نقد و بررسی
نقد Run with the Hunted | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتِ دو زندگی و یک گذشته «Run with the Hunted» در ظاهر داستانی جنایی دربارهٔ پسری است که پس از کشتن پدر بدرفتارِ دوستش، خانه و زادگاهش را ترک میکند و به جهان خشن خیابانها پناه میبرد. اما هستهٔ عاطفی فیلم نه در جرم آغازین، بلکه در پیوندی است که آن فرار میگسلد: دوستی اسکار و لوکس، و خاطرهٔ نجاتی که برای یکی به گذشته بدل میشود و برای دیگری همچنان نیرویی زنده باقی میماند.
پانزده سال بعد، لوکس در جستوجوی مردی برمیآید که گمان میکند هنوز همان پسر گمشده است؛ در حالی که اسکار، زیر لایههای زندگی جنایی، از ریشههای خود فاصله گرفته است. این دو خط زمانی ظرفیت ایجاد تعلیقی انسانی و مؤثر را دارند. فیلم میخواهد همزمان قصهٔ بلوغ تلخ اسکار را روایت کند و جستوجوی لوکس را به مسیری برای بازگشت به گذشته بدل سازد.
حاصل، گاه بهخوبی نشان میدهد چگونه یک لحظهٔ خشونتآمیز میتواند سرنوشت دو کودک را از هم جدا کند؛ اما در بخشهایی نیز از پیوند دادن این دو مسیر بازمیماند و روایت بیشتر به مجموعهای از رویدادها شباهت پیدا میکند تا زنجیرهای استوار از علت و معلول. خشونت؛ نقطهٔ آغاز، نه پاسخ نهایی فیلم با وضعیتی اخلاقاً پیچیده آغاز میشود: اسکار برای دفاع از لوکس دست به خشونتی مرگبار میزند.
این کنش نه قهرمانانه و بیابهام است و نه صرفاً جنایتی که بتوان آن را محکوم کرد؛ در بستری رخ میدهد که کودک در برابر موقعیتی هولناک، امکانهای اندکی برای انتخاب دارد. همین تناقض میتوانست محور درامی عمیق دربارهٔ تفاوت میان نیت، پیامد و مسئولیت باشد. فیلم در لحظات آغازین به این امکان نزدیک میشود، اما بعدتر بیشتر به سرنوشت بیرونی اسکار میپردازد تا دگرگونی درونی او.
« این دو خط زمانی ظرفیت ایجاد تعلیقی انسانی و مؤثر را دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اسکار با ورود به شهر، وارد جهانی میشود که در آن آسیبپذیری کودکان بهسرعت به ابزار بهرهکشی و بقا بدل میشود. گروه خیابانی، هم پناهگاهی موقت است و هم ساختاری تازه برای تداوم خشونت. این دوگانگی از مؤثرترین عناصر فیلم است: کودکان برای زنده ماندن به نوعی خانواده نیاز دارند، اما همان خانواده ممکن است آنان را در مدار جرم نگه دارد.
بااینحال، اثر گاهی رنج را به تصویری تیره و چشمگیر تقلیل میدهد و کمتر میپرسد این محیط دقیقاً چگونه شخصیتها را شکل میدهد. خشونت حاضر است، اما معنای آن همیشه به همان اندازه پرورده نمیشود. ساختار پراکنده و شتاب روایی جان سواب فیلم را بر پایهٔ فاصلهٔ زمانی میان کودکی اسکار و زندگی بزرگسالی او بنا میکند.
این پرش میتوانست تضادی روشن میان معصومیت ازدسترفته و هویت ساختهشده در خیابان ایجاد کند؛ در عمل، تغییر بازیگر و دورهٔ زمانی گاه بیشتر حس بریدگی میآفریند تا تحول. روایت بهسرعت از یک موقعیت به موقعیتی دیگر میجهد و برخی رخدادها پیش از آنکه فرصت پیدا کنند در ذهن یا عاطفهٔ تماشاگر رسوب کنند، جای خود را به رویداد بعدی میدهند.
بهویژه نیمهٔ دوم، با شتابی روبهروست که به زیان رابطههای انسانی تمام میشود. جستوجوی لوکس، که باید محور تعلیق و مسیر اصلی اتصال دو زندگی باشد، در برخی مقاطع بیش از اندازه آسان پیش میرود. برخوردها و پیوندهایی که قرار است سرنوشت دو شخصیت را دوباره به هم نزدیک کنند، گاه تصادفی یا کمزمینه به نظر میرسند.
« اسکار با ورود به شهر، وارد جهانی میشود که در آن آسیبپذیری کودکان بهسرعت به ابزار بهرهکشی و بقا بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
این شتاب تنها مسئلهای ساختاری نیست؛ بر احساسات نیز اثر میگذارد. وقتی فیلم برای شکلگیری دلبستگی یا فهم انگیزهها مکث نمیکند، لحظههای عاطفی ناچارند بار سنگینی را در زمانی اندک به دوش بکشند. شخصیتپردازی میان طرح و تجربه اسکار در مرکز فیلم قرار دارد، اما شخصیتش بیش از آنکه از راه جزئیات روانشناختی شناخته شود، با مسیر کلی زندگیاش تعریف میشود: کودکی که از محیطی خشونتبار میگریزد و به بزرگسالی در جهان جرم میرسد.
این طرح بهخودیخود قابلفهم است، اما فیلم کمتر به لایههای متناقض این دگرگونی نزدیک میشود. فراموشی گذشته در زندگی اسکار میتوانست معنایی فراتر از یک ابزار داستانی داشته باشد؛ میتوانست نشان دهد آدمی چگونه برای دوام آوردن، بخشی از خود را دفن میکند. اثر به این مضمون اشاره میکند، اما آن را به اندازهٔ کافی نمیکاود.
لوکس، در سوی دیگر، نمایندهٔ خاطره و وفاداری است. جستوجوی او به فیلم یک جهت اخلاقی و عاطفی میدهد، زیرا گذشته را نه صرفاً موضوعی برای کشف، بلکه تعهدی برای پیگیری میسازد. بااینحال، انگیزه و کنش او همیشه با عمق متناسب گسترش نمییابند. فیلم بیشتر به اهمیت نمادین جستوجویش تکیه میکند تا دشواریها و تردیدهای واقعی آن.
در نتیجه، شخصیتها گاهی حامل ایدههایی روشناند—گناه، فراموشی، رستگاری و وفاداری—اما بهاندازهٔ کافی به انسانهایی پیچیده و مستقل تبدیل نمیشوند. بازیها و جهان خلافکاران مایکل پیت در نقش اسکار بزرگسال حضوری سرد و کمحرف دارد که با مردی سازگار است که گذشتهاش را پشت سر گذاشته، یا دستکم چنین وانمود میکند.
« این شتاب تنها مسئلهای ساختاری نیست؛ بر احساسات نیز اثر میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انتخاب در برخی صحنهها به سود فیلم عمل میکند: فاصلهٔ عاطفی شخصیت را به شکلی ملموس منتقل میسازد. در عین حال، کمگویی و خویشتنداری او همیشه به عمق نمیانجامد و گاه فاصلهٔ میان بازیگر و شخصیت را بیشتر میکند. سام کوارتین نیز برای لوکس حالوهوایی مصمم و جستوجوگر میآفریند، هرچند فیلم فرصت کافی برای بسط تغییرات و کشمکشهای درونی او فراهم نمیآورد.
در میان بازیگران مکمل، ران پرلمن و مارک بون جونیور به جهان خلافکاران وزن و خشونتی ملموس میدهند. حضورشان به شخصیتهای فرعی کیفیتی خشن و آشنا میبخشد، بیآنکه آنان را صرفاً به تیپهایی بیجان تقلیل دهد. با این همه، نیروی بازیگران نمیتواند کمبودهای فیلمنامه را کاملاً جبران کند. شخصیتهای پیرامونی اغلب در حد کارکرد روایی باقی میمانند و فرصت نمییابند نسبت خود را با اسکار یا با ساختار قدرتی که کودکان را در خود میبلعد، بهطور کامل آشکار کنند.
فضا، لحن و ژست ادبی فیلم در ساختن فضای تلخ و بیپناهی موفقتر از ساختن روایتی منسجم است. تقابل زادگاه روستایی با شهر، تقابل دو جهان ساده و پیچیده نیست؛ هر دو فضا میتوانند محل خشونت و آسیب باشند، اما شهر با شبکهٔ جرم و مناسبات قدرت، امکان پنهان شدن و گم شدن را همزمان فراهم میکند.
این محیطِ کمنور و خشن، بهدرستی حس زندگی در حاشیه را منتقل میکند؛ جهانی که کودکان در آن نه از سر انتخاب، بلکه بهسبب فقدان امنیت و پناه، به بزرگسالانی زودرس تبدیل میشوند. بااینحال، لحن فیلم گاه میکوشد تاریکی را با نشانههای ادبی و گفتارهای پرطمطراق به معنا بدل کند، بیآنکه همیشه این معنا را از دل تجربهٔ شخصیتها بیرون بکشد.
« این انتخاب در برخی صحنهها به سود فیلم عمل میکند: فاصلهٔ عاطفی شخصیت را به شکلی ملموس منتقل میسازد. »
قوتها و کاستیها
اشارههای ادبی و جملههای قصار میتوانند درام را غنی کنند، اما اگر با کنش و تحول شخصیت پیوند نخورند، بیشتر به آرایهای بیرونی شباهت دارند. در چنین لحظاتی، فیلم بهجای آنکه اجازه دهد رنج و سکوت خودشان سخن بگویند، بر اهمیت و تراژدی موقعیت تأکید میگذارد. همین فاصله میان لحن ادعایی و ساختار ناپایدار، بخشی از اثرگذاری آن را محدود میکند.
مضمونهایی که به سرانجام نمیرسند در لایهٔ زیرین، «Run with the Hunted» دربارهٔ میراث خشونت است: خشونتی که از خانواده آغاز میشود، در خیابان ادامه مییابد و در پیوندهای انسانی نیز رد خود را باقی میگذارد. فیلم همچنین به این پرسش نزدیک میشود که آیا میتوان از هویتی که محیط بر آدمی تحمیل کرده فاصله گرفت، و آیا خاطرهٔ محبت میتواند در برابر عادتهای ساختهشده از ترس و جرم مقاومت کند.
رابطهٔ اسکار و لوکس ظرف مناسبی برای طرح این پرسشهاست، زیرا گذشتهٔ مشترک آنان با دو شیوهٔ متفاوت از زیستن ادامه پیدا میکند. مشکل این است که چند خط داستانی، پس از طرح شدن، به اندازهٔ کافی پیگیری نمیشوند و برخی رویدادها جمعبندی یا پیامد روشنی نمییابند. این ناتمامی میتواند گاه با مضمون گمگشتگی هماهنگ باشد، اما در اینجا بیشتر حاصل کمبود تمرکز روایی به نظر میرسد تا انتخابی سنجیده.
فیلم میان قصهٔ گروه کودکان، گذشتهٔ اسکار و جستوجوی لوکس تقسیم میشود، بیآنکه همیشه بتواند وزن هرکدام را در ساختاری واحد تنظیم کند. جمعبندی «Run with the Hunted» فیلمی است با هستهای عاطفی نیرومند: دوستیای که زیر آوار خشونت و زمان پنهان شده و تلاشی برای یافتن انسانی که شاید خود دیگر از گذشتهاش خبر نداشته باشد.
« همین فاصله میان لحن ادعایی و ساختار ناپایدار، بخشی از اثرگذاری آن را محدود میکند. »
جمعبندی
فضای جنایی تلخ و حضور بازیگران مکمل، به اثر کیفیتی متمایز میبخشد؛ همچنین تصویر کودکانِ بیپناهی که برای بقا به خانوادهای مجرم پناه میبرند، لحظاتی تأثیرگذار میآفریند. اما ایدههای خوب فیلم در روایتی پراکنده و شتابزده گرفتار میشوند. پیوندهای علت و معلولی گاه سستاند، برخی شخصیتها بیش از حد طرحوار باقی میمانند و خشونت و ژست ادبی، در پارهای صحنهها جای پرداخت دقیق را میگیرند.
حاصل، اثری نابرابر است: فیلمی که میداند چه احساسهایی را میخواهد برانگیزد، اما همیشه نمیداند چگونه آنها را به شکلی باورپذیر و ماندگار بسازد.
« اما ایدههای خوب فیلم در روایتی پراکنده و شتابزده گرفتار میشوند. »



ثبت دیدگاه