نقد و بررسی
نقد ایوان واسیلیویچ شغلش را عوض میکند (Ivan Vasilyevich Changes His Profession) | 1973
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که از برخورد دو جهان نیرو میگیرد «ایوان واسیلیویچ حرفهاش را عوض میکند» ساختهٔ لئونید گایدای، بر یک فرض ساده اما پربار بنا شده است: اختراع ماشین زمان، گذشته و حال را به شکلی تصادفی به هم میدوزد و آدمهایی کاملاً نامتناسب را در موقعیتهایی قرار میدهد که نه قواعدشان را میشناسند و نه برای ادارهکردنشان آمادگی دارند.
حاصل، فقط مجموعهای از شوخیهای مربوط به سفر در زمان نیست؛ فیلم از فاصلهٔ میان دو دوره برای آشکارکردن تناقضهای رفتاری و اجتماعی استفاده میکند. در یک سوی این برخورد، مسکوی روزگار شوروی با آپارتمانها، همسایهها، ادارهها و فناوریهای روزمرهاش قرار دارد؛ در سوی دیگر، دربار ایوان مخوف و مناسبات سختگیرانهٔ قدرت.
فیلم بهجای آنکه تفاوت این دو جهان را در قالب توضیح تاریخی عرضه کند، آن را به موقعیت بدل میسازد: شخصیتها ناچارند بیآنکه زبان و منطق دورهٔ تازه را بفهمند، در آن دوام بیاورند. همین ناآشنایی موتور اصلی کمدی است و به داستان ریتمی پرجنبوجوش میدهد. کمدیِ هویت و جابهجایی نقشها نیرومندترین تمهید داستان، شباهت ظاهری مدیر ساختمان، بونشا، به تزار است.
این شباهت بهتنهایی شوخیای تصویری است، اما فیلم آن را به بازی پیچیدهتری با هویت بدل میکند: ظاهر، آدمها را به جایگاههایی میکشاند که منش و تواناییشان با آن جایگاهها سازگار نیست. بونشا مردی محتاط و مقرراتمدار است؛ قرارگرفتنش در موقعیتی سلطنتی، تضادی میآفریند که هم خندهدار است و هم ظرفیت هجو دارد.
« همین ناآشنایی موتور اصلی کمدی است و به داستان ریتمی پرجنبوجوش میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در برابر او، ایوان مخوف در جهان معاصر با نظمی روبهرو میشود که برایش بیگانه است، اما اقتدار و غرابت رفتارش همچنان پابرجا میماند. این جابهجاییها بر ایدهای آشنا تکیه دارند: انسانها گاه بیش از آنکه به حقیقت شخصیت خود شناخته شوند، با عنوان، لباس و موقعیتی که دیگران برایشان میسازند تعریف میشوند.
فیلم این ایده را با سبکی سبکبال و بیادعا پیش میبرد؛ نه در پی روانکاوی عمیق است و نه میخواهد کمدیاش را به تمثیلی سنگین تبدیل کند. بااینحال، زیر سطح شوخیها پرسشی دربارهٔ اقتدار و اطاعت دیده میشود: چه کسی سزاوار فرماندادن است و دیگران تا چه اندازه به نشانههای قدرت اعتماد میکنند؟
بازیگری؛ نیروی محرک آشوب بازی یوری یاکوولف در دو نقش اصلی، ستون مرکزی فیلم است. تفاوت میان بونشای خشک و دستپاچه و تزار خشن و پرهیبت، تنها با تغییر لحن یا حالت چهره ساخته نمیشود؛ بازیگر برای هر یک ضرباهنگ و شیوهٔ حضور جداگانهای پیدا میکند. همین تمایز باعث میشود شباهت ظاهری دو شخصیت به تکراری مکانیکی بدل نشود.
تماشاگر همزمان میتواند از اشتباهگرفتن آنها بخندد و تفاوت بنیادینشان را تشخیص دهد. لئونید کوراولیوف نیز در نقش میلیسلافسکی، با حضوری چابک و حسابگر، تعادل خوبی در برابر آشفتگی بونشا ایجاد میکند. او کمتر گرفتار هراس میشود و معمولاً میکوشد از هر موقعیت راهی به سود خود بیرون بکشد؛ این خونسردیِ فرصتطلبانه، در کنار دستپاچگی دیگران، سرچشمهٔ شماری از لحظههای کمیک است.
« بازیگری؛ نیروی محرک آشوب بازی یوری یاکوولف در دو نقش اصلی، ستون مرکزی فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
الکساندر دمیاننکو، در نقش مخترع، بیشتر نقش نقطهٔ اتکای داستان را دارد: شخصیتی که باید در میان خرابیها و پیامدهای اختراعش راهی برای بازگرداندن نظم پیدا کند. گروه بازیگران مکمل نیز با اغراقهای سنجیده و چهرهپردازیهای متمایز، فضای شلوغ و زندهٔ فیلم را کامل میکنند. ریتم، میزانسن و زبان دیداری گایدای روایت را با شتابی حسابشده پیش میبرد.
فیلم کمتر در یک موقعیت میماند و پیوسته از برخوردی به برخورد دیگر میرود؛ همین حرکت، آشوب داستان را به تجربهای تماشایی بدل میکند. گاهی یک سوءتفاهم کوچک به زنجیرهای از واکنشها میانجامد و پیش از آنکه شخصیتها فرصت توضیحدادن پیدا کنند، اتفاق تازهای رشتهٔ کار را از دستشان خارج میکند.
این شیوه برای کمدی موقعیت بسیار کارآمد است، چون خنده را از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میدانند و آنچه واقعاً رخ داده است بیرون میکشد. فضاسازی نیز به دوگانگی زمانی شکل بصری میدهد. جهان معاصر با جزئیات آشنا و روزمرهاش، در برابر شکوه و تشریفات دربار قرار میگیرد؛ اما فیلم هیچیک را کاملاً واقعگرایانه و جدی عرضه نمیکند.
تاریخ در اینجا بیش از آنکه بازسازی موشکافانهٔ یک دوره باشد، صحنهای برای بازی کمدی است. طراحی ماشین زمان نیز با ظاهر نامتعارفش به فضای خیالپردازانهٔ اثر کمک میکند و از همان ابتدا یادآور میشود که منطق فیلم، منطق واقعگرایی سختگیرانه نیست. شوخیها، ترانهها و لحن بازیگوشانه بخش مهمی از سرزندگی فیلم از تنوع ابزارهای کمدی میآید.
« گروه بازیگران مکمل نیز با اغراقهای سنجیده و چهرهپردازیهای متمایز، فضای شلوغ و زندهٔ فیلم را کامل میکنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شوخیهای کلامی، واکنشهای بدنی، سوءتفاهم، تضاد طبقاتی و برخورد با فناوریهای تازه در کنار هم قرار میگیرند. موسیقی و ترانهها نیز صرفاً فاصلهای میان صحنهها ایجاد نمیکنند؛ آنها به بخشی از لحن نمایشی فیلم بدل میشوند و گاه با حالوهوای صحنه تضادی خندهآور میسازند. فیلم از این راه، کمدی را به تجربهای جمعی و پرتحرک نزدیک میکند؛ گویی هر شخصیت، حتی در دل بحران، ناخواسته در اجرایی بزرگتر گرفتار شده است.
بااینحال، همین فراوانی شوخی گاهی به زیان فیلم تمام میشود. بعضی لحظهها از مرز بازیگوشی عبور میکنند و به اغراق یا لودگی نزدیک میشوند؛ واکنشها چنان بزرگنمایی میشوند که ظرافت موقعیت زیر فشار اداها از دست میرود. این لغزش، بهویژه برای تماشاگرانی که کمدی کماغراقتر را ترجیح میدهند، میتواند فاصلهای ایجاد کند.
اما در مجموع، انرژی اجراها و سرعت تغییر موقعیتها اجازه نمیدهد این ضعف بهتمامی بر فیلم غلبه کند. منطق روایی و محدودیتهای سفر در زمان ماشین زمان در فیلم بیش از آنکه دستگاهی با قواعد روشن علمی باشد، کلیدی برای گشودن درِ آشوب است. اثر جزئیات سازوکار سفر یا پیامدهای زمانی آن را با دقتی منظم توضیح نمیدهد؛ قواعد هرگاه برای ساخت موقعیتی کمیک لازم باشند ظاهر میشوند و هرگاه مانع حرکت داستان شوند، اهمیتشان کاهش مییابد.
برای تماشاگرانی که به انسجام دقیق روایتهای علمیتخیلی اهمیت میدهند، این انعطاف ممکن است سستی یا ابهام به نظر برسد. از سوی دیگر، چنین رویکردی با هدف اصلی فیلم هماهنگ است. گایدای نمیخواهد نظریهای دربارهٔ زمان بنا کند؛ او از سفر در زمان همچون وسیلهای برای قرار دادن آدمها در موقعیتهایی ناممکن استفاده میکند.
« شوخیهای کلامی، واکنشهای بدنی، سوءتفاهم، تضاد طبقاتی و برخورد با فناوریهای تازه در کنار هم قرار میگیرند. »
قوتها و کاستیها
مشکل زمانی پدید میآید که تماشاگر انتظار داشته باشد هر جابهجایی و هر پیامد، توضیحی دقیق و پیوسته داشته باشد. فیلم برای لذتبردن، بیش از آنکه به حل معمای سازوکار ماشین نیاز داشته باشد، به پذیرش قرارداد کمدیاش نیازمند است. زیرمتن اجتماعی و نسبت با تاریخ تقابل مسکو و دربار، امکان نوعی هجو اجتماعی را فراهم میکند.
فیلم هم مناسبات رسمی و اطاعت از دستور را دست میاندازد و هم نشان میدهد که قدرت، با نمایش و تشریفات پیوندی ناگسستنی دارد. بونشا وقتی در جایگاه تزار قرار میگیرد، ناچار است نقش قدرت را بازی کند؛ میلیسلافسکی نیز میکوشد از همان نقش برای پیشبردن مقاصد خود بهره ببرد. در این میان، ایوان مخوف در جهان جدید با نظمی روبهرو میشود که بهظاهر متفاوت است، اما همچنان از سلسلهمراتب، قواعد و برخوردهای رسمی خالی نیست.
این لایهٔ اجتماعی هرگز به خطابه تبدیل نمیشود. فیلم بیشتر به کنایه و تضاد تکیه دارد تا داوری صریح. همین سبک، ماندگاری شوخیها را تقویت میکند، هرچند ممکن است عمق تاریخی اثر را محدود سازد. گذشته در اینجا نه موضوع پژوهشی مستقل، بلکه آینهای کجومعوج برای نگاهکردن به اکنون است؛ آینهای که تصویر را تحریف میکند تا تناقضهایش آشکارتر شوند.
جمعبندی «ایوان واسیلیویچ حرفهاش را عوض میکند» کمدیای پرتحرک و خیالپردازانه است که از جابهجایی میان دو دوره، موقعیتهایی فراوان و بهیادماندنی میسازد. بازی دوگانهٔ یوری یاکوولف، حضور چابک لئونید کوراولیوف، ریتم تند و لحن رنگارنگ فیلم، آن را به اثری سرگرمکننده بدل میکنند؛ اثری که در عین شوخی با اشتباه هویت و آشفتگی زمان، نگاهی طعنهآمیز به اقتدار و نقشهای اجتماعی دارد.
« مشکل زمانی پدید میآید که تماشاگر انتظار داشته باشد هر جابهجایی و هر پیامد، توضیحی دقیق و پیوسته داشته باشد. »
جمعبندی
در مقابل، همهٔ شوخیها به یک اندازه ظریف نیستند و گاهی اغراق، جای دقت را میگیرد. قواعد سفر در زمان نیز تابع نیازهای کمدیاند، نه نظامی منسجم و سختگیرانه. پایانبندی ممکن است برای برخی تماشاگران ناگهانی به نظر برسد و حس جمعبندی کامل ایجاد نکند. بااینهمه، جذابیت فیلم وابسته به حلوفصل بینقص همهٔ این مسائل نیست؛ نیروی اصلیاش در بازیگوشی، اجرای پرانرژی و لذتِ دیدن برخورد دو جهان ناسازگار نهفته است.
« در مقابل، همهٔ شوخیها به یک اندازه ظریف نیستند و گاهی اغراق، جای دقت را میگیرد. »



ثبت دیدگاه