نقد و بررسی
نقد It Be an Evil Moon | 2023
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از دل گروتسک سر برمیآورد «It Be an Evil Moon» از آن فیلمهایی است که هستهی داستانیاش پیش از هر چیز با جسارت نامتعارف خود در ذهن میماند: دانشمندی بدنام، درمانی برای رویش مو میسازد که مادهی مؤثرهاش از گرگکشِ خواباندهشده در سرکه به دست میآید؛ اما دستاورد علمیاش به جای آنکه راهی به سوی ترمیم ظاهر باشد، او را به هیولایی خونخوار بدل میکند.
این تناقض میان آرزوی روزمرهی رهایی از طاسی و کابوس دیرینهی گرگینهشدن، سرچشمهی اصلی طنز سیاه فیلم است. «درمان» از همان ابتدا بذر نفرین را در خود دارد و همین وارونگی، به قصه رنگی گروتسک و جذاب میدهد. فیلم در اینجا بهجای تکیه بر افسانهی آشنای گرگینه، آن را به حاشیهی زندگی معاصر و دغدغههای ظاهری پیوند میزند.
نتیجه میتوانست هجویهای تند دربارهی وسواس جوانی و زیبایی باشد؛ یا حکایتی اخلاقی دربارهی جاهطلبی علمی و بهای دستکاری طبیعت. اثر هر دو مسیر را لمس میکند، اما هیچکدام را به تمامی نمیپیماید. بااینحال، خودِ ایده به اندازهای نیرومند است که تماشاگر را برای دیدن سرانجام این آزمایش عجیب کنجکاو نگه دارد.
دانشمند و رؤیای بازآفرینی خویش در مرکز روایت، شخصیتی قرار دارد که دگردیسیاش فقط جسمانی نیست. دانشمند، پیش از آنکه به هیولایی بدل شود، انسانی منزوی و ناکام است که میخواهد با تغییر ظاهر و تواناییهایش، جایگاه ازدسترفتهاش را پس بگیرد. فرمول رویش مو برای او صرفاً دستاوردی آزمایشگاهی نیست؛ وعدهی آغاز دوباره است، راهی برای جبران تحقیرها و شکستهایی که زندگی بر او تحمیل کرده است.
« این تناقض میان آرزوی روزمرهی رهایی از طاسی و کابوس دیرینهی گرگینهشدن، سرچشمهی اصلی طنز سیاه فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این انگیزه، پیوند میان بدن، اعتمادبهنفس و میل به انتقام را در داستان پررنگ میکند. بااینهمه، پرداخت شخصیت گاه از ظرفیت چنین مسیری عقب میماند. برای آنکه سقوط او به کابوس واقعاً تکاندهنده باشد، لازم است تماشاگر نهفقط تغییرات بیرونیاش را ببیند، بلکه کشاکش درونیاش را نیز حس کند: مرز میان لذت از قدرت تازه و وحشت از ازدستدادن خویشتن کجاست؟
فیلم نشانههایی از این دوگانگی را عرضه میکند، اما گاه با شتاب از یک وضعیت به وضعیت دیگر میگذرد. در نتیجه، دگردیسی بیش از آنکه همواره ضربهای عاطفی باشد، موتور پیشبرندهی ماجرا باقی میماند. روایتی که دیر به تمرکز میرسد نیمهی نخست فیلم با معرفی شخصیتها، فضای پیرامونی و موقعیتهای عجیب، نوعی آشفتگی روایی دارد.
خردهداستانها و جزئیات فرعی هر یک وعدهی مسیری تازه میدهند، اما همه به یک اندازه در خدمت هستهی اصلی قصه نیستند. این پراکندگی بهویژه در آغاز، ریتم را ناهموار میکند و تشخیص لحن غالب اثر را دشوار میسازد: آیا با هجویهای نامتعارف روبهرو هستیم، داستانی جنایی با چاشنی وحشت، یا افسانهای دربارهی دگردیسی؟
این سردرگمی الزاماً بیثمر نیست. جهانی که فیلم ترسیم میکند، از آدمهایی با رفتارهای غریب و موقعیتهایی دور از قاعده ساخته شده و بخشی از جذابیتش نیز در همین بیثباتی است. اما هنگامی که پراکندگی از ساختن فضای خاص فراتر میرود و تمرکز داستان را کاهش میدهد، تماشاگر برای پیوند دادن اجزا باید بیش از اندازه منتظر بماند.
« این انگیزه، پیوند میان بدن، اعتمادبهنفس و میل به انتقام را در داستان پررنگ میکند. »
شخصیتها و اجرا
با پیشروی قصه، مسیر دگردیسی شخصیت اصلی واضحتر میشود و فیلم نیروی بیشتری پیدا میکند؛ بااینحال، آن تمرکز دیرهنگام نمیتواند تمام سستیهای آغاز را جبران کند. میان وحشت و طنز سیاه قرار دادن کمدی کنار وحشت، انتخابی طبیعی برای ایدهای به این اندازه نامتعارف است. داستانِ فرمولی که برای درمان طاسی ساخته شده اما به گرگینهشدن میانجامد، خود واجد طنزی تلخ است؛ کافی است فیلم روی فاصلهی میان نیت ظاهراً سادهی شخصیت و پیامد وحشیانهی آن مکث کند.
لحظاتی نیز هست که غرابت موقعیت و بیپروایی شوخیها، جهان فیلم را از کلیشههای معمول دور میکند. مشکل آنجاست که طنز و وحشت اغلب به جای آنکه یکدیگر را تقویت کنند، به نوبت جای هم را میگیرند. شوخیها همیشه به اندازهی لازم جا نمیافتند و گاه پیش از آنکه موقعیت فرصت پیدا کند به اضطراب یا خنده برسد، فیلم به فضای دیگری میجهد.
از سوی دیگر، هرگاه قصه به سمت خشونت و تهدید جدیتر حرکت میکند، لحن سبکتر بخشهای پیشین ممکن است اثرگذاری صحنه را کاهش دهد. این نوسان باعث میشود فیلم گاهی شبیه دو اثر متفاوت به نظر برسد: یکی کمدیای نامتعارف دربارهی آدمهای عجیب، و دیگری کابوسی هولناک دربارهی فقدان اختیار. جغرافیای مهآلود و فولکلوریک فضای ارتفاعات اسکاتلند و شمال انگلستان از مهمترین داراییهای فیلم است.
چشماندازهای سرد و دورافتاده، مه و حس فاصله از جهان آشنا، زمینهای مناسب برای بازگشت به افسانهای کهن فراهم میآورند. گرگینه در این محیط فقط موجودی برخاسته از خیال نیست؛ انگار بخشی از جغرافیا و حافظهی فولکلوریک آن سرزمین است. طبیعت، با خلوت و گستردگی خود، به شخصیت امکان گریز میدهد، اما همزمان او را از پناه اجتماعی و انسانی محروم میکند.
« میان وحشت و طنز سیاه قرار دادن کمدی کنار وحشت، انتخابی طبیعی برای ایدهای به این اندازه نامتعارف است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این لوکیشنها به فیلم هویتی دیداری میبخشند که از خود داستان فراتر میرود. در بخشهایی که روایت به دل طبیعت میرود، فضای فیلم جان تازهای میگیرد و حس خطر ملموستر میشود. تقابل میان محیط طبیعی و بدنِ دگرگونشده نیز ظرفیت نمادین دارد: هیولا نه فقط محصول آزمایش، بلکه موجودی است که در چشماندازی کهن و بیاعتنا به انسان رها شده است.
هرچند فیلم نمیستغل این تقابل را تا نهایت شاعرانه یا هولناک آن پیش ببرد، جغرافیای آن همچنان یکی از عناصر ماندگار تجربهی تماشاست. دگردیسی جسم و مسئلهی اختیار گرگینه در سنت وحشت، صورت افراطیِ گسست میان خواست انسان و نیرویی است که بر بدن او چیره میشود. «It Be an Evil Moon» این الگو را با ایدهی درمان زیبایی پیوند میزند: بدن قرار است مطابق میل صاحبش اصلاح شود، اما همان میل به سرچشمهی دگرگونیای مهارنشدنی بدل میشود.
در این معنا، فیلم پرسشی ساده اما مؤثر طرح میکند: چه زمانی تلاش برای تغییر خویشتن از اختیار فردی خارج میشود و به نیرویی بدل میگردد که دیگر نمیتوان کنترلش کرد؟ بااینحال، بار اخلاقی آزمایشها میتوانست روشنتر و عمیقتر باشد. دانشمند در پی نتیجهای است که خود را از محدودیتهایش برهاند، اما پیامدهای کار او تنها به زندگی شخصیاش محدود نمیماند.
فیلم به مسئولیت و هزینهی جاهطلبی اشاره میکند، ولی بیشتر به پیامدهای فوری و جسمانی توجه دارد تا به بررسی گستردهتر مسئولیت علمی. ازاینرو، مضمون در حد طرحی جذاب باقی میماند؛ طرحی که تماشاگر میتواند آن را در ذهن ادامه دهد، اما خود فیلم کمتر آن را میکاود. کارکرد جلوهها و خشونت جلوههای دگردیسی برای فیلمی با چنین محوریتی اهمیتی اساسی دارند.
« این لوکیشنها به فیلم هویتی دیداری میبخشند که از خود داستان فراتر میرود. »
قوتها و کاستیها
دگرگونی تدریجی بدن، اگر باورپذیر و خوشساخت از کار درآید، میتواند هم عامل هراس باشد و هم تصویری ملموس از فروپاشی هویت. جلوههای فیلم در همهجا یکدست نیستند، اما در مجموع وظیفهی روایی خود را انجام میدهند و امکان دنبالکردن تغییرات شخصیت را فراهم میآورند. در بعضی لحظات، محدودیتهای تولید به چشم میآید و از شدت تأثیر میکاهد؛ در لحظاتی دیگر، همین خامی با روح نامتعارف اثر سازگار میشود.
خشونت نیز بیشتر از آنکه بر نمایش مستقیم تکیه کند، به انتظار و واکنش تماشاگر متوسل میشود. این انتخاب گاه میتواند تخیل را فعال کند، اما گاه ضربهی لازم را از صحنه میگیرد. تناقضی در این رویکرد دیده میشود: فیلم ایدهای خونبار و جسمانی دارد، اما همیشه حاضر نیست آن را با تصویرپردازیای همسنگِ ظرفیت داستان به نمایش بگذارد.
حاصل، تجربهای است که در آن وحشت بیشتر از فضای کلی و تصور پیامدها برمیخیزد تا از تداوم صحنههای خشن. جمعبندی «It Be an Evil Moon» فیلمی است که بیش از هر چیز با ایدهی مرکزی و فضای ویژهاش به یاد میماند. فرمول رویش مو بر پایهی گرگکشِ سرکهخوابانده، چنان نامنتظر و گروتسک است که بهتنهایی میتواند کنجکاوی مخاطب را برانگیزد؛ پیوند آن با گرگینه، جاهطلبی علمی و میل به بازسازی خویشتن نیز مسیری بالقوه غنی میسازد.
چشماندازهای مهآلود شمال بریتانیا به این قصه رنگی فولکلوریک میدهند و کمک میکنند جهان فیلم از فضای وحشتِ شهری و آشناتر فاصله بگیرد. در برابر این امتیازها، روایت نیمهی نخست پراکنده است و ترکیب طنز با وحشت به تعادل پایداری نمیرسد. شوخیهایی که باید فضای گروتسک را زنده کنند، همیشه مؤثر نیستند و تغییر ناگهانی لحن میتواند پیوستگی تجربه را مختل کند.
« خشونت نیز بیشتر از آنکه بر نمایش مستقیم تکیه کند، به انتظار و واکنش تماشاگر متوسل میشود. »
جمعبندی
بااینحال، اثر در مرکز خود هستهای سرگرمکننده و متمایز دارد: کابوس مردی که میخواهد بدنش را به میل خویش تغییر دهد، اما در مسیر این آرزو با موجودی روبهرو میشود که دیگر فرمانبردار او نیست. فیلم به تمامی از این ظرفیت بهره نمیگیرد، اما همان ایدهی عجیب و چشمانداز شومش برای مخاطبِ مشتاق وحشت نامتعارف، دلیلی کافی برای توجه فراهم میکند.



ثبت دیدگاه