نقد و بررسی
نقد کابوس ایست تاون (Mare of Easttown) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شهری که پروندههایش در خانهها ادامه مییابند «مِر از ایستتاون» در ظاهر از الگوی آشنای درامهای جنایی پیروی میکند: کارآگاهی در شهری کوچک با قتل یکی از اهالی روبهرو میشود و برای یافتن حقیقت، سراغ مظنونان و رازهای پنهان میرود. اما نیروی اصلی سریال نه در پیچیدگی معما، بلکه در این نکته است که هیچ پروندهای در خلأ رخ نمیدهد.
هر پرسش جنایی، پژواکی در خانوادهها و روابط روزمره دارد و هر سرنخ، ممکن است زندگی کسانی را که از پیش با فقدان، خشم یا فرسودگی دستوپنجه نرم میکنند، بیش از پیش متلاطم کند. مِر شیهن کارآگاهی است که باید میان مسئولیت حرفهای و آشفتگیهای زندگی شخصیاش تعادل برقرار کند؛ تعادلی که سریال از همان آغاز نشان میدهد چندان استوار نیست.
همین پیوند میان تحقیق و زندگی روزمره، اثر را از یک معمای صرف فراتر میبرد. پرسش محوری فقط این نیست که چه اتفاقی افتاده، بلکه این هم هست که آدمها چگونه با پیامدهای گذشته کنار میآیند و آیا میتوانند، با وجود زخمهای حلنشده، بار دیگر به سوی دیگران دست دراز کنند. کیت وینسلت و ساختن زنی فرسوده، نه قهرمانی بینقص بازی کیت وینسلت ستون عاطفی و دراماتیک سریال است.
او مِر را به قهرمانی پرزرقوبرق یا کارآگاهی بیلغزش تبدیل نمیکند؛ زنی میسازد که گاهی تندخو، خسته، لجوج و دشوارفهم است، اما همین نقصها او را باورپذیر میکنند. مِر در بسیاری از صحنهها بهجای توضیحدادن احساساتش، آنها را پنهان میکند؛ در مکثها، نگاههای کوتاه و واکنشهای نیمهتمامش میتوان فشار درونیای را دید که در گفتار بهسادگی آشکار نمیشود.
« اما نیروی اصلی سریال نه در پیچیدگی معما، بلکه در این نکته است که هیچ پروندهای در خلأ رخ نمیدهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
وینسلت همچنین از وسوسهٔ «نمایش» دوری میکند. بازی او بر انباشت جزئیات کوچک استوار است: حالتی که بدن خستگی را حمل میکند، لحنی که گاه پیش از خودآگاهی به تندی میگراید و سکوتی که گاهی بیش از یک اعتراف صریح معنا دارد. نتیجه، شخصیتی است که هم در کارش توانمند است و هم در زندگی خود به بنبستهایی واقعی رسیده؛ نه الگویی برای ستایش بیقیدوشرط، بلکه انسانی قابلدرک با انتخابهایی گاه نادرست.
اجراهای مکمل نیز جهان عاطفی سریال را غنی میکنند و اجازه نمیدهند اطرافیان مِر صرفاً به ابزارهای پیشبرد پرونده تقلیل یابند. این کیفیت در بازی و شخصیتپردازی، از نقاط قوتی است که در معرفی و ارزیابی کلی مجموعه نیز برجسته شده است. ایستتاون؛ جغرافیایی از جنس خاطره و قضاوت شهر کوچک در این مجموعه پسزمینهای تزئینی نیست؛ نیرویی فعال در روایت است.
آدمها یکدیگر را میشناسند، یا دستکم چنین میپندارند، و همین نزدیکی هم میتواند پناهبخش باشد و هم سنگین و محدودکننده. خبرها و شایعات بهآسانی میان خانهها و محلهای عمومی میچرخند؛ گذشتهٔ هر خانواده نیز چنان در بافت شهر تنیده شده که رویداد تازه بهندرت فقط متعلق به یک فرد میماند.
سریال این فضا را با اغراق در تیرگی یا زیباسازی نوستالژیک نمیسازد. ایستتاون شهری است که در آن کارهای روزمره، دیدارهای خانوادگی و گفتوگوهای ساده در کنار اندوه و ترس جریان دارند. همین همنشینی، حالوهوایی ملموس و غمگین ایجاد میکند: زندگی از حرکت بازنمیایستد، حتی وقتی کسی سوگوار است یا حقیقتی ناخوشایند در آستانهٔ آشکارشدن قرار دارد.
« وینسلت همچنین از وسوسهٔ «نمایش» دوری میکند. »
شخصیتها و اجرا
جزئیات فرهنگی و زبانی منطقه نیز به حس مکان کمک میکنند و شخصیتها را به فضایی مشخص پیوند میزنند، نه به شهری خیالی و بیریشه. معما در برابر شخصیتها پروندهٔ مرکزی تعلیق لازم را فراهم میکند و مسیر روایت را پیش میبرد، اما نقطهٔ قوت اصلی مجموعه، پیچیدگی بیسابقهٔ معمای آن نیست. سریال نشانههایی پیش روی مخاطب میگذارد، گمانهزنی میسازد و برداشتها را جابهجا میکند؛ بااینحال، برخی از این جابهجاییها بیش از آنکه حاصل ظرافتی کاملاً ارگانیک باشند، ممکن است تلاشی برای نگهداشتن مخاطب در حالت تردید به نظر برسند.
در نتیجه، کسانی که از درام جنایی انتظار معماری معمایی بسیار پیچیده یا افشاگریهایی پیدرپی دارند، شاید از مسیر پرونده بهتنهایی چندان شگفتزده نشوند. بااینهمه، ضعف نسبی معما بهمعنای بیاهمیتی آن نیست. پرونده بستری است برای آشکارشدن روابط، فشارهای اجتماعی و شیوههای متفاوت مواجهه با آسیب.
سریال وقتی موفقتر است که از پرسش «چه کسی؟» به پرسشهای انسانیتری میرسد: چه کسی دیده نشده، چه کسی صدایش را فروخورده و چه کسی ناچار شده برای ادامهٔ زندگی، حقیقتی را از دیگران یا از خود پنهان کند؟ هرگاه روایت بیش از حد به گمراهکردن مخاطب متکی میشود، این لایهٔ انسانی اندکی زیر سایه میرود؛ اما در بهترین لحظههایش، تعلیق و شخصیتپردازی یکدیگر را تقویت میکنند.
سوگ، خانواده و زندگی روزمره مِر با پروندهای بیرونی روبهرو است، اما خانه نیز برای او میدان دیگری از مسئولیت و کشمکش است. سریال بهجای آنکه این دو قلمرو را جدا نگه دارد، نشان میدهد چگونه نگرانیهای شغلی به زندگی خانوادگی نشت میکنند و چگونه زخمهای شخصی بر قضاوت حرفهای اثر میگذارند.
« بااینهمه، ضعف نسبی معما بهمعنای بیاهمیتی آن نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روابط مادر و فرزند، دوستیها و پیوندهای خانوادگی در اینجا نه استراحتی میان صحنههای تحقیق، بلکه بخشی از مضمون اصلیاند. از همین رو، اندوه در اثر فقط واکنشی به یک واقعه نیست؛ حالتی است که در گفتوگوها، رفتارها و عادتهای روزانه رسوب کرده. «مِر از ایستتاون» توجه میکند که فقدان همیشه با گریه و اعتراف آشکار نمیشود.
گاهی در خشم، گریز از گفتوگو یا ناتوانی در بخشیدن خود ظاهر میشود. این نگاه به غم، به پایان عاطفی سریال نیز وزن میدهد، بیآنکه لازم باشد جزئیاتی از آن آشکار شود: پیوند مخاطب با شخصیتها از مسیر لحظههای کوچک ساخته شده و به همین دلیل، اثرگذاری عاطفی مجموعه صرفاً وابسته به غافلگیری روایی نیست.
ریتم و ازدحام روایت هفت قسمت مجموعه فرصت میدهد که شخصیتها و روابطشان مجال گسترش پیدا کنند، اما این فرصت گاهی به کشآمدن روایت میانجامد. بخشهایی از مسیر، بهویژه هنگامی که پرونده و زندگی چند شخصیت همزمان پیش میروند، کندتر از نیاز درام احساس میشوند. سریال به سکوت و مکث علاقه دارد و این انتخاب در بسیاری از صحنهها به ساخت فضا کمک میکند، اما همیشه به عمق بیشتر نمیرسد؛ برخی لحظهها میتوانستند فشردهتر باشند، بیآنکه از بار عاطفی داستان چیزی کم شود.
تعداد شخصیتها و خطهای روایی نیز دو روی یک انتخاباند. از یک سو، شهر را به جامعهای واقعیتر بدل میکنند که در آن زندگی هیچکس به پروندهٔ اصلی محدود نیست. از سوی دیگر، اگر مخاطب در آغاز هنوز پیوندهای میان آدمها را بهخوبی نشناخته باشد، این گسترش میتواند دنبالکردن روایت را دشوار کند.
« مِر از ایستتاون» توجه میکند که فقدان همیشه با گریه و اعتراف آشکار نمیشود. »
قوتها و کاستیها
ورود و بازگشت چهرههای متعدد، همراه با رازها و گرفتاریهای شخصیشان، گاه تمرکز را از مِر و هستهٔ عاطفی اثر میگیرد. بنابراین ریتم آهسته و روایت چندشاخه برای همه مناسب نیست؛ تماشاگرانی که پیشروی سریع و خط داستانی متمرکز میخواهند، احتمالاً صبر بیشتری لازم خواهند داشت. جمعبندی «مِر از ایستتاون» بیش از آنکه شاهکاری در طراحی معما باشد، درام جناییِ شخصیتمحوری است که از فضای شهر کوچک و بازیهای نیرومند خود نیرو میگیرد.
کیت وینسلت تصویری پیچیده و انسانی از کارآگاهی خسته و آسیبپذیر ارائه میدهد؛ جهانی که پیرامون او شکل گرفته نیز با اندوه، صمیمیت و قضاوتهای ریز و درشتش باورپذیر است. در برابر این امتیازها، کندی مقطعی، تراکم شخصیتها و معمایی که گاهی بیش از اندازه به گمراهسازی تکیه میکند، از انسجام و کشش آن میکاهند.
بااینحال، ارزش ماندگار مجموعه بیشتر در رابطهای است که میان مخاطب و آدمهایش شکل میدهد تا در پاسخ نهایی پرونده. سریال آرامآرام نشان میدهد که زندگی در شهری کوچک از شبکهای از خاطرهها، تعهدها و رنجهای مشترک ساخته شده است؛ شبکهای که گسستن از آن آسان نیست و ترمیمش نیز به زمان نیاز دارد.
حاصل، اثری تلخ و تأثیرگذار است که با وجود کاستیهای روایی، در شخصیتپردازی و ساختن حس مکان بهخوبی عمل میکند و بیآنکه پایانش را فاش کند، میتوان گفت بار عاطفی آن پس از پایان تماشا نیز در ذهن باقی میماند.



ثبت دیدگاه