نقد و بررسی
نقد Water for Elephants | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای پرزرقوبرق در دل رکود «آب برای فیلها» در ظاهر قصهای عاشقانه در پسزمینهٔ سیرکی سیار است، اما نیروی اصلیاش از برخورد دو جهان میآید: جهان رنگین و پرهیاهوی نمایش، و واقعیت خشن و بیرحمی که پشت پردههای آن پنهان مانده است. فیلم ما را به سالهای رکود بزرگ میبرد؛ روزگاری که از دست دادن خانواده و آینده میتواند جوانی را در یک چشمبههمزدن به آوارگی بکشاند.
جیکوب، دانشجوی دامپزشکی که مسیر زندگیاش ناگهان از هم میپاشد، در جستوجوی سرپناه به قطار یک سیرک میپیوندد و وارد اجتماع کوچکی میشود که قواعدش را صاحب سیرک تعیین میکند. فرانسیس لارنس این مواد داستانی را به شکل یک ملودرام تاریخی با مؤلفههای عاشقانه و ماجراجویانه سامان میدهد. فیلم از همان ابتدا نوید جهانی متفاوت را میدهد؛ جهانی که در آن جانوران، هنرمندان، کارگران و تماشاگران در مدار نمایشی مشترک قرار میگیرند.
بااینحال، سیرک فقط محیطی چشمنواز نیست. در عین افسونگری، ساختاری سلسلهمراتبی و ناپایدار دارد؛ جایی که امنیت و منزلت آدمها به ارادهٔ صاحبان قدرت وابسته است. همین تضاد، یکی از ظرفیتهای مهم فیلم است: تماشاگر همزمان مجذوب منظره میشود و نسبت به بهای پنهان آن دلنگران میماند. سیرک؛ شخصیت پنهان فیلم از بهترین دستاوردهای فیلم، بازآفرینی فضای سیرک سیار است.
قطارها، چادرهای بزرگ، لباسهای صحنه، وسایل نمایش و ازدحام آدمها، تصویری زنده از محیطی میسازند که از یکسو رنگ و جادو میفروشد و از سوی دیگر زیر بار کار و خطر روزمره نفس میکشد. طراحی صحنه و لباس، در کنار قاببندیهای چشمنواز، به فیلم بافتی ملموس میبخشد؛ گویی تماشاگر نه صرفاً به تماشای بازسازی یک دوره، بلکه به تماشای رویاپردازیِ خود آن دوره نشسته است.
« فرانسیس لارنس این مواد داستانی را به شکل یک ملودرام تاریخی با مؤلفههای عاشقانه و ماجراجویانه سامان میدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصویرپردازی فیلم از این دوگانگی بهره میگیرد. حلقهٔ نمایش، نورها و رنگهایش را پیش میکشد؛ اما بیرون از آن، فضاها اغلب تنگتر و بیپناهتر به نظر میرسند. از این راه، سیرک به استعارهای از زندگی شخصیتها بدل میشود: هرکس نقشی دارد و باید آن را اجرا کند، حتی وقتی نظم پشت صحنه بهمراتب دردناکتر از چیزی است که تماشاگران میبینند.
این لایهٔ بصری به فیلم هویت میدهد و گاه از گفتوگوهایش مؤثرتر عمل میکند. بااینهمه، زیبایی چشمانداز بهتنهایی نمیتواند همهٔ کاستیهای روایی را جبران کند. بعضی صحنهها بیش از آنکه داستان را پیش ببرند، به تماشای جلوههای محیط اختصاص دارند. در نتیجه، آنچه در آغاز همچون مکثی دلپذیر برای غرقشدن در جهان فیلم عمل میکند، در بخشهایی به کندی و کشآمدن ریتم میانجامد.
جیکوب و جستوجوی جایگاه جیکوب در آغاز با فقدانی روبهرو میشود که نهفقط خانواده، بلکه آیندهٔ ازپیشتصورشدهاش را از او میگیرد. پیوستن او به سیرک بیش از آنکه انتخابی آزادانه باشد، واکنشی به بیپناهی است. پیشینهٔ دامپزشکیاش راهی برای ورود به این جامعه فراهم میکند و به او نقشی میدهد که در آن میتواند از دانش و حس مسئولیتش بهره بگیرد.
اما فیلم، جیکوب را قهرمانی پرتحرک و پیچیده ترسیم نمیکند؛ او بیشتر ناظری همدل است که بهتدریج درگیر مناسبات اطرافش میشود. رابرت پتینسون این نقش را با خویشتنداری بازی میکند. جیکوب او آرام، محتاط و گاه اندکی منفعل است؛ ویژگیای که با وضعیت جوانی آواره و سوگوار هماهنگی دارد، اما همیشه به شخصیتی پرکشش منجر نمیشود.
« تصویرپردازی فیلم از این دوگانگی بهره میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
جذابیت بازی او در لحظههای کوچکتر نمایان است: در توجه به جانوران، در نگاههایی که واکنش را جایگزین توضیح میکنند و در کوشش برای یافتن جایگاهی میان کسانی که از پیش در این جهان زندگی کردهاند. در عین حال، محدودبودن دامنهٔ هیجانی نقش باعث میشود در بخشهایی نتواند تمام بار عاطفی داستان را بهتنهایی حمل کند.
مارلنا و عشقی که فرصت رشد نمییابد مارلنا، هنرمند سیرک و همسر آگوست، شخصیتی گرفتار میان تصویر عمومی و زندگی خصوصی است. روی صحنه، شکوه و اعتمادبهنفس بخشی از کار اوست؛ بیرون از آن، با محدودیتهایی روبهروست که انتخابهایش را دشوار میکند. ریس ویترسپون به نقش جلوه و وقار میبخشد و در لحظاتی که مارلنا از نقش نمایشیاش فاصله میگیرد، آسیبپذیری او را آشکار میکند.
بااینحال، فیلمنامه کمتر به او مجال میدهد که فراتر از موقعیت عاطفیاش گسترش یابد. گاه بیش از آنکه با خواستهها و تناقضهای مستقل او آشنا شویم، او را از دریچهٔ رابطهاش با جیکوب میشناسیم. علاقهٔ میان جیکوب و مارلنا بهتدریج شکل میگیرد، اما فیلم برای ساختن پیوندی عمیق میان آنها به اندازهٔ کافی زمان و جزئیات فراهم نمیکند.
همدلی مشترکشان با جانوران زمینهای قابلقبول برای نزدیکی است و تفاوتشان با آگوست، فاصلهٔ اخلاقی میان دو جهان را برجسته میکند؛ ولی این عناصر جای گفتوگوهای صمیمانهتر، شناخت متقابل و کشمکش درونی بیشتری را نمیگیرند. ازاینرو، عشق مرکزی فیلم گاهی بیش از آنکه تجربهای منحصربهفرد باشد، به نیرویی ازپیشمقرر در طرح داستان شباهت دارد.
« بااینحال، فیلمنامه کمتر به او مجال میدهد که فراتر از موقعیت عاطفیاش گسترش یابد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تماشاگر میتواند خواهان کامیابی این رابطه باشد، بیآنکه الزاماً عمق آن را به همان اندازه احساس کند. آگوست؛ نیروی تهدید و سرچشمهٔ تنش کریستف والتز در نقش آگوست، حضوری دارد که به فیلم انرژی میبخشد. او شخصیتی یکدست و ساده نیست: جذابیت اجتماعی و اقتدارش میتواند ناگهان جای خود را به خشونت و بیرحمی بدهد.
والتز این جابهجایی را با مهارتی چشمگیر اجرا میکند و به مخاطب اجازه نمیدهد برای مدتی طولانی از معنای یک لبخند یا یک رفتار مطمئن باشد. هر بار که آگوست وارد قاب میشود، فضای فیلم اندکی ناآرامتر میگردد؛ زیرا قدرت او فقط در جایگاهش نیست، بلکه در پیشبینیناپذیری رفتارش نیز ریشه دارد.
در برابر او، جیکوب نمایندهٔ نوع دیگری از اقتدار است: دانشی که بهجای سلطه، به مراقبت و فهم متکی است. این تقابل به فیلم امکان میدهد دربارهٔ مسئولیتپذیری و سوءاستفاده از قدرت حرف بزند، بیآنکه به خطابهای آشکار تبدیل شود. بااینحال، حضور پرجاذبهٔ آگوست گاهی از شخصیتهای دیگر پیشی میگیرد.
او نیروی دراماتیک نیرومندی است، اما فیلم همیشه برای شخصیتهای مقابلش بهاندازهٔ کافی عمق و پیچیدگی نمیسازد تا تقابل میانشان از سطح تهدید و مقاومت فراتر برود. رزی و اخلاقِ مراقبت رزی، فیل سیرک، مرکز عاطفی مهمی در فیلم است. حضور او فقط به جذابیت حیوانی یا لحظههای شیرین محدود نمیشود؛ پیوندی که جیکوب و مارلنا با او برقرار میکنند، بخشی از تعریف اخلاقی شخصیتهایشان است.
« تماشاگر میتواند خواهان کامیابی این رابطه باشد، بیآنکه الزاماً عمق آن را به همان اندازه احساس کند. »
قوتها و کاستیها
نحوهٔ برخورد با رزی نشان میدهد چه کسی او را موجودی زنده و نیازمند توجه میبیند و چه کسی به چشم وسیلهای برای سود و نمایش به او نگاه میکند. فیلم در این بخشها از داستان عاشقانه فراتر میرود و به مسئلهٔ همدلی با موجودات آسیبپذیر میپردازد. لحظههای مربوط به رزی از صادقانهترین لحظات اثرند، زیرا احساسات را از مسیر رفتار و مراقبت منتقل میکنند، نه صرفاً از راه اعلام عاطفه.
این رابطه به جیکوب امکان میدهد خود را در عمل نشان دهد و به مارلنا نیز وجهی از شخصیت میبخشد که فیلمنامه در بخشهای دیگر کمتر بسط میدهد. از همین رو، رزی در حافظهٔ بسیاری از تماشاگران ماندگارتر از برخی خطوط داستانی انسانی فیلم میماند؛ نه به این دلیل که صرفاً بامزه است، بلکه چون پیوند او با شخصیتها به مضمون اصلی فیلم، یعنی تفاوت میان بهرهکشی و مراقبت، معنا میدهد.
روایت، ریتم و پیشبینیپذیری ساختار داستانی فیلم بر عناصر آشنای ملودرام تکیه دارد: جوانی که همهچیز را از دست میدهد، ورودش به جهانی تازه، عشق ممنوع و قدرتی تهدیدکننده که میان او و خواستههایش ایستاده است. آشنایی این الگوها الزاماً عیب نیست؛ روایتهای کلاسیک بارها از طرحهای شناختهشده برای خلق احساس استفاده کردهاند.
مشکل زمانی پدید میآید که فیلم برای بازتفسیر این عناصر یا پیچیدهکردن مسیرشان، تمهید کافی به کار نمیگیرد. در «آب برای فیلها»، مسیر اصلی قصه زود قابلحدس میشود و غافلگیری روایی چندانی در انتظار مخاطب نیست. ریتم نیز یکدست نیست. بخشهایی با فضای پرجزئیات و حضور شخصیتهای فرعی جان میگیرند، اما در قسمتهایی دیگر، صحنهها طولانیتر از نیازشان ادامه مییابند.
« فیلم در این بخشها از داستان عاشقانه فراتر میرود و به مسئلهٔ همدلی با موجودات آسیبپذیر میپردازد. »
جمعبندی
گاهی فیلم برای ایجاد حس نوستالژی یا تأکید بر اندوه، مکث میکند؛ مکثی که میتواند فضا بسازد، اما در تکرار، ضرباهنگ را سست میکند. این مسئله بهویژه بر رابطهٔ عاشقانه اثر میگذارد: چون پیوند عاطفی به اندازهٔ کافی پرورده نشده، کشآمدن بعضی لحظات بیش از آنکه شدت احساس را افزایش دهد، فاصلهٔ میان تماشاگر و شخصیتها را آشکار میکند.
جمعبندی «آب برای فیلها» فیلمی است که بیش از هر چیز با فضای دیدنی، حالوهوای اندوهناک و حضور بازیگرانش به یاد میماند. سیرک سیار آن جهانی خیالانگیز و در عین حال بیرحم میسازد؛ جهانی که زیباییاش پشت صحنهای ناآرام دارد. پتینسون جیکوبی آرام و همدل ارائه میکند، ویترسپون به مارلنا وقار میبخشد و والتز با بازی پرقدرتش تنش و ناامنی را به مرکز روایت میآورد.
رزی نیز قلب گرم و انسانی فیلم است؛ حضوری که مضمون مراقبت را از سطح شعار به تجربهای ملموس میرساند. در مقابل، داستان بیش از حد به مسیرهای آشنا تکیه دارد، رابطهٔ محوری به عمق لازم نمیرسد و بخشهایی از فیلم گرفتار کندی میشوند. بااینحال، این کاستیها همهٔ تأثیر اثر را از میان نمیبرند.
فیلم برای تماشاگرانی که از ملودرامهای تاریخی، تصویرپردازی خوشساخت و قصههای عاطفیِ آمیخته با تلخی لذت میبرند، تجربهای دلنشین و گاه تأثرانگیز است؛ اثری که شاید بیشتر از آنکه
« سیرک سیار آن جهانی خیالانگیز و در عین حال بیرحم میسازد؛ جهانی که زیباییاش پشت صحنهای ناآرام دارد. »



ثبت دیدگاه