نقد و بررسی
نقد شمشیرزن دورهگرد: افسانه پایان مییابد (Rurouni Kenshin Part III: The Legend Ends) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به میدان نبرد «Rurouni Kenshin Part III: The Legend Ends» ادامهٔ بیواسطهٔ «Kyoto Inferno» است و وظیفهای دوگانه بر دوش دارد: هم باید رویارویی کنشین با شیشیو را به سرانجام برساند و هم مسیر قهرمانش را از تردید به تصمیمی تازه برساند. شیشیو با کشتی زرهپوش خود در پی سرنگونی حکومت است؛ کنشین نیز برای متوقفکردن او به دیدار استاد پیشینش میرود تا فن نهایی مکتب شمشیرزنیاش را بیاموزد.
همین چارچوب، فیلم را میان دو قطب قرار میدهد: تهدیدی سیاسی و پرهیاهو در بیرون، و آزمونی شخصی و اخلاقی در درون. فیلم از همان ابتدا در سایهٔ قسمت پیشین حرکت میکند و به همین دلیل، تجربهٔ مستقل آن تا حدی محدود است. بسیاری از روابط و خطرها پیشتر شکل گرفتهاند؛ آشنایی با فضای داستان و شخصیتها، بهویژه برای مخاطبی که دو قسمت پیشین را ندیده باشد، اهمیت زیادی دارد.
بااینحال، قصه بهسرعت سراغ پرسشی میرود که از ابتدا در قلب مجموعه حضور داشته است: آیا کنشین میتواند از گذشتهٔ خشونتبار خود عبور کند، بیآنکه دوباره به همان آدم پیشین بدل شود؟ قهرمان میان توانایی و مسئولیت کنشین در این قسمت فقط با دشمنی نیرومند روبهرو نیست؛ با محدودیتهای خودش نیز دستوپنجه نرم میکند.
آموزش نزد استادش، هیکو، فرصتی است تا داستان از شتاب نبرد فاصله بگیرد و رابطهٔ استاد و شاگرد را به صحنه بیاورد. این بخش در بهترین لحظاتش، تمرینی صرف برای یادگیری یک فن تازه نیست، بلکه مواجههای با مسئولیت، اراده و معنای قدرت است. کنشین باید بفهمد چه چیزی او را به میدان بازمیگرداند و برای چه کسی شمشیر میکشد.
« همین چارچوب، فیلم را میان دو قطب قرار میدهد: تهدیدی سیاسی و پرهیاهو در بیرون، و آزمونی شخصی و اخلاقی در درون. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این محور به فیلم عمق میدهد و از تقلیل قهرمان به شمشیرزنی شکستناپذیر جلوگیری میکند. گفتوگوها و کشمکشهای مربوط به آموزش، شخصیت کنشین را از خلال عمل و انتخاب میسازند، نه فقط از طریق شرح گذشته. البته این مسیر همیشه به یک اندازه خوشریتم نیست؛ گاه فیلم برای رسیدن به نقطهٔ عاطفی مورد نظرش بیش از حد مکث میکند.
با وجود این، پیوند میان مهارت رزمی و دگرگونی درونی، یکی از ستونهای موفق فیلم است. شیشیو؛ تهدیدی با حضور سنگین شیشیو، با بازی تاتسویا فوجیوارا، یکی از جذابترین نیروهای فیلم است. او صرفاً مانعی برای قهرمان نیست؛ حضوری تهدیدآمیز دارد که هر بار در قاب ظاهر میشود، تنش را بالا میبرد.
باور او به قدرت و خشونت، در تقابل روشنی با تلاش کنشین برای ساختن آیندهای متفاوت قرار میگیرد. این تقابل، به داستان بُعدی فراتر از رقابت دو شمشیرزن میدهد: دو برداشت ناسازگار از نظم، عدالت و حقِ اعمال زور در برابر یکدیگر قرار میگیرند. بازی فوجیوارا بر اغراق حسابشده و نوعی صلابت بیرحمانه استوار است.
او شیشیو را به شخصیتی بدل میکند که هم خطرناک است و هم از نظر نمایشی گیرایی دارد؛ تماشاگر میتواند از قدرت حضورش متأثر شود، بیآنکه از منطق ویرانگر او حمایت کند. در کنار او، بازی تاکرو ساتو نیز همچنان بر کنترل، چابکی و خویشتنداری تکیه دارد. تفاوت این دو شیوهٔ حضور، به رویاروییشان کیفیتی دیدنی میبخشد و زمینهٔ مناسبی برای اوج اکشن فراهم میکند.
« این محور به فیلم عمق میدهد و از تقلیل قهرمان به شمشیرزنی شکستناپذیر جلوگیری میکند. »
شخصیتها و اجرا
اکشن؛ جایی که فیلم بیشترین درخشش را دارد نقطهٔ قوت آشکار «The Legend Ends» طراحی نبردهاست. حرکتها پرانرژیاند و ضرباهنگ مبارزهها، بهویژه در بخشهای پایانی، حس افزایش خطر را بهخوبی منتقل میکند. نبرد نهایی صرفاً مجموعهای از ضربهها و جاخالیها نیست؛ به اوجی بدل میشود که مسیر طولانی شخصیتها را به صحنهٔ تقابل میآورد.
هماهنگی بازیگران، حرکت دوربین و وضوح کنشها سبب میشود تماشاگر بتواند جایگاه و هدف هر حرکت را دنبال کند، بیآنکه صحنه در آشفتگی تدوین گم شود. فیلم در این زمینه به جسمانیت نبرد اهمیت میدهد: ضربات وزن دارند، خستگی در حرکتها حس میشود و مبارزان هر بار با نیروی تازهای از زمین بلند نمیشوند.
همین توجه به فرسودگی و فشار، اکشن را از نمایش صرفِ مهارت جدا میکند. در عین حال، نبردها گاهی چنان سهم بزرگی از توجه فیلم را میگیرند که باقی عناصر ناچار به حاشیه میروند. بااینهمه، برای تماشاگرانی که به سینمای رزمی و شمشیربازی علاقه دارند، این سکانسها از جذابترین بخشهای فیلم خواهند بود.
ریتم و ساختار روایی مشکل اصلی فیلم در نیمهٔ نخست خود را نشان میدهد. بخش آموزش کنشین، با آنکه از نظر معنایی مهم است، در کنار جابهجاییهای داستانی و آمادهسازی نبردها ریتمی کندتر از انتظار پیدا میکند. فیلم برای ساختن زمینهٔ عاطفی و رساندن قهرمان به مرحلهٔ بعدی زمان زیادی صرف میکند، اما همهٔ این زمان به یک اندازه پربار نیست.
« اکشن؛ جایی که فیلم بیشترین درخشش را دارد نقطهٔ قوت آشکار «The Legend Ends» طراحی نبردهاست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نتیجه آن است که برخی صحنهها بیش از آنکه تنش را افزایش دهند، حرکت روایت را به تأخیر میاندازند. طول فیلم نیز این مسئله را تشدید میکند. بعضی تصمیمها و اتفاقها برای پیشبردن داستان ضروری به نظر میرسند، اما پیوندشان با منطق شخصیتها همیشه بهاندازهٔ کافی روشن نیست. در چنین لحظاتی، روایت بیشتر به سوی نقطهٔ عطف مورد نیازش رانده میشود تا آنکه از انتخابهای کاملاً باورپذیر شخصیتها پدید آید.
این کاستی، بهخصوص در داستانی که بر مسئولیت و پیامد کردار تأکید دارد، برجستهتر میشود. فیلم در بخشهای اکشن میتواند ضعف ریتم را جبران کند، اما نمیتواند آن را بهکلی از میان ببرد. شخصیتهای فرعی و فرصتهای ازدسترفته با گستردگی گروه شخصیتها، طبیعی است که همه به یک اندازه در مرکز قرار نگیرند؛ بااینحال، فیلم گاهی بیش از حد بر کنشین و شیشیو متمرکز میشود.
برخی چهرههای آشنا حضور دارند، اما فرصت چندانی برای اثرگذاری بر روند داستان پیدا نمیکنند. این کمرنگی بهویژه زمانی محسوس است که فیلم با معرفی یا بازگرداندن شخصیتهایی انتظار مشارکت فعالتری از آنان ایجاد میکند، اما بعد توجه خود را به خط اصلی نبرد بازمیگرداند. این مسئله فقط به کمبود صحنههای اکشن مربوط نیست.
شخصیتهای فرعی میتوانستند از راه انتخاب، رابطه یا واکنش، معنای بیشتری به بحران اصلی بدهند؛ اما بسیاری از آنان بیشتر نقش همراه یا شاهد را دارند تا نیرویی مؤثر در روایت. در نتیجه، جهان داستان در لحظاتی وسیع و پرجمعیت به نظر میرسد، ولی عمق عاطفی آن به اندازهٔ شمار شخصیتهایش گسترش پیدا نمیکند.
« نتیجه آن است که برخی صحنهها بیش از آنکه تنش را افزایش دهند، حرکت روایت را به تأخیر میاندازند. »
قوتها و کاستیها
این محدودیت، پایانبندی را از نظر دامنهٔ احساسی اندکی کوچکتر از ظرفیت بالقوهٔ مجموعه میسازد. کارگردانی و لحن بصری کیئیچی اوتومو میان لحن تاریخی و هیجان داستانی تعادل برقرار میکند. فضای ژاپن دورهٔ میجی، با خیابانها، بناها و پوششهای متناسب با جهان داستان، بستری باورپذیر برای تقابل سنت و نظم جدید فراهم میآورد.
تصویرپردازی فیلم در خدمت زیبایی صرف نیست؛ اغلب با قرار دادن شخصیتها در فضاهای باز یا قابهای متراکم، تنهایی قهرمان یا فشار بحران را برجسته میکند. موسیقی نیز به ساختن حس حماسی کمک میکند، بیآنکه پیوسته بر احساسات تماشاگر اصرار بورزد. بااینحال، بزرگنمایی مقیاس ماجرا گاهی بر ظرافت روایی غلبه میکند.
فیلم در پی آن است که رویارویی نهایی را رویدادی سرنوشتساز جلوه دهد و در این هدف موفق است، اما گستردگی نمایش در برخی بخشها جای پرداخت دقیقتر به روابط را میگیرد. حاصل، اثری است که از نظر اجرا و تماشاییبودن پرقدرتتر از نظر انسجام داستانی ظاهر میشود. جمعبندی «Rurouni Kenshin Part III: The Legend Ends» پایانی پرتحرک و پرشور برای بخش مهمی از داستان کنشین است؛ فیلمی که بهترین دستاوردهایش را در نبردهای خوشطراحیشده، حضور قدرتمند شیشیو و مسیر درونی قهرمان پیدا میکند.
آموزش نزد استاد، به روایت معنایی فراتر از آمادگی برای مبارزه میدهد و تقابل نهایی، این کشمکش را به اوجی تماشایی میرساند. در سوی دیگر، ریتم کند نیمهٔ نخست، زمان طولانی، برخی پیوندهای روایی کماقناعکننده و کمرنگماندن تعدادی از شخصیتها مانع میشوند که فیلم در همهٔ بخشها همسنگ اکشنش باشد.
« این محدودیت، پایانبندی را از نظر دامنهٔ احساسی اندکی کوچکتر از ظرفیت بالقوهٔ مجموعه میسازد. »
جمعبندی
بااینهمه، وقتی شمشیرها از نیام بیرون میآیند، اثر به نیرویی بدل میشود که دشوار میتوان از آن چشم برداشت. فیلمی است نامتوازن، اما بهیادماندنی؛ بیش از آنکه در روایت بینقص باشد، در لحظات اوج و در تصویر قهرمانی که باید معنای تازهای برای جنگیدن بیابد، اثر میگذارد.
« بااینهمه، وقتی شمشیرها از نیام بیرون میآیند، اثر به نیرویی بدل میشود که دشوار میتوان از آن چشم برداشت. »



ثبت دیدگاه