نقد و بررسی
نقد La Chienne | 1931
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای عشق در برابر واقعیت «لا شیین» ژان رنوار، بیش از آنکه قصهای دربارهٔ یک مثلث عشقی باشد، مطالعهای تلخ دربارهٔ تنهایی و نیروی خیالپردازی است. موریس لوگران، کارمند فروتن و صندوقداری که زندگی زناشوییاش زیر سایهٔ خشونت و تحقیر آدل فرسوده شده، در لولو امکان گریز از روزمرگی را میبیند.
اما این امکان بیش از آنکه از شناختی واقعی از لولو برخاسته باشد، محصول نیاز خود اوست: موریس میخواهد باور کند که هنوز میتواند دوست بدارد و زندگیاش را از نو معنا کند. فیلم از همین فاصله میان آنچه موریس میپندارد و آنچه واقعاً در برابرش قرار دارد، تنش میسازد. لولو برای او معشوقی استثنایی و پاسخگوی آرزوهای سرکوبشدهاش میشود؛ حال آنکه رابطهٔ او با دده، پااندازش، و وابستگیاش به آن رابطه، تصویری بسیار متفاوت از جایگاه موریس در زندگی او عرضه میکند.
رنوار این شکاف را با شتاب به نمایش نمیگذارد. حقیقت، ذرهذره از دل رفتارها و موقعیتها بیرون میآید و به همین سبب، خودفریبی موریس نه صرفاً یک لغزش فردی، بلکه نیروی پیشبرندهٔ روایت است. موریس؛ مردی که به رؤیایش پناه میبرد بازی میشل سیمون از مهمترین دستاوردهای فیلم است. موریس در نگاه او نه قهرمانی عاشقپیشه است و نه قربانیای بیگناه که همهٔ مسئولیت را بتوان از دوشش برداشت.
او مردی آسیبپذیر، تنها و تشنهٔ تأیید است؛ کسی که در برابر فشارهای زندگی روزمره به رؤیایی پناه میبرد و سپس واقعیت را به اندازهای پس میزند که آن رؤیا حفظ شود. سیمون با حرکات اندک، مکثها و حالت چهره، درماندگی مردی را مجسم میکند که آرزوهایش از تواناییاش برای فهم دیگران بزرگتر شدهاند.
« فیلم از همین فاصله میان آنچه موریس میپندارد و آنچه واقعاً در برابرش قرار دارد، تنش میسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
موریس نقاشی هم میکند، و این وجه از زندگیاش معنایی فراتر از سرگرمی پیدا میکند. نقاشی برای او راهی است تا جهانی دیگر بسازد؛ جهانی که در آن میتواند خویشتن را کسی جز کارمند خسته و شوهر تحقیرشده تصور کند. با اینهمه، هنر نیز او را از خطاهایش مصون نمیدارد. برعکس، فیلم نشان میدهد که تخیل، اگر جای مشاهده و همدلی را بگیرد، میتواند به ابزاری برای گریز از حقیقت بدل شود.
موریس نه فقط لولو را اشتباه میفهمد، بلکه تصویری را که از او ساخته با خودِ واقعی او یکی میگیرد. لولو و نابرابری نگاه لولو شخصیتی است که حضورش برای فهم رابطهٔ مرکزی ضروری است، اما فیلم به او به اندازهٔ موریس فرصت درونیشدن نمیدهد. او از خلال رفتارها و وابستگیهایش شناخته میشود و بخش مهمی از معنای رواییاش در نسبت با دو مردی شکل میگیرد که به او چشم دوختهاند.
در نتیجه، لولو گاه بیشتر به موضوع میل و خیال موریس بدل میشود تا شخصیتی مستقل با جهان درونیِ بهتمامی آشکار. بااینحال، این محدودیت را میتوان همزمان بخشی از سازوکار تلخ فیلم نیز دانست. ما لولو را عمدتاً از چشم موریس میبینیم؛ ناتوانی او در فهمیدن لولو با محدودیت روایت درآمیخته است.
فیلم از مخاطب میخواهد این فاصله را تشخیص دهد، بیآنکه آن را بهسادگی برطرف کند. رابطهٔ لولو با دده نیز تصویر یک پیوند عاشقانهٔ آرمانی نیست؛ رابطهای است آمیخته با وابستگی و بهرهکشی. ازاینرو، روایت نه قصهٔ نجات زنی به دست مردی مهربان، بلکه داستان مواجههٔ مردی با واقعیتی است که حاضر نیست آن را ببیند.
« موریس نقاشی هم میکند، و این وجه از زندگیاش معنایی فراتر از سرگرمی پیدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
آدل و خانهٔ بیپناه آدل، همسر موریس، نیرویی خشن و آزارنده در زندگی اوست، اما کارکردش تنها آن نیست که انگیزهای برای گریز موریس فراهم کند. خانهای که آدل در آن حضور دارد، برای موریس نه پناهگاه، بلکه محیطی خفهکننده است. در برابر این فضای زناشویی، رابطه با لولو در آغاز همچون گشودگی و امکان تازه جلوه میکند.
تقابل میان این دو زن، بااینحال، بهسادگی تقابل «همسر بد» و «معشوقهٔ رهاییبخش» باقی نمیماند؛ زیرا لولو نیز آن تصویری نیست که موریس از او میسازد. از سوی دیگر، بخشهایی از پرداخت آدل و لولو تابع زاویهٔ دید مردانهٔ روایت است. هر دو بیش از آنکه از مسیر تجربهٔ مستقل خودشان گسترش یابند، در ارتباط با وضعیت عاطفی و تصمیمهای موریس معنا پیدا میکنند.
این نابرابری در پرداخت، یکی از محدودیتهای اثر است و ممکن است تماشاگر امروز را به پرسش دربارهٔ عاملیت زنان در جهان فیلم وادارد. همین پرسش، بهجای آنکه از تلخی اثر بکاهد، لایهای انتقادی به تماشای آن میافزاید. فضا، صدا و زندگی خیابانی رنوار داستان را در محیطی مینشاند که نه تزئینی است و نه صرفاً پسزمینه.
خیابانها، کافهها و فضاهای شهری به زندگی روزمرهای شکل میدهند که شخصیتها در آن رفتوآمد میکنند و بهندرت میتوانند از آن بیرون بجهند. فضای سرد فیلم با زرقوبرق احساسات عاشقانه تعارض دارد: اینجا شور عاطفی به منظرهای باشکوه بدل نمیشود، بلکه در دل شهر و مناسبات مادی، خام و آسیبپذیر باقی میماند.
« خانهای که آدل در آن حضور دارد، برای موریس نه پناهگاه، بلکه محیطی خفهکننده است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
صدا نیز در ساختن این جهان سهم مهمی دارد. فیلم از جمله آثار آغازین دورهٔ ناطق رنوار است و تلاشش برای ثبت صدا در پیوند با محیط واقعی، به صحنهها کیفیتی زنده و گاه ناآرام میبخشد. موسیقی و صداهای پیرامونی تنها برای پر کردن سکوت به کار نمیروند؛ آنها میتوانند در کنار تصویر، رویداد را غیرمستقیم روایت کنند و توجه را به زندگیای جلب کنند که در حاشیهٔ قاب همچنان ادامه دارد.
بااینحال، کیفیت صوتی کهنه و گاه ناهماهنگ فیلم برای مخاطب امروز آسانپذیر نیست. این دشواری، بهویژه در صحنههایی که گفتار و فضای صوتی نقش برجسته دارند، ممکن است فاصلهٔ تاریخی اثر را محسوستر کند. ریتم آرام و خشونت پنهان ریتم «لا شیین» سنجیده و آرام است، اما این آرامش به معنای بیتنشی نیست.
رنوار بهجای آنکه مدام بر بحرانها تأکید کند، اجازه میدهد فشار روانی از تکرار و انباشت موقعیتها پدید آید. زندگی موریس در ظاهر ادامه دارد، اما هر انتخاب تازه او را بیشتر در دام خیالپردازی خود میاندازد. همین خویشتنداری روایی، تلخی فیلم را ماندگار میکند: فاجعه از جایی بیرون از جهان عادی فرود نمیآید، بلکه در دل همان سازوکارهای روزمره و تصمیمهایی شکل میگیرد که شخصیتها به آنها عادت کردهاند.
از این رو، فیلم را نمیتوان صرفاً ملودرامی دربارهٔ خیانت یا بداقبالی دانست. نگاه رنوار به شخصیتها بهجای آنکه آنان را به نمونههای اخلاقی ساده تقلیل دهد، ناسازگاری میان میل، منفعت و واقعیت را برجسته میکند. در عین حال، این نگاه سرد ممکن است برای برخی مخاطبان بیش از حد بیرحمانه به نظر برسد.
« صدا نیز در ساختن این جهان سهم مهمی دارد. »
قوتها و کاستیها
وقتی روایت از همدلی آشکار فاصله میگیرد، تماشاگر ناچار میشود خودش دربارهٔ مسئولیت و استحقاق داوری کند؛ کاری که فیلم پاسخ قطعی و آرامشبخشی برایش فراهم نمیکند. اثرگذاری و محدودیتها قدرت اصلی فیلم در پیوند میان بازیها، فضای شهری و روایت تدریجی خودفریبی است. میشل سیمون تصویری از موریس میسازد که هم ترحمبرانگیز است و هم مسئول پیامدهای انتخابهایش.
رنوار نیز با دوری از جلوهگریهای احساسی، روابط را در بستری اجتماعی و مادی قرار میدهد؛ بستری که در آن پول، کار، جنسیت و منزلت اجتماعی از احساسات جدا نیستند. تلخی اثر نه از یک حادثهٔ منفرد، بلکه از شکاف میان خواستههای شخصیتها و امکانات واقعی زندگیشان سرچشمه میگیرد. در کنار این قوتها، برخی ابعاد شخصیتهای زن کمتر از شخصیت مردانه بسط مییابند و برای مخاطبی که انتظار روانشناسی پرجزئیاتتری دارد، این کمبود محسوس است.
کیفیت صدای آغازین نیز میتواند تجربهٔ تماشا را دشوار کند. افزون بر آن، بدبینی روایت و حس نابرابری در پیامدهای اخلاقی، ممکن است بهجای آنکه رضایت دراماتیک ایجاد کند، نوعی سرخوردگی بر جای بگذارد. اما این سرخوردگی با جهانبینی اثر سازگار است: فیلم وعده نمیدهد که عدالت و پیامدها همیشه در تناسبی روشن و منصفانه قرار گیرند.
جمعبندی «لا شیین» فیلمی تلخ و دقیق دربارهٔ تنهایی، میل و دروغهایی است که انسان برای تاب آوردن زندگی به خود میگوید. اهمیتش در آن نیست که موریس را تبرئه کند یا لولو را به داوری اخلاقی سادهای بسپارد؛ بلکه در نشاندادن فاصلهای است که میان خیال عاشقانه و شناخت واقعی شکل میگیرد.
« اثرگذاری و محدودیتها قدرت اصلی فیلم در پیوند میان بازیها، فضای شهری و روایت تدریجی خودفریبی است. »
جمعبندی
رنوار با ریتمی خویشتندار و بازی درخشان میشل سیمون، این فاصله را به تجربهای سینمایی بدل میکند: تجربهٔ دیدن مردی که از فرط نیاز به عشق، معشوقی را میسازد که هرگز بهدرستی نشناخته است. فیلم با محدودیتهایی در پرداخت شخصیتهای زن و کیفیت فنی صدا همراه است، اما سرمای نگاه و دقت روانشناختیاش همچنان اثرگذار میماند.



ثبت دیدگاه