نقد و بررسی
نقد مدیریت (Management) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای نامتعارف میان دلبستگی و مزاحمت «Management» با پیشفرضی ساده اما لغزنده آغاز میشود: سو، فروشندهٔ دورهگرد آثار هنری، در متلی دورافتاده اقامت میکند و با مایک، مدیر شبانهٔ متل، روبهرو میشود؛ مردی تنها و دستوپاچلفتی که شیفتهٔ او میشود. آنچه در ابتدا ممکن است آشنایی کوتاهی به نظر برسد، به دنبالهای از پیگیریهای مایک بدل میشود؛ پیگیریهایی که فیلم میکوشد هم خندهدارشان کند و هم نشانهای از نیاز عاطفی او به تغییر زندگیاش بداند.
در همین دوگانگی، نیروی اصلی و مسئلهٔ اخلاقی فیلم نهفته است. «Management» از یکسو داستانی دربارهٔ آدمهایی است که از مسیرهای تثبیتشده بیرون میافتند و در دیگری امکان تازهای میبینند؛ از سوی دیگر، رابطهٔ مرکزیاش بر رفتاری بنا شده که بهسادگی نمیتوان آن را خواستگاری شیرین یا پشتکار عاشقانه نامید.
این شکاف، فیلم را از یک کمدی رمانتیک متعارف دور میکند، اما همیشه به پیچیدگی ثمربخش نمیانجامد. جهان کوچک متل و آدمهای بیرون از مسیر فضای متل بهخوبی با حالوهوای مایک پیوند میخورد: مکانی موقت، کمرفتوآمد و دور از مرکز زندگی، جایی که آدمها معمولاً فقط برای گذر از آن میآیند. مایک در همانجا کار میکند و زندگیاش نیز انگار در وضعیتی موقت متوقف مانده است.
« در همین دوگانگی، نیروی اصلی و مسئلهٔ اخلاقی فیلم نهفته است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وابستگی او به پدر و مادرش، محدودیت تجربههایش و ناتوانیاش در ساختن هدفی مستقل، شخصیت را به مردی بدل میکند که هم خندهدار است و هم اندوهبار. سو نقطهٔ مقابل اوست؛ زنی که کارش او را پیوسته در حرکت نگه میدارد و زندگیاش را با نظم و هدف پیش میبرد. اما فیلم او را صرفاً بهصورت زنی موفق و دستنیافتنی ترسیم نمیکند.
خستگی از سفر، تنهایی شبهای هتل و میل به یافتن معنایی فراتر از کار، در پس ظاهر حسابشدهاش دیده میشود. بااینحال، این دوگانگی در شخصیت سو بیشتر به اشاره محدود میماند و فیلم گاهی به جای کاوش در آن، از سو بهعنوان نیرویی استفاده میکند که مایک را به حرکت وامیدارد. بازیها؛ جذابیت در برابر ناسازگاری جنیفر آنیستون و استیو زان مهمترین دارایی فیلماند.
آنیستون به سو هوشیاری و تحفظی میبخشد که مانع میشود شخصیت به تیپ سادهٔ زن مستقل و سرد فروکاسته شود. او در برابر مایک نه همیشه خشمگین است و نه بهسادگی مجذوب؛ واکنشهایش میان ادب، کنجکاوی، تردید و نارضایتی جابهجا میشود. همین تغییرات ظریف، گاه بیش از آنچه متن فراهم میکند، به سو عمق میدهد.
« سو نقطهٔ مقابل اوست؛ زنی که کارش او را پیوسته در حرکت نگه میدارد و زندگیاش را با نظم و هدف پیش میبرد. »
شخصیتها و اجرا
زان نیز مایک را فقط ابلهی مضحک بازی نمیکند. در رفتارهای ناشیانهاش رگهای از صداقت و درماندگی هست که تماشاگر را به فهمیدن او دعوت میکند، بیآنکه همهٔ کارهایش را توجیه کند. این تمایز مهم است: بازی زان میتواند بر تنهایی مایک نور بیندازد، اما آن تنهایی بهخودیخود حقِ عبور از مرزهای سو را به او نمیدهد.
شیمی میان دو بازیگر در لحظههای آرام و روزمره بهتر شکل میگیرد؛ در صحنههایی که تفاوت جهانبینیشان آشکار است، نه لزوماً در لحظههایی که فیلم میخواهد رابطه را عاشقانه جلوه دهد. مسئلهٔ رفتار مایک و نگاه فیلم نقطهٔ دشوار «Management» این است که رفتارهای پیگیرانه و گاه آزاردهندهٔ مایک را در قالب کمدی و عاشقانه عرضه میکند.
فیلم از تماشاگر میخواهد با مردی همدلی کند که از تنهایی و بیهدفی رنج میبرد؛ اما هر بار که مایک بیدعوت در زندگی سو ظاهر میشود، این همدلی با پرسشی جدی روبهرو میشود: آیا فیلم واقعاً تفاوت میان عشق و مزاحمت را میبیند؟ در بهترین لحظههایش، اثر از این پرسش فرار نمیکند. سو آشفتگی و حیرت خود را نشان میدهد و رفتار مایک همیشه بهعنوان حرکتی دلپذیر ثبت نمیشود.
« زان نیز مایک را فقط ابلهی مضحک بازی نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، لحن فیلم گاه پیامدهای این رفتار را سبک میگیرد و از سرسختی مایک نوعی معصومیت میسازد. همین انتخاب، رابطه را برای بخشی از مخاطبان نامطمئن و ناموزون میکند. دلسوزی برای مایک ممکن است؛ اما دلسوزی با تأیید رفتار او یکی نیست، و فیلم در جدا نگهداشتن این دو گاهی کمدقت عمل میکند.
طنز و ریتم؛ لحظههای گرم، فاصلههای کشدار طنز فیلم بیشتر از تضاد میان شخصیتها و موقعیتهای نامتعارف زاده میشود تا از شوخیهای پیاپی. مایک با ظاهر و طرز رفتارش در جهان سو ناهماهنگ است و همین فاصله، گاهی لحظههایی واقعاً شیرین و خندهدار میآفریند. فیلم همچنین از جزئیات کوچک برای نرمکردن فضای خود بهره میگیرد: گفتوگوهای awkward، مکثهای طولانی و تلاشهای مایک برای طبیعی جلوهدادن رفتاری که آشکارا طبیعی نیست.
اما این جنس طنز بهتنهایی برای نگهداشتن ریتم کافی نیست. روایت در بخشهایی بیش از اندازه مکث میکند و برخی موقعیتها پس از آنکه معنایشان روشن شده، ادامه مییابند. در نتیجه، شیرینی آرام فیلم گاهی به رخوت تبدیل میشود. از سوی دیگر، اثر میان کمدی رمانتیک، درام شخصیتمحور و هجویهای بر مردی سمج در رفتوآمد است.
« بااینحال، لحن فیلم گاه پیامدهای این رفتار را سبک میگیرد و از سرسختی مایک نوعی معصومیت میسازد. »
قوتها و کاستیها
این ترکیب میتوانست به اثری غریب و تازه بینجامد، اما گذار میان لحنها همیشه روان نیست؛ بعضی صحنهها از مخاطب میخواهند بخندد، درحالیکه همان رفتار در چارچوبی واقعگرایانه بیشتر نگرانکننده است. مسیر تغییر و معنای دلبستگی در زیر قصهٔ عاشقانه، فیلم داستانی دربارهٔ بیرونآمدن از رکود دارد.
مایک فقط به سو دل نبسته؛ او به تصویری از زندگی دیگری نیز دلبسته است، زندگیای که در آن میتواند از بیهدفیاش فاصله بگیرد. سو هم با پرسشهایی دربارهٔ کار، مسئولیت و معنای تأثیرگذاری بر دیگران روبهروست. این وجه از قصه، ظرفیت بیشتری از خود رابطهٔ عاشقانه دارد: آدمها گاه در برخورد با دیگری، کمبودهای خود را میبینند و انگیزهای برای تغییر پیدا میکنند.
بااینهمه، فیلم گاهی تحول مایک را بیش از اندازه به حضور سو گره میزند. در چنین روایتی، خطر آن است که زنی به پاداش رشد مرد بدل شود؛ گویی تغییر او فقط زمانی کامل است که رابطه به نتیجهای دلخواه برسد. فیلم نشانههایی از دغدغههای مستقل سو و مسئولیت اجتماعی در خود دارد، اما پیوند دادن آنها به خط عاشقانه همیشه قانعکننده نیست.
« مسیر تغییر و معنای دلبستگی در زیر قصهٔ عاشقانه، فیلم داستانی دربارهٔ بیرونآمدن از رکود دارد. »
جمعبندی
در نتیجه، ایدهٔ «یافتن هدف» از پرداختی غنیتر برخوردار میشد اگر استقلال دو شخصیت با دقت بیشتری حفظ میشد. جمعبندی «Management» فیلمی نامتعارف و نابرابر است؛ اثری که در بازیهای دلنشین جنیفر آنیستون و استیو زان، فضای خلوت متل و چند لحظهٔ صمیمیاش جذابیت مییابد، اما در تعریف رابطهٔ مرکزی و تنظیم لحن خود لغزش دارد.
قصه میخواهد هم شیرین باشد و هم اندکی تلخ، هم دربارهٔ تنهایی حرف بزند و هم کمدی بسازد؛ حاصل، گاه گرم و انسانی است و گاه کند و نامطمئن. مهمترین مانع برای همراهی کامل با فیلم، مایک نیست، بلکه نحوهای است که روایت میکوشد رفتار مسئلهساز او را به نشانهٔ عشق و وفاداری تبدیل کند. بازی زان شخصیت را قابلدرک میسازد، اما این قابلدرکبودن جای رضایت و مرزبندی را نمیگیرد.
بااینحال، فیلم در نگاه به آدمهای حاشیهنشین و نیازشان به هدف، لحظههایی لطیف دارد و پایانش حس گرمی و امید بر جا میگذارد. تماشاگرانی که با کمدی رمانتیک آرام، عجیب و کمشتاب کنار میآیند، ممکن است از آن لذت ببرند؛ اما کسانی که از آمیختن تعقیبگری با دلبستگی دلچرکین میشوند، احتمالاً همان شکاف را تا پایان احساس خواهند کرد.
« در نتیجه، ایدهٔ «یافتن هدف» از پرداختی غنیتر برخوردار میشد اگر استقلال دو شخصیت با دقت بیشتری حفظ میشد. »



ثبت دیدگاه