نقد و بررسی
نقد عیسی مسیح سوپراستار (Jesus Christ Superstar) | 1973
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان نمایش و واقعیت «Jesus Christ Superstar» ساختهٔ نورمن جویسون، بیش از آنکه بازسازی متعارف یک روایت مقدس باشد، نمایشی دربارهٔ خودِ نمایشدادن است. گروهی از بازیگران با اتوبوسی به دل بیابان میآیند، لباس و وسایلشان را آماده میکنند و داستانی آشنا را به صحنه میبرند؛ اما مرز میان تمرین، اجرا و رخدادهای روایتشده پیوسته لغزان میماند.
این قابِ تئاتری به فیلم اجازه میدهد هم به گذشته بنگرد و هم از فاصلهای امروزی با آن سخن بگوید، بیآنکه ناچار شود وانمود کند تماشاگر را بهتمامی به روزگار باستان برده است. همین انتخاب، کلید فهم لحن اثر است. فیلم نه میکوشد شکوه تاریخیِ پرهزینهای بسازد و نه در محدودهٔ ثبت یک اجرای صحنهای باقی میماند.
جویسون با حرکت دوربین، نماهای باز و حضور آشکار عناصر معاصر، اقتباسی سینمایی پدید میآورد که بخشی از جذابیتش در تصنعِ آگاهانهٔ آن است. این رویکرد گاه بدیع و سرزنده است و گاه انسجام عاطفی روایت را مختل میکند؛ اما در هر دو حال، فیلم را از بازسازیهای مذهبیِ متعارف جدا نگه میدارد. یهودا در مرکز روایت تفاوت مهم این اثر با بسیاری از روایتهای آشنا از زندگی عیسی، جابهجایی کانون توجه است.
داستان از منظر یهودای اسخریوطی نیز دیده میشود؛ همراهی که گسترش پیروان عیسی را با نگرانی دنبال میکند و میترسد پیام او زیر سایهٔ آوازه و هیجان جمعی گم شود. در نتیجه، فیلم از همان ابتدا پرسشی اخلاقی و سیاسی پیش میکشد: چگونه میتوان میان وفاداری به یک آرمان و بدگمانی به پیامدهای اجتماعی آن تعادل برقرار کرد؟
« فیلم نه میکوشد شکوه تاریخیِ پرهزینهای بسازد و نه در محدودهٔ ثبت یک اجرای صحنهای باقی میماند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
یهودا در اینجا صرفاً چهرهای شرور یا ابزاری برای پیشبرد رویدادها نیست. او ناظرِ مضطربِ تحولی است که سرعتش از توان فهم و مهار او بیشتر به نظر میرسد. این زاویهٔ دید، به روایت تنشی انسانی میدهد: یهودا هم با عیسی پیوند دارد و هم از مسیری که پیرامون او شکل گرفته نگران است. فیلم پاسخهای سادهای برای این نگرانیها عرضه نمیکند؛ ارزش دراماتیک اثر بیشتر از آنکه در داوری قطعی باشد، در کنار هم نگهداشتنِ تردید، دلبستگی و ترس است.
موسیقی بهمثابهٔ موتور درام فیلم تقریباً سراسر از راه موسیقی پیش میرود. ترانهها نه توقفهایی برای سرگرمیاند و نه تزئیناتی افزوده بر داستان؛ آنها ابزار اصلیِ بیان احساس، طرح اختلاف و تغییر مسیر درام هستند. موسیقی اندرو لوید وبر و کلام تیم رایس به اثر انرژیای میبخشند که از همان آغاز مخاطب را به جهان آن میکشاند.
ضرباهنگ پرقدرت و فضای راک، با تصویری که معمولاً از یک روایت کتابمقدسی انتظار میرود فاصله دارد و همین برخورد، بخشی از تازگی فیلم است. کارکرد موسیقی در بهترین لحظهها دوگانه است: هم شور جمعی را میسازد و هم شکاف میان شخصیتها را آشکار میکند. گفتوگوهای متعارف جای خود را به تقابلِ صداها، لحنها و موضعگیریهای آوازی میدهند؛ شخصیتها با شیوهٔ خواندنشان نیز خود را معرفی میکنند.
بااینحال، این پیوستگی موسیقایی همیشه به سود فیلم نیست. وقتی ترانهای نتواند کشمکش تازهای بیافریند یا حالتی را عمیقتر کند، تداوم آوازها به یکنواختی میانجامد. در چنین لحظههایی، مخاطبی که با این نوع موزیکال همراه نباشد ممکن است احساس کند اثر بیش از اندازه درنگ میکند. صداها و بازیها بازیگران اصلی بار بزرگی بر دوش دارند، زیرا بخش عمدهٔ شخصیتپردازی باید از راه صدا، حضور بدنی و اجرای موسیقایی منتقل شود.
« یهودا در اینجا صرفاً چهرهای شرور یا ابزاری برای پیشبرد رویدادها نیست. »
شخصیتها و اجرا
تد نیلی در نقش عیسی، حضوری آسیبپذیر و در عین حال پرجاذبه دارد؛ اجرای او میان اقتدار عمومی و خستگی درونی حرکت میکند. کارل اندرسون در نقش یهودا، نیرویی تند و پرتنش به فیلم میدهد. صدای پرتوان او و شیوهٔ اجرای پرتحرکش، یهودا را به حضوری مستقل و فراموشنشدنی بدل میکند، نه صرفاً سایهای در کنار قهرمان عنوان فیلم.
یِوون الیمن نیز در نقش مریم مجدلیه، وجهی لطیفتر و انسانیتر به فضای پرتنش اثر میافزاید. حضور او تعادلی عاطفی در برابر جدلهای مربوط به قدرت، شهرت و وفاداری ایجاد میکند. در مجموع، فیلم از گروهی بهره میبرد که تواناییهای آوازیشان به هستهٔ اصلی اجرا بدل شده است. گاه بازیها بهسبب سبک پراغراق موزیکال، نمایشی و آشکارا صحنهای میشوند؛ اما همین کیفیت با جهانِ اجرایی فیلم سازگار است.
آنچه ممکن است برای تماشاگر ناآشنا تصنعی جلوه کند، برای دیگری میتواند بخشی از شور و شکوه اثر باشد. بیابان و زیباییشناسی دههٔ هفتاد چشمانداز بیابانی فیلم صرفاً پسزمینهای چشمنواز نیست؛ فضایی خالی و گسترده میسازد که در برابر ازدحام پیروان، حرکت گروه و شدت موسیقی قرار میگیرد. نماهای باز، سنگها و بناهای فرسوده، و نور طبیعی، حسی خام و ملموس به تصاویر میدهند.
فیلم از تزئینات پرشمارِ بازسازیهای تاریخی فاصله میگیرد و بهجای آن، از بافت واقعی مکان و سادگی ترکیببندی بهره میبرد. حاصل، جهانی است که هم کهن به نظر میرسد و هم آشکارا ساختهٔ زمانهٔ خود است. نشانههای معاصر، از پوشاک و ابزار گرفته تا حضور وسایل نقلیه و هواپیما، این دوگانگی را تشدید میکنند.
« کارل اندرسون در نقش یهودا، نیرویی تند و پرتنش به فیلم میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی برخورد آنها با فضای جدی داستان غافلگیرکننده و حتی خندهآور است؛ لحظهای که ممکن است تماشاگر را از کشمکش بیرون بکشد. اما این ناهمخوانی را میتوان بخشی از روش فیلم نیز دانست: اثر نمیخواهد گذشته را در ویترینی بیزمان محصور کند، بلکه روایت را به جهان مدرن پرتاب میکند. این تصمیم همیشه بهطور کامل جواب نمیدهد، ولی به فیلم هویتی بصری میبخشد که بهآسانی با آثار دیگر اشتباه گرفته نمیشود.
ریتم و ناهماهنگیهای روایی پیوستگیِ ترانهها در آغاز نیروی محرک فیلم است، اما در ادامه میتواند به نقطهضعفش بدل شود. بعضی بخشها با شور و کشمکش روشن پیش میروند؛ برخی دیگر از نظر عاطفی یا روایی کمتر دگرگونکنندهاند و در نتیجه طولانیتر از اندازهٔ خود احساس میشوند. فیلم میان لحظههای پرانرژی و بخشهای تأملی رفتوآمد میکند، ولی همیشه گذار میان این دو حالت نرم نیست.
از همین رو، احساس کشآمدن یا پراکندگی در بخشهایی کاملاً قابل درک است. این مسئله به ساختار کلی نیز مربوط میشود. روایتِ آوازمحور گاهی بهجای حرکت خطی و پیوسته، همچون رشتهای از تابلوها و موقعیتهای نمایشی پیش میرود. این شکل، امکان میدهد هر ترانه لحنی مستقل پیدا کند، اما ممکن است پیوند میان لحظات را سست سازد.
نتیجه برای همه یکسان نیست: تماشاگرانی که موسیقی را در مرکز تجربه میگذارند، احتمالاً از تنوع اجراها لذت میبرند؛ کسانی که انتظار درامی منظم و واقعگرایانه دارند، ممکن است فیلم را شلوغ یا ناهماهنگ بیابند. تجربهٔ امروزین تماشا «Jesus Christ Superstar» از آن فیلمهایی است که بیش از هر چیز با انتخابهای جسورانهاش در حافظه میماند: تبدیل روایت به اپرای راک، سپردن بخش بزرگی از درام به صداها، و قرار دادن قصه در فضایی که میان تاریخ و زمانهٔ معاصر معلق است.
« فیلم میان لحظههای پرانرژی و بخشهای تأملی رفتوآمد میکند، ولی همیشه گذار میان این دو حالت نرم نیست. »
قوتها و کاستیها
همین انتخابها گاه به اثر شتاب و شور میدهند و گاه باعث میشوند لحنش از جدیت به بازیگوشی ناگهانی بلغزد. فیلم در پی سازش کامل میان این قطبها نیست؛ جذابیت و دشواریاش هر دو از همان بیقراری سرچشمه میگیرند. برای تماشای آن، بهتر است انتظار یک بازسازی واقعگرایانه یا موزیکالی با ریتم یکنواخت را کنار گذاشت.
این اثر بیشتر شبیه اجرایی سینمایی است که از تضادها نیرو میگیرد: ایمان و تردید، صمیمیت و شهرت، شکوه و سادگی، گذشته و اکنون. اگر موسیقی را زبان اصلی روایت بپذیریم، بسیاری از اغراقها و ناهماهنگیها معنای روشنتری پیدا میکنند؛ اگر این زبان با سلیقهٔ تماشاگر سازگار نباشد، طولانیشدن برخی بخشها برجستهتر خواهد شد.
جمعبندی «Jesus Christ Superstar» تجربهای متمایز و پرانرژی است که با نگاه یهودا به روایت، موسیقیِ راک و تصویرپردازیِ بیابانی، از قالب زندگینامهٔ تاریخی فاصله میگیرد و به درامی دربارهٔ باور، نفوذ و اضطراب بدل میشود. تواناییهای آوازی بازیگران، بهویژه تد نیلی و کارل اندرسون، و فضای بصریِ یادماندنی فیلم، نقاط قوتیاند که حتی پس از پایان تماشا در ذهن میمانند.
در مقابل، ریتم نامتوازن، تکرار موسیقایی در بعضی بخشها و برخورد گاه ناهموار عناصر امروزی با فضای روایت میتوانند مانع همراهی کامل شوند. حاصل، فیلمی بینقص نیست، اما اثری است با شخصیت روشن و جسارتی که آن را همچنان دیدنی و قابل بحث نگه میدارد.
« همین انتخابها گاه به اثر شتاب و شور میدهند و گاه باعث میشوند لحنش از جدیت به بازیگوشی ناگهانی بلغزد. »



ثبت دیدگاه