نقد و بررسی
نقد Hi, Mom! | 1970
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: شهری که به صحنه بدل میشود «Hi, Mom!» ساختهٔ Brian De Palma، کمدی سیاهی است که از همان آغاز، تماشاگر را در موضعی ناآرام قرار میدهد: اینجا نیویورک نه پسزمینهای خنثی، بلکه صحنهای برای تماشا، نمایش و دستکاری واقعیت است. فیلم با جان روبین، سرباز پیشین جنگ ویتنام و فیلمسازی تازهکار، همراه میشود؛ مردی که به آپارتمانی فرسوده در گرینویچ ویلیج میرود و از پنجره، زندگی همسایگان روبهرو را زیر نظر میگیرد.
اما این طرحِ بهظاهر ساده، خیلی زود به مسیری نامتعارف میپیچد و فیلم را از قصهای دربارهٔ فضولی و فیلمسازی به هجویهای آشفته دربارهٔ رسانه، سیاست و میل به دیدهشدن بدل میکند. De Palma در این اثرِ آغازین، بیش از آنکه در پی ساختن روایتی یکپارچه باشد، میخواهد امکانهای سینما را بیازماید و تماشاگر را در برابر پرسشی مرکزی بگذارد: وقتی زندگی به تصویر تبدیل میشود، چه کسی تماشاگر است و چه کسی بازیگر؟
تماشا، دوربین و اخلاق نگاه دوربین در «Hi, Mom!» تنها ابزار ثبت تصویر نیست؛ امتداد میل جان به کنترل و تصاحب جهان پیرامون است. او از فاصلهای امن، خانهها و آدمها را به قابهایی برای مصرف شخصی خود تبدیل میکند. این نگاه، یادآور سنت سینماییِ شخصیتهایی است که از پنجره به زندگی دیگران چشم میدوزند، اما De Palma موقعیت را به قلمرو هجو میبرد: تماشاگر نهفقط ناظرِ کنش جان، بلکه شریکِ بالقوهٔ همان کنجکاوی است.
« او از فاصلهای امن، خانهها و آدمها را به قابهایی برای مصرف شخصی خود تبدیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم پیوسته مرز میان مشاهدهٔ بیطرفانه و دخالت را مخدوش میکند. دوربین چه چیزی را ثبت میکند، و چه چیزی را با ثبتکردن به نمایش بدل میسازد؟ در این چارچوب، فیلمسازیِ جان بهتدریج معنایی گستردهتر مییابد. او میخواهد از دیگران تصویر بسازد، اما خود نیز در معرض نگاه و قضاوت قرار میگیرد.
همین وارونگی، یکی از سرچشمههای طنز تلخ فیلم است: کسی که میکوشد زندگی دیگران را به نمایش خصوصی خود بدل کند، در نهایت در جهانی گرفتار میشود که همهچیزش نمایش است. این مضمون، با وجود خاستگاهِ تجربی و گاه شلختهٔ فیلم، همچنان نیرویی زنده دارد؛ زیرا به مسئلهای بنیادی در سینما اشاره میکند: تصویر هرگز صرفاً بازتاب واقعیت نیست، بلکه رابطهای قدرتمند میان کسی است که مینگرد و کسی که دیده میشود.
روایتی اپیزودیک و عامدانه بیقرار ساختار فیلم بیش از آنکه به درامی کلاسیک شباهت داشته باشد، مجموعهای از موقعیتها، تغییر لحنها و طرحهای کمیک و سیاسی است. خط داستانی جان روبین، که ابتدا موتور اصلی روایت به نظر میرسد، بارها از مسیرهای غیرمنتظره منحرف میشود. فیلم از هجویهٔ رسانهای به کمدی جنسی، از مشاهدهگری شهری به تجربهگرایی تئاتری و سپس به طنز سیاسی میجهد.
« فیلم پیوسته مرز میان مشاهدهٔ بیطرفانه و دخالت را مخدوش میکند. »
شخصیتها و اجرا
این پراکندگی را میتوان بخشی از جسارت اثر دانست: De Palma نمیخواهد تماشاگر در آسایشِ یک قصهٔ منظم بنشیند، بلکه فرم را نیز به میدان آشوب و آزمون تبدیل میکند. بااینحال، این انتخاب همیشه ثمربخش نیست. گاه اپیزودها چنان مستقل به نظر میرسند که پیوندشان با یکدیگر بیش از آنکه از تحول شخصیت یا منطق دراماتیک حاصل شود، بر شگفتی و غافلگیری لحظهای تکیه دارد.
برخی ایدهها بهسرعت معرفی و سپس رها میشوند؛ بعضی بخشها نیز بیش از اندازه کش میآیند. بنابراین، بیقراریِ فرمی فیلم همزمان سرچشمهٔ جذابیت و محدودیت آن است. اثر از یکسو از انسجام قراردادی میگریزد و از سوی دیگر، گاه نمیتواند جایگزینی به همان اندازه قانعکننده برای آن بسازد. طنز سیاه و نقدِ نمایش سیاسی یکی از بخشهای محوری فیلم، مواجههٔ جان با گروهی از کنشگران و هنرمندان سیاسی است.
اجرای تجربیِ «Be Black, Baby» با قرار دادن تماشاگران سفیدپوست در موقعیتی نمایشی و تحقیرآمیز، کوششی است برای بدلکردنِ تجربهٔ نژادپرستی به تجربهای صحنهای. فیلم این بخش را نه با فاصلهای آرام و توضیحگر، بلکه با آشفتگی و خشونتی تکاندهنده پیش میبرد. نتیجه، صحنهای عمداً ناراحتکننده است که تماشاگر را وامیدارد دربارهٔ معنای همدلیِ نمایشی و حدود هنرِ سیاسی بیندیشد.
« بااینحال، این انتخاب همیشه ثمربخش نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هجو De Palma در اینجا تیغی دوطرفه دارد. فیلم هم ریاکاری و خودنماییِ بخشی از فرهنگ روشنفکری و کنشگری را هدف میگیرد و هم نشان میدهد که رنج واقعی چگونه ممکن است در قالب یک تجربهٔ هنری به کالایی فرهنگی تبدیل شود. بااینحال، شیوهٔ برخورد فیلم ساده و بیخطر نیست. اغراق و شوک، گاه جای تحلیل دقیقتر را میگیرد؛ و طنز، در بعضی لحظات، چنان تند و گسترده میشود که هدف انتقادش کاملاً روشن نمیماند.
ارزش این بخش بیش از آنکه در ارائهٔ موضعی سیاسیِ منسجم باشد، در ایجاد اصطکاک است: فیلم نمیگذارد تماشاگر بهسادگی خود را بیرون از نمایش و فارغ از مسئولیت تماشا تصور کند. رابرت دنیرو و نیروی بدن بازیگر رابرت دنیرو در نقش جان روبین، حضوری پرتحرک و نامتوازن دارد که کاملاً با جهان فیلم سازگار است.
او شخصیت را نه چون قهرمانی با انگیزههایی روشن و قابلهمدلی، بلکه همچون مردی بیقرار، خودخواه و گاه مضحک بازی میکند. نگاههای دزدکی، مکثهای نامطمئن و تغییرهای ناگهانیِ رفتارش، به جان حالوهوایی میبخشد که هم خندهدار است و هم نگرانکننده. دنیرو در اینجا توانایی کمیک خود را با انرژی بدنی و زمانبندی دقیق نشان میدهد؛ انرژیای که کمک میکند حتی در بخشهایی که روایت از هم میگسلد، حضور شخصیت تماشاگر را نگه دارد.
« بااینحال، شیوهٔ برخورد فیلم ساده و بیخطر نیست. »
قوتها و کاستیها
بازی او همچنین تعادل ظریفی میان جذابیت و انزجار برقرار میکند. جان بهسبب شوخطبعی و بیپرواییاش گاه سرگرمکننده است، اما فیلم هرگز لازم نمیبیند او را به شخصیتی دوستداشتنی تبدیل کند. این فاصله برای اثر مهم است: تماشاگر میتواند از رفتارهایش بخندد، بیآنکه از پیامدهای اخلاقیِ آنها غافل شود.
Jennifer Salt در نقش جودی نیز حضوری آرامتر و زمینیتر دارد و تا اندازهای به فیلم کمک میکند از محصورشدن در ذهنیت مردی که او را زیر نظر گرفته است، فاصله بگیرد. تصویر، لحن و تأثیر فضای تجربی «Hi, Mom!» از تفاوتهای سبکی خود نیرو میگیرد. تغییر لحنها، قاببندیهای ناآرام و گاه حسِ بداههپردازی، به جهان فیلم کیفیتی زنده و پیشبینیناپذیر میبخشد.
De Palma آشکارا به خودِ سازوکار نمایش علاقهمند است: سینما، تلویزیون، اجرای زنده و مصاحبهٔ خبری، همه شکلهایی از تولید تصویر و معنا هستند. فیلم با جابهجایی میان این قالبها، پیوسته یادآوری میکند که آنچه میبینیم، نه واقعیتی بیواسطه، بلکه چیزی ساختهشده و قابگرفته است. این تجربهگرایی، بهویژه در زمانهٔ خود، به اثر شخصیت متمایزی میدهد؛ اما گاهی تفاوت لحنها به جای آنکه لایههای معنایی را روی هم بنشاند، آنها را از هم جدا میکند.
« بازی او همچنین تعادل ظریفی میان جذابیت و انزجار برقرار میکند. »
جمعبندی
برخی بخشها همچون طرحهایی مستقل عمل میکنند و اتصالشان با مسیر کلی جان چندان محکم نیست. ازاینرو فیلم بیش از آنکه به یک اثر کاملاً صیقلی شباهت داشته باشد، شبیه کارگاهی سینمایی است که ایدههایش را با شتاب به معرض نمایش میگذارد. همین خامی ممکن است برای برخی تماشاگران بخشی از جذابیت اثر باشد و برای برخی دیگر، مانعی جدی در برابر درگیری عاطفی و روایی.
جمعبندی «Hi, Mom!» فیلمی نامتعارف، جسور و نابرابر است؛ اثری که جذابیتش را از ترکیب طنز سیاه، مشاهدهگریِ سینمایی و هجوِ نمایش سیاسی میگیرد. روایت اپیزودیک و ریتم نامتوازن آن گاه به انسجام کلی آسیب میزند، و بعضی از نقدهای اجتماعیاش زیر سایهٔ اغراق و شوک کمعمق میمانند. بااینهمه، انرژی رابرت دنیرو، کنجکاوی فرمی Brian De Palma و پرسشهای فیلم دربارهٔ نگاه، قدرت و تبدیل رنج به تماشا، آن را به تجربهای ماندگار بدل میکنند.
این اثر بیش از آنکه پاسخهایی روشن عرضه کند، تماشاگر را در موقعیتی ناآرام رها میسازد؛ و درست در همین ناآرامی، اهمیت و جذابیتش را مییابد.
« برخی بخشها همچون طرحهایی مستقل عمل میکنند و اتصالشان با مسیر کلی جان چندان محکم نیست. »



ثبت دیدگاه