نقد و بررسی
نقد Dobermann | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در سینمای جنایی دههٔ نود «دابرمن» ساختهٔ ژان کونن، فیلمی جنایی است که از همان ابتدا قواعد واقعگرایی را کنار میگذارد و به جهان اغراق، آشوب و نمایش قدم میگذارد. داستان گروهی سارق به رهبری دابرمن را دنبال میکند؛ تبهکاری که نخستین اسلحهاش را در مراسم غسل تعمید دریافت کرده و اکنون پس از سرقتی خونین، زیر تعقیب پلیس پاریس است.
اما فیلم بیش از آنکه دربارهٔ سازوکار یک سرقت یا روندی دقیق از تعقیب پلیسی باشد، بهانهای فراهم میکند تا شخصیتی پرهیاهو و گروهی قانونگریز را در دل شهری تیره و پرتنش به حرکت درآورد. این اثر را میتوان نمونهای آشکار از سینمای «سبک بر محتوا» دانست؛ فیلمی که انرژی، جلوهٔ بصری و ضرباهنگ را در مرکز تجربه مینشاند و کمتر میکوشد به درامی روانشناختی یا روایتی کاملاً باورپذیر تبدیل شود.
نتیجه، اثری ناهموار اما متمایز است: گاه پرکشش و چشمگیر، گاه چنان شیفتهٔ افراط خود که از پرداخت داستانی بازمیماند. روایت شتابان و منطق داستانی فیلم با سرعتی بالا وارد ماجرا میشود و تماشاگر را در جریان رویدادها نگه میدارد. سرقت بانک، فرار گروه و تعقیب پلیس، موتور اصلی روایتاند؛ هر صحنه نیرویی به صحنهٔ بعدی میدهد و فرصت چندانی برای سکون باقی نمیگذارد.
این شتاب، بهویژه در بخشهای تعقیب و درگیری، حس بیقراری و خطر را تقویت میکند و با سرشت بیپروا و قانونگریز شخصیت محوری تناسب دارد. بااینحال، پیوستگی روایی همیشه به اندازهٔ ضرباهنگ فیلم محکم نیست. گاهی رویدادها بیش از آنکه از تصمیمها و انگیزههای روشن شخصیتها برآیند، به این دلیل رخ میدهند که فیلم میخواهد به صحنهٔ پرتحرک بعدی برسد.
« روایت شتابان و منطق داستانی فیلم با سرعتی بالا وارد ماجرا میشود و تماشاگر را در جریان رویدادها نگه میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چنین لحظاتی، منطق علتومعلولی عقب مینشیند و هیجان جای آن را میگیرد. این انتخاب بخشی از هویت پرآشوب فیلم است، اما از وزن دراماتیک ماجرا نیز میکاهد: تماشاگر ممکن است از شتاب روایت لذت ببرد، بیآنکه پیوندهای میان اتفاقها را کاملاً قانعکننده بیابد. دابرمن؛ کاریزما بهجای روانشناسی دابرمن بیش از آنکه شخصیتی با تحول درونی و لایههای روانشناختی پیچیده باشد، حضوری نمایشی و مسلط است.
کاریزمای او از اعتمادبهنفس، بیاعتنایی به خطر و تواناییاش در شکلدادن به آشوب پیرامون خود میآید. فیلم او را به مرکز ثقل صحنهها بدل میکند؛ با ورودش، توجهها به سوی او متمایل میشوند و گروه نیز تا حد زیادی در مدار شخصیتش حرکت میکند. وینسنت کاسل این شمایل را با حضوری پرانرژی و نوعی خونسردی خطرناک جان میبخشد.
او به دابرمن اطمینان و جذابیت میدهد، بیآنکه ناچار باشد شخصیت را به قهرمانی اخلاقی تبدیل کند. جذابیت بازی در همین فاصله نهفته است: دابرمن تماشایی است، اما الزاماً همدلیبرانگیز نیست. فیلم بیشتر مجذوب تصویر اوست تا پرسش از منشأ خشونتش یا بهای انسانی انتخابهایش. ازاینرو، دابرمن گاهی به اسطورهای جنایی نزدیک میشود؛ شمایلی که نیروی تصویری دارد، اما از واقعیت انسانی فاصله میگیرد.
دابرمن و کریستینی؛ تقابل دو چهرهٔ خشونت یکی از ظرفیتهای مهم فیلم در رویارویی دابرمن و کریستینی شکل میگیرد. کریستینی، مأموری بیرحم و سادیستی است که برای دستگیری دابرمن از خشونت ابایی ندارد. در ظاهر، او نمایندهٔ قانون و دابرمن نمایندهٔ جرم است؛ اما فیلم بهسرعت این مرزبندی ساده را مخدوش میکند.
« در چنین لحظاتی، منطق علتومعلولی عقب مینشیند و هیجان جای آن را میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
مأمور قانون نیز از خشونت لذت میبرد و شیوههایش چنان افراطیاند که دیگر نمیتوان رفتار او را صرفاً در قالب اجرای وظیفه توجیه کرد. تکی کایرو در نقش کریستینی، تهدیدی زمخت و ماندگار میسازد. حضور او به تعقیب، کیفیتی شخصی و خصمانه میدهد و ماجرا را از رویارویی معمول پلیس و سارق فراتر میبرد.
بااینحال، فیلم از امکان کاوش عمیقتر این تقابل بهرهٔ کامل نمیگیرد. پرسشهایی دربارهٔ شباهت دو مرد، ماهیت قدرت و مرز میان قانون و انتقام در پسزمینه باقی میمانند. تضاد نمایشی نیرومند است، اما تحلیل اخلاقی آن به همان اندازه پرورده نمیشود. جهان بصری و حالوهوای پاریس پاریس در «دابرمن» تصویری رمانتیک یا گردشگرپسند ندارد.
شهر، فضایی تاریک، خشن و ناآرام است که با رنگهای غلیظ، قاببندیهای پرتحرک و لحنی نئونوآر به جهانی تقریباً کمیکوار تبدیل میشود. خیابانها، فضاهای شبانه و محیطهای بسته، بهجای آنکه پسزمینهای بیطرف باشند، در ساختن حس خطر و بیثباتی سهم دارند. فیلم به واقعنمایی صرف قانع نیست؛ میخواهد هر تصویر، ضربهای بصری وارد کند.
این اغراق بصری گاه بهخوبی با سرشت داستان هماهنگ میشود. رنگها و حرکتها، آشفتگی اخلاقی جهان فیلم را بازتاب میدهند و اجازه نمیدهند تماشاگر آن را با یک درام جنایی متعارف اشتباه بگیرد. در عین حال، تکیهٔ مداوم بر جلوههای تند میتواند خستهکننده شود. وقتی هر لحظه میکوشد از لحظهٔ پیشین پرهیجانتر باشد، تفاوت میان اوج و فرود کمرنگ میشود و چشمنوازی به تکرار نزدیک میگردد.
« تکی کایرو در نقش کریستینی، تهدیدی زمخت و ماندگار میسازد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خشونت؛ ابزار بیانی یا جایگزین درام؟ خشونت در این فیلم نه عنصری حاشیهای، بلکه یکی از زبانهای اصلی آن است. برخوردها، تهدیدها و شوکهای ناگهانی، با لحنی اغراقشده و گاه نزدیک به نمایش کمیکوار اجرا میشوند. این انتخاب در خدمت جهانی است که در آن هیچکس بهآسانی به معیارهای اخلاقی متعارف پایبند نمیماند.
فیلم نه خشونت را آرام و واقعگرایانه تصویر میکند و نه آن را کاملاً از پیامدهایش جدا میسازد؛ بلکه آن را به رخدادی دیداری و پرصدا بدل میکند. مسئله آنجاست که تکرار این افراط میتواند اثرگذاریاش را کاهش دهد. اگر هر صحنه در پی شوک تازهای باشد، تماشاگر بهتدریج به انتظار حرکت بعدی عادت میکند و خشونت دیگر همان نیروی تکاندهندهٔ نخست را ندارد.
در برخی لحظات، نمایش خشونت بر شخصیتپردازی و پیشبرد درام سایه میاندازد؛ گویی فیلم بهجای آنکه از کنش برای آشکارکردن شخصیت استفاده کند، شخصیتها را بهانهای برای کنشهای خشن میسازد. این ویژگی برای مخاطبی که به سینمای جنایی تند و افراطی علاقه دارد، ممکن است بخشی از جذابیت اثر باشد؛ برای تماشاگر خواهان درامی سنجیدهتر، محدودیتی جدی خواهد بود.
گروه، بازیگران و لحن کمیکوار گروه دابرمن مجموعهای از چهرههای نامتعارف و اغراقشده است که هرکدام بیش از آنکه زندگی مستقلی بیرون از داستان داشته باشند، به رنگآمیزی جهان فیلم کمک میکنند. این انتخاب با فضای پرهرجومرج اثر همخوان است، اما فرصت پرداخت برابر به اعضای گروه را از میان میبرد.
« خشونت در این فیلم نه عنصری حاشیهای، بلکه یکی از زبانهای اصلی آن است. »
قوتها و کاستیها
برخی شخصیتها در حد یک ویژگی برجسته یا حضور گذرا باقی میمانند و انگیزهها و روابطشان چندان گسترش نمییابد. مونیکا بلوچی در نقش نات، همراه دابرمن، حضوری تصویری و آرام دارد که در تضاد با خشونت پیرامون او قرار میگیرد. فیلم از این تضاد برای ساختن نوعی جذابیت نمایشی استفاده میکند، اما نات نیز کمتر از آنچه ظرفیتش اجازه میدهد، به شخصیت مستقلی تبدیل میشود.
در مجموع، بازیگران به فیلم چهره و انرژی میبخشند، ولی فیلمنامه بیشتر به تأثیر فوری حضورشان اهمیت میدهد تا به عمق رابطهها و گذشتهٔ آنها. جمعبندی «دابرمن» اثری استوار بر افراط، شتاب و هویت بصری پررنگ است. نیروی اصلیاش در انرژی مهارنشدنی، فضای نئونوآر، حضور کاریزماتیک وینسنت کاسل و تقابل پرتنش او با کریستینی نهفته است.
در مقابل، روایت گاه سست میشود، شخصیتها کمتر از ظرفیتشان پرورش مییابند و خشونتِ مکرر بعضی لحظات را از تأثیر میاندازد. ارزش فیلم را باید در همان چیزی جست که هم آن را جذاب و هم محدود میکند: شور بیاعتنا به اعتدال. «دابرمن» بهندرت میکوشد خود را متین، واقعگرا یا اخلاقاً آرام نشان دهد؛ ترجیح میدهد تماشاگر را به جهانی پرهیاهو و نامطمئن پرتاب کند.
اگر این جهان را با انتظار یک تریلر روانشناختی دقیق تماشا کنیم، کاستیهایش برجسته خواهد شد؛ اما اگر آن را تجربهای جنایی، دیداری و عامدانه افراطی بدانیم، میتوان دریافت چرا با وجود ناهمواریهایش همچنان حضوری متمایز دارد.
« برخی شخصیتها در حد یک ویژگی برجسته یا حضور گذرا باقی میمانند و انگیزهها و روابطشان چندان گسترش نمییابد. »



ثبت دیدگاه