضوعی دربارهٔ فقدان تبدیل شود و برای دیگری به تأملی دربارهٔ کار مستندساز؛ هر دو برداشت میتوانند از خود فیلم نیرو بگیرند.
بااینحال، گشودگی نباید با بیساختاری اشتباه گرفته شود. تکهها از راه تکرارهای تصویری، پژواکهای عاطفی و تغییر زمینه با هم ارتباط مییابند، هرچند این ارتباطها به شکل نتیجهگیریهای صریح عرضه نمیشوند. جمعبندی «دوربینبهدست» مستندی شخصی و در عین حال اندیشمندانه است؛ اثری که از انبوه تصاویر پراکنده، روایتی دربارهٔ حافظه، مشاهده و مسئولیت ساختن تصویر پدید میآورد.
قدرت آن در این است که هم به آدمهای حاضر در قابها توجه میکند و هم به کسی که آن قابها را ساخته است. تصاویر زیبا و تلخ فیلم، در کنار تدوین تداعیمحور و لحظههای کوچک انسانی، تجربهای میسازند که پس از پایان تماشا نیز در ذهن ادامه مییابد. در سوی دیگر، روایت غیرخطی ممکن است برای برخی دشوار یا بیش از اندازه متکی بر تجربهٔ شخصی فیلمساز باشد، و فیلم نیز اصراری ندارد همهٔ پرسشهایش را به جمعبندی روشنی برساند.
« در مقابل، همین گشودگی امکان تجربهای شخصی را فراهم میکند. »
جمعبندی
اما شاید ارزش اصلی اثر دقیقاً در همین ناتمامماندن باشد. جانسون بهجای آنکه دوربین را پنجرهای بیطرف به جهان معرفی کند، آن را بخشی از رابطهٔ میان آدمها میداند؛ وسیلهای برای دیدن، اما نه برای تصاحب کامل حقیقت. «دوربینبهدست» از تماشاگر نمیخواهد فقط تصاویر را دریافت کند؛ دعوتش میکند به شیوهٔ دیدن خود نیز بیندیشد.
« اما شاید ارزش اصلی اثر دقیقاً در همین ناتمامماندن باشد. »



ثبت دیدگاه