نقد و بررسی
نقد The Messenger | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جنگی که به خانه بازمیگردد «The Messenger» از جنگ در هیئت انفجار و پیشروی نظامی سخن نمیگوید؛ میدان اصلیاش خانههایی است که ناگهان با خبر مرگ روبهرو میشوند. ویل مونتگمری، گروهبان یکم ارتش آمریکا که پس از مجروحشدن در عراق به کشور بازگشته، برای ادامه مأموریتش به گروه ابلاغ خبر تلفات گماشته میشود.
او در کنار سروان تونی استون باید مرگ سربازان را به خانوادههایشان اعلام کند؛ وظیفهای که در ظاهر بر قواعدی روشن استوار است، اما هر بار با انسانی یگانه و سوگی پیشبینیناپذیر مواجه میشود. فیلم بهجای آنکه جنگ را به پسزمینهای برای قهرمانیهای آشنا بدل کند، نشان میدهد پیامدهایش چگونه در اتاق نشیمن، آستانه خانه و سکوت بازماندگان ادامه مییابد.
این جابهجایی کانون، مهمترین انتخاب روایی اثر است: جنگ از فاصله دور و انتزاعی بیرون میآید و به تجربهای نزدیک، روزمره و دردناک بدل میشود. آیین ابلاغ و واکنشهای انسانی ساختار فیلم تا اندازهای بر دیدارهای پیاپی با خانوادههای داغدیده بنا شده است. هر ابلاغ، در ظاهر تکرار همان مأموریت است: رسیدن به خانه، اعلام خبر و مواجهه با واکنش بازماندگان.
اما تفاوت آدمها اجازه نمیدهد این لحظهها کاملاً همسان شوند. شوک، خشم، ناباوری یا تلاش برای حفظ وقار، هرکدام شکل جداگانهای از سوگ را آشکار میکنند. فیلم در این بخشها از نمایش احساسات بهمنزلهی وسیلهای برای تحریک آسان تماشاگر پرهیز میکند؛ درد را نه با موسیقی پرهیجان و نه با خطابه، بلکه با مکثها، نگاهها و رفتارهایی کوچک منتقل میسازد.
« آیین ابلاغ و واکنشهای انسانی ساختار فیلم تا اندازهای بر دیدارهای پیاپی با خانوادههای داغدیده بنا شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، تکرار چنین موقعیتهایی دو لبه دارد. از یک سو، بر این نکته پافشاری میکند که مرگ در جنگ یک رخداد منفرد و دوردست نیست: به زنجیرهای از فقدانها و زندگیهای ازهمگسیخته میانجامد. از سوی دیگر، وقتی ضربههای عاطفی بارها با الگویی کمابیش مشابه بازمیگردند، تأثیر برخی صحنهها کاهش مییابد.
فیلم گاهی بهجای گشودن دریچهای تازه به سوگ، همان سنگینی آشنای غم را تکرار میکند؛ انتخابی که ممکن است برای بعضی تماشاگران یکنواخت یا فرساینده باشد. ویل و تونی؛ دو شیوهی روبهروشدن با اندوه رابطهی ویل و تونی ستون دراماتیک فیلم است. تونی، افسر باتجربهتر، به قواعد حرفهای و فاصلهگذاری عاطفی تکیه میکند.
برای او، درست انجامدادن وظیفه یعنی انتقال دقیق خبر، حفظ تشریفات و پرهیز از درگیرشدن با واکنش خانوادهها. ویل اما هنوز راهی برای مهار رنج خود نیافته و نمیتواند میان وظیفهی نظامی و میل انسانی به نزدیکشدن، مرزی مطمئن بکشد. تضاد میان این دو صرفاً اختلافی بر سر روش کار نیست؛ هرکدام در برابر اندوه، نوعی سازوکار دفاعی ساختهاند.
جذابیت این تقابل در آن است که فیلم هیچیک را به الگویی بینقص یا چهرهای بیرحم فرو نمیکاهد. فاصلهگذاری تونی میتواند سرد و مکانیکی به نظر برسد، اما در عین حال راهی برای ادامهدادن کاری طاقتفرساست. همدلی ویل نیز انسانی و قابلدرک است، اما با خطر عبور از حدهای حرفهای همراه میشود.
« بااینحال، تکرار چنین موقعیتهایی دو لبه دارد. »
شخصیتها و اجرا
بازی وودی هارلسون در نقش تونی، میان انضباط ظاهری و آسیبپذیری پنهان تعادل برقرار میکند؛ بن فاستر نیز ویل را با سکوتی پرفشار میسازد که در آن آشفتگی درونی بیشتر از توضیحهای کلامی به چشم میآید. بازیگری؛ سکوت بهمثابه گفتار بازی بن فاستر یکی از اصلیترین تکیهگاههای فیلم است. ویل شخصیتی نیست که احساساتش را بهآسانی به زبان بیاورد.
بدنش، نگاههای گریزپا و مکثهای طولانی، آنچه را که از تجربهی جنگ با خود آورده آشکار میکنند. بازی فاستر از آن نوع بازیهایی است که در آن کمگویی به معنای تهیبودن نیست؛ برعکس، زیر ظاهر بستهی شخصیت، تنشی دائمی جریان دارد. این خویشتنداری با شغل تازهی ویل نیز تناسب دارد: او باید پیامی را منتقل کند که مجال تسلیدادن یا توضیحدادن برایش فراهم نمیکند، در حالی که خود هنوز با آسیبهایش روبهرو نشده است.
وودی هارلسون با حضوری متفاوت، نیرویی متقابل به فیلم میبخشد. بازی او خشک و قاعدهمند است، اما بهتدریج نشانههایی از فرسودگی و عاطفه در زیر آن دیده میشود. سامانتا مورتون نیز در نقش اولیویا پیترسون از تبدیلشدن شخصیت به تصویری یکبعدی از بیوهی سوگوار جلوگیری میکند. اولیویا فقط موضوع دلبستگی ویل نیست؛ او زنی است که باید در برابر فقدان، برای زندگی روزمرهاش تصمیم بگیرد.
بااینهمه، مسیر عاطفی او در بخشهایی فشرده میشود و فیلم میتوانست فرصت بیشتری برای نشاندادن پیچیدگی تجربهی او فراهم کند. دلبستگی، سوگ و مرز اخلاقی دلبستگی ویل به اولیویا، که همسرش را از دست داده، لایهای اخلاقی و عاطفی به روایت میافزاید. این رابطه در خلأ شکل نمیگیرد: ویل در جریان مأموریت با خانهای مواجه میشود که مرگ در آن حضور تازه و ملموس دارد، و خود نیز از زندگی پیشینش فاصله گرفته است.
« بازیگری؛ سکوت بهمثابه گفتار بازی بن فاستر یکی از اصلیترین تکیهگاههای فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نزدیکی آن دو را میتوان تلاشی برای یافتن پیوند انسانی در جهانی دانست که با خبر مرگ تعریف میشود؛ اما همین نزدیکی پرسشی دشوار پدید میآورد. آیا میل به همراهی و تسکین میتواند از موقعیت حرفهای و سوگ دیگری جدا بماند؟ فیلم پاسخ سادهای به این پرسش نمیدهد و همین ابهام به سود آن است.
رابطه نه صرفاً رمانتیک و نجاتبخش تصویر میشود و نه بهعنوان خطایی بیچونوچرا کنار گذاشته میشود. بااینحال، پرداخت مستقیم بعضی گفتوگوها گاهی معنا را بیش از اندازه توضیح میدهد. وقتی شخصیتها مضمونهای اخلاقی و عاطفی اثر را صریح بر زبان میآورند، بخشی از ظرافتی که در سکوتها و رفتارهایشان وجود دارد کمرنگ میشود.
فیلم در بهترین لحظههایش به تماشاگر اعتماد میکند؛ در لحظههای ضعیفتر، برای اطمینان از دریافت پیام، آن را دوباره بیان میکند. کارگردانی و لحن بصری «The Messenger» از نمایش پرزرقوبرق جنگ فاصله میگیرد و به سبکی ساده و نزدیک وفادار میماند. دوربین بهجای آنکه صحنهها را قهرمانانه یا باشکوه جلوه دهد، به آدمها و فضاهای معمولیشان نزدیک میشود.
خانهها، راهروها و اتاقهای کوچک، بستر اصلی مواجههاند؛ مکانهایی که خبر مرگ در آنها وزن مادی پیدا میکند. قاببندی و حرکت دوربین عموماً خودنمایانه نیست و همین خویشتنداری اجازه میدهد بازیگران و واکنشهایشان مرکز توجه بمانند. طراحی صوتی و موسیقی نیز در مجموع از تحمیل هیجان بیرونی پرهیز میکند و به سکوتها مجال اثرگذاری میدهد.
« آیا میل به همراهی و تسکین میتواند از موقعیت حرفهای و سوگ دیگری جدا بماند؟ »
قوتها و کاستیها
ریتم آرام فیلم با موضوع آن هماهنگ است: سوگ نه با شتاب حل میشود و نه بهسادگی از زندگی کنار میرود. بااینحال، آرامش روایی گاه به کشآمدن بدل میشود، بهخصوص زمانی که صحنهها بدون تحول تازه بر همان حالوهوای سنگین میمانند. این مشکل تنها از کندی قصه ناشی نمیشود؛ از کمبود تنوع عاطفی نیز میآید.
اگر هر مکث و هر دیدار به سطحی تازه از شخصیت یا رابطه راه باز نکند، سکوت بهجای آنکه پربار باشد، به تکرار بدل میشود. جمعبندی «The Messenger» فیلمی دربارهی جنگ است که مهمترین میدان نبردش را در وجدان و زندگی روزمرهی بازماندگان و بازگشتگان پیدا میکند. تمرکز بر مأموریت ابلاغ خبر مرگ، انتخابی سنجیده است؛ انتخابی که هزینهی انسانی جنگ را از آمار و شعار بیرون میآورد و در چهرهها و خانهها جای میدهد.
بازیهای فاستر و هارلسون، تقابل باورپذیر دو روش مواجهه با سوگ و نگاه همدلانه به خانوادههای داغدیده، از نقاط قوت برجستهی اثرند. در برابر، ریتم کشدار، تکرار لحن اندوهبار و برخی گفتوگوهای توضیحی از ظرافت روایت میکاهند. با وجود این کاستیها، فیلم تصویری ماندگار از وظیفهای دشوار و از آدمهایی ارائه میدهد که ناچارند خبر مرگ دیگران را بر زبان بیاورند، در حالی که خود هنوز نمیدانند با اندوه خویش چه کنند.
« ریتم آرام فیلم با موضوع آن هماهنگ است: سوگ نه با شتاب حل میشود و نه بهسادگی از زندگی کنار میرود. »



ثبت دیدگاه