نقد و بررسی
نقد Long Day's Journey Into Night | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جغرافیای حسرت فیلم «Long Day’s Journey Into Night» ساختهی Bi Gan، بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، سفری است به قلمرو خاطره؛ جایی که گذشته نه به شکل روایتی منظم، بلکه همچون مجموعهای از تصویرها، صداها و حسهای ناتمام بازمیگردد. لو هونگو به کایلی، زادگاهش، برمیگردد و در پی زنی میگردد که عشقش در ذهن او رسوب کرده است.
این جستوجو ظاهراً خصلتی کارآگاهی دارد، اما فیلم خیلی زود نشان میدهد که سرنخهای اصلی نه در جهان بیرون، بلکه در ذهن مردی پراکندهاند که نمیتواند از گذشتهاش فاصله بگیرد. عنوان انگلیسی اثر، با وجود شباهتش، ارتباطی با نمایشنامهی همنام یوجین اونیل ندارد؛ فیلم اقتباسی از آن نیست.
اهمیت عنوان در خودِ حس شبانه و طولانیاش نهفته است: سفری در امتداد زمانی کشآمده که مقصدش شاید یافتن حقیقت نباشد، بلکه لمس دوبارهی چیزی باشد که از دست رفته است. «شب» در اینجا هم پوشانندهی جهان است و هم استعارهای برای ناآگاهی؛ لو در تاریکی به دنبال زنی میگردد که تصویرش هرچه بیشتر تعقیب میشود، کمتر به دست میآید.
روایتی که از منطق خواب پیروی میکند فیلم از تماشاگر نمیخواهد که همهچیز را بهسرعت مرتب کند. اطلاعات پراکندهاند، روابط گاه نامطمئن میمانند و مرز میان آنچه اکنون رخ میدهد و آنچه در ذهن شخصیت زنده شده، پیوسته لغزان است. این ابهام را میتوان مانعی برای روایت دانست، اما میتوان آن را شیوهی اصلی فیلم برای بازسازی تجربهی یادآوری نیز تلقی کرد: خاطره معمولاً پروندهای با ترتیب روشن نیست؛ جزئیاتی برجسته میشوند، پیوندهایی محو میمانند و چهرهها در گذر زمان با هم درهم میآمیزند.
« لو هونگو به کایلی، زادگاهش، برمیگردد و در پی زنی میگردد که عشقش در ذهن او رسوب کرده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قصهی کارآگاهی، در نتیجه، بیشتر نقش چارچوب را دارد تا موتور یک معمای کلاسیک. لو سرنخها را دنبال میکند، اما جستوجویش به جای آنکه به پیشرفتی پیوسته و منطقی برسد، در راهروهای ذهن و شهرهای شبانه پیچ میخورد. در کنار آن، خط عاشقانه نیز از شکل متعارف خود فاصله میگیرد: عشق در فیلم کمتر به صورت رابطهای توضیحدادهشده و بیشتر به شکل نیرویی حاضر میشود که نگاه قهرمان را به گذشته میدوزد.
همین درهمتنیدگی، اثر را جذاب و یگانه میکند، اما از تماشاگر میخواهد با ناتمامی کنار بیاید. کایلی؛ شهر بهمثابه خاطره کایلی صرفاً محل وقوع داستان نیست؛ به فضایی روانی بدل میشود که در آن گذشته و اکنون روی هم میافتند. کوچهها، ساختمانها، ایستگاهها و فضاهای فرسوده، حس شهری را میسازند که هم واقعی است و هم انگار در ذهن لو بازآفرینی شده.
فیلم بهجای آنکه با توضیحهای فراوان دربارهی شهر و آدمهایش راهنماییمان کند، از بافت مکانها برای انتقال حالوهوا بهره میگیرد. مکانها به حافظهی خاموش شخصیت تبدیل میشوند: هر دیوار میتواند حامل نشانی از چیزی باشد که دیگر بهدرستی به یاد نمیآید. در این جهان، اشیا و تصویرهای تکرارشونده نیز بهجای آنکه همیشه نمادهایی با معنای قطعی باشند، مانند تکههایی از رؤیا بازمیگردند.
تکرارشان پیوندی عاطفی میسازد، حتی اگر نتوان برای هرکدام توضیحی یکخطی پیدا کرد. این شیوه برای مخاطبی که خواهان قصهگویی شفاف است ممکن است سردرگمکننده باشد؛ اما برای تماشاگر آمادهی پذیرش منطق تداعی، شهر را به نقشهای از دلتنگی بدل میکند. تصویر، نور و معماریِ رؤیا قدرت اصلی فیلم در تصویرسازی آن نهفته است.
« قصهی کارآگاهی، در نتیجه، بیشتر نقش چارچوب را دارد تا موتور یک معمای کلاسیک. »
شخصیتها و اجرا
دوربین به جهان نگاهی آرام و کاوشگر دارد و قابها اغلب اجازه میدهند فضا پیش از رویداد به چشم بیاید. نورهای نئون، سایهها، رطوبت و فرسودگی محیط، منظرهای میسازند که در آن واقعیت از همان ابتدا کیفیتی رؤیاگون دارد. زیبایی بصری فیلم صرفاً آرایش صحنهها نیست؛ با موضوع اثر پیوند دارد، زیرا خاطره نیز جهان را به شکل گزینشی روشن میکند: بعضی چیزها درخشان میمانند و باقی در تاریکی فرو میروند.
حرکت دوربین نیز در خدمت همین حس است. فیلم در بخشهایی از قاببندیهای ایستا و برشهای نسبتاً پراکنده بهره میبرد، اما در ادامه به حرکتی پیوستهتر و سیالتر میرسد. گذار از شیوهای به شیوهی دیگر، فقط نمایش مهارت فنی نیست؛ انگار تماشاگر از بیرونِ خاطره به درون آن کشیده میشود. شکل فیلم خود به تجربهی گمشدن نزدیک میشود: جابهجاییها و عبورها حس میشوند، حتی وقتی توضیح روایی روشنی برایشان در اختیار نداریم.
بازیها و چهرههای دور از دسترس Huang Jue در نقش لو هونگو، شخصیتی کمحرف و درونگرا میسازد که احساساتش بیشتر در سکوت، مکث و جهت نگاه آشکار میشوند تا در گفتار. این بازی کنترلشده با حالوهوای اثر هماهنگ است، هرچند ممکن است برای بعضی تماشاگران فاصلهای عاطفی ایجاد کند. لو بهندرت مانند قهرمان داستانی معمول، احساس خود را برای ما شرح میدهد؛ از همین رو باید از رفتار و حضورش، و از آنچه فیلم پیرامون او میچیند، به وضعیت درونیاش نزدیک شد.
Tang Wei نیز در نقشی که مرکز ثقل عاطفی جستوجوی لو است، حضوری همزمان ملموس و گریزان دارد. این کیفیت مهم است: زنِ مورد جستوجو نباید به تصویری کاملاً ثابت و قابلتملک تبدیل شود، زیرا بخش مهمی از فیلم دربارهی فاصلهی میان شخص واقعی و تصویری است که عاشق از او در حافظه ساخته است. بازیگران دیگر نیز به ساختن جهانی کمک میکنند که آدمهایش گاه همچون ساکنان واقعی شهر و گاه همچون چهرههایی گذرا از رؤیای قهرمان به نظر میرسند.
« دوربین به جهان نگاهی آرام و کاوشگر دارد و قابها اغلب اجازه میدهند فضا پیش از رویداد به چشم بیاید. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برداشت بلند پایانی؛ تجربهای در زمانِ پیوسته یکی از جسورانهترین انتخابهای فیلم، بخش پایانیِ پیوسته و سهبعدی آن است؛ بخشی که در قالب یک برداشت بلند شکل میگیرد و تماشاگر را به جایگاه ناظری صرف محدود نمیکند. دوربین با شخصیت حرکت میکند و از فضاهایی میگذرد که بهتدریج به جهان مستقلی بدل میشوند.
نبود برشهای معمول، زمان را ملموس میکند: هر مکث، گردش و عبور بخشی از تجربهی حضور میشود. فیلم در اینجا کمتر به توضیح رویدادها متکی است و بیشتر از حرکت، فاصله و پیوستگی برای ایجاد معنا بهره میبرد. این سکانس را میتوان نقطهی اوج فرمی اثر دانست، اما ارزشش فقط در دشواری اجرایی یا نمایش تکنیکی نیست.
برداشت بلند، با ساختار کلی فیلم پیوند دارد، چون ذهن نیز هنگام رؤیا دیدن الزاماً از فصلها و برشهای روشن پیروی نمیکند. حرکت بیوقفهی دوربین حسِ غوطهوری میآفریند و تماشاگر را به پذیرفتن منطق تجربه فرامیخواند. با اینحال، اگر بخشهای پیشین برای مخاطب بیاثر یا خستهکننده بوده باشند، مهارت این بخش بهتنهایی الزاماً آن فاصله را جبران نمیکند.
ریتم کند و دشواریِ همراهی کندی فیلم نه عارضهای اتفاقی، بلکه بخشی از طراحی آن است. Bi Gan به تماشاگر فرصت میدهد در فضاها بماند، تصویرها را دریافت کند و از پیگیری علتومعلولهای روشن دست بکشد. اما این انتخاب دوگانه است. برای برخی، ریتم آرام راهی است برای فرو رفتن در حالوهوای خوابزدهی فیلم؛ برای אחרים، همان مکثها به سکون و فرسودگی میانجامد.
« دوربین با شخصیت حرکت میکند و از فضاهایی میگذرد که بهتدریج به جهان مستقلی بدل میشوند. »
قوتها و کاستیها
بخشهایی از روایت ممکن است بیش از آنکه تعلیق بسازند، حس انتظارِ بیسرانجام ایجاد کنند. ابهام نیز به همین اندازه دوپهلوست. فیلم از ارائهی پاسخهای مرتب پرهیز میکند و این پرهیز میتواند آزادی تفسیر ایجاد کند، اما گاهی مرز میان رازآلودگیِ ثمربخش و ناروشنیِ آزاردهنده را باریک میسازد.
تماشاگر ممکن است در پیوند دادن خاطرهها، شخصیتها و اتفاقها ناکام بماند. بااینهمه، سنجش اثر تنها با معیار «چه شد؟» ناعادلانه است؛ پرسش مناسبتر شاید این باشد که فیلم چگونه حسِ بهیادآوردن، دلتنگی و سردرگمی را به تجربهای دیداری تبدیل میکند. جمعبندی «Long Day’s Journey Into Night» فیلمی است که بیش از آنکه داستانی را تعریف کند، حالتی از ذهن را میسازد.
جستوجوی لو هونگو برای زنی از گذشته، بهانهای میشود برای گشتوگذار در شهرِ خاطره، عشقِ ناتمام و زمانِ ازهمگسیخته. ارزش اثر در پیوند میان فرم و مضمون، در تصویرهای شبانهی بهیادماندنی و در جرئت آن برای ساختن تجربهای سینمایی متفاوت است؛ کاستیاش نیز در همانجاست: ریتم آهسته و روایت مبهم ممکن است بخشی از مخاطبان را از خود دور کند.
بهترین راه مواجهه با فیلم، نه کنارگذاشتن کامل تحلیل است و نه اصرار بر حلکردن هر جزئیات، بلکه یافتن تعادلی میان تماشا و تعبیر است. برخی پیوندها روشن میشوند، برخی همچنان مبهم میمانند، اما حسرتی که فیلم در پایان برجا میگذارد نیازی به توضیح کامل ندارد. این اثر برای هر سلیقهای ساخته نشده است؛ بااینحال، برای تماشاگرانی که سینما را نه فقط بهعنوان روایت، بلکه بهعنوان سفر در تصویر و زمان تجربه میکنند، میتواند حضوری دیرپا و شاعرانه داشته باشد.
« بخشهایی از روایت ممکن است بیش از آنکه تعلیق بسازند، حس انتظارِ بیسرانجام ایجاد کنند. »



ثبت دیدگاه