نقد و بررسی
نقد Moonraker | 1979
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهشی از جهان جاسوسی به خیالپردازی فضایی «مونریکر» از آن فیلمهای جیمز باند است که بلندپروازیاش را از همان آغاز پنهان نمیکند. داستان با ربودهشدن یک شاتل فضایی آغاز میشود و باند را از قلمرو آشنای مأموریتهای جاسوسی به سوی ماجرایی میبرد که مرزهایش به فضا میرسند. این جابهجایی، فیلم را از الگوی واقعگرایانهتر برخی قسمتهای مجموعه دور میکند؛ اما هدف اثر نیز چندان واقعگرایی نیست.
«مونریکر» بیش از آنکه بخواهد تصویری باورپذیر از جاسوسی بینالمللی ارائه دهد، در پی ساختن نمایشگاهی پرتحرک از تعقیب، خطر، شوخی، فناوری و چشماندازهای دوردست است. این انتخاب را باید هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم دانست و هم منشأ بخشی از ضعفهایش. اثر میخواهد مقیاس ماجراجویی را پیوسته بزرگتر کند؛ از محفلهای مجلل و عملیات مخفیانه به جغرافیایی گستردهتر و سرانجام به فضایی که در آن بقای بشر به موضوع اصلی بدل میشود.
تغییر اندازهٔ تهدید، جسورانه و سرگرمکننده است، اما گاه چنان شتابزده رخ میدهد که پیوند میان بخشهای داستانی سست میشود. فیلم بهجای آنکه همیشه این گذارها را با منطق دراماتیک محکم کند، گاه از نیروی تصویر و حرکت برای عبور از آنها بهره میگیرد. روایتی جهانگرد و پرشتاب ساختار فیلم بر سفر استوار است.
باند در پی یافتن منشأ ماجرای شاتل، از کالیفرنیا به ونیز، ریو و آمازون میرود و هر مکان، مرحلهای تازه از تعقیب و کشف را رقم میزند. این جغرافیای متنوع، فیلم را از یکنواختی میرهاند و امکان میدهد هر بخش حالوهوای بصری و حرکتی جداگانهای پیدا کند. ونیز با کانالها و معماریاش، ریو با رنگ و ریتم شهری، و آمازون با فضای طبیعی و رازآلود، هر یک به دنیای فیلم بافتی متفاوت میبخشند.
« این انتخاب را باید هم سرچشمهٔ جذابیت فیلم دانست و هم منشأ بخشی از ضعفهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، سفر در «مونریکر» بیش از آنکه به تحول درونی شخصیتها یا گسترش تدریجی یک معمای پیچیده خدمت کند، وسیلهای برای افزایش تنوع صحنههاست. مکانها گاه همچون ایستگاههایی نمایشی در مسیر ماجراجویی به نظر میرسند؛ هرکدام زمینهای برای خطر تازه، تعقیبی تازه یا جلوهای دیدنی فراهم میکنند.
نتیجه، ریتمی پرجنبوجوش است که کمتر به تماشاگر فرصت مکث میدهد، اما در عوض انسجام روایی را تا حدی قربانی حرکت میکند. فیلم در بهترین لحظاتش از همین پراکندگی انرژی میگیرد و در ضعیفترین لحظاتش زیر بار آن از پیوستگی میافتد. راجر مور و هنر حفظ خونسردی راجر مور در نقش جیمز باند، تکیهگاه اصلی فیلم است.
باند او نه مأموری عبوس و زخمخورده، بلکه مردی است که حتی در موقعیتهای دشوار نیز با وقار و شوخطبعی واکنش نشان میدهد. این ویژگی با جهان اغراقآمیز «مونریکر» تناسب دارد: هرچه خطر بزرگتر و محیط نامتعارفتر میشود، خونسردی باند به بخشی از منطق کمدی فیلم بدل میشود. او بحران را نه با اضطراب آشکار، بلکه با نگاهی آرام و پاسخی سنجیده پشت سر میگذارد.
این بازی، به فیلم سبکی مشخص میبخشد. مور در نقش باند بهجای آنکه هر لحظه را جدی و سنگین جلوه دهد، بر ظرافت، اعتمادبهنفس و طنز خشک شخصیت تکیه میکند. همین انتخاب تماشای صحنههای نامحتمل را آسانتر میسازد؛ زیرا قهرمان نیز انگار میداند در جهانی نمایشی و اغراقآمیز زندگی میکند. البته این لحن همیشه بیهزینه نیست.
« فیلم در بهترین لحظاتش از همین پراکندگی انرژی میگیرد و در ضعیفترین لحظاتش زیر بار آن از پیوستگی میافتد. »
شخصیتها و اجرا
شوخیهای پیدرپی گاه اجازه نمیدهند خطر بهتمامی در جان صحنه بنشیند و در نتیجه، تنش پیش از آنکه مجال گسترش پیدا کند، فروکش میکند. دشمنان و شخصیتهای پیرامونی هوگو دراکس، با بازی مایکل لونسدیل، در برابر باند حضوری سرد و حسابشده دارد. او از جنس دشمنانی نیست که برای جلب توجه پیوسته فریاد بزنند یا خشونت خود را به رخ بکشند؛ وقار ظاهریاش، در کنار جاهطلبی و تهدیدی که نمایندگی میکند، تضادی مؤثر میسازد.
دراکس بیش از آنکه شخصیتی روانشناختی با لایههای فراوان باشد، تجسم قدرتی است که با اعتمادبهنفس کامل برای خود حق تصمیمگیری دربارهٔ دیگران قائل میشود. فیلم این ایده را بهخوبی در سطح طرح کلی به کار میگیرد، اما فرصت چندانی برای کندوکاو عمیق در جهانبینی او فراهم نمیآورد. هالی گودهد، با بازی لوئیس چایلس، در مرکز بخشی از ماجرای علمی و تحقیقی قرار دارد و حضورش صرفاً به همراهی با باند محدود نمیشود.
تخصص و استقلال او ظرفیت آن را دارد که رابطهای برابرتر و پویاتر میان دو شخصیت بسازد. بااینحال، فیلم همیشه به این ظرفیت وفادار نمیماند و پرداخت شخصیت او در مقایسه با دامنهٔ رویدادها کمعمقتر میشود. در سوی دیگر، فکین با حضور فیزیکی و چهرهٔ بهیادماندنیاش، پیوندی با سنت آشنای مجموعه برقرار میکند.
تقابل او با باند لحظاتی پرتحرک و گاه کمیک میآفریند، هرچند خشونت بعضی موقعیتها با لحن بازیگوشانهٔ فیلم همآهنگی کامل ندارد. تصویر، طراحی و موسیقی یکی از مهمترین امتیازهای «مونریکر» نیروی بصری آن است. فیلم از رنگهای پرطراوت، فضاهای بزرگ و تفاوت آشکار میان مکانها بهره میگیرد تا مقیاس ماجراجویی را محسوس کند.
« دشمنان و شخصیتهای پیرامونی هوگو دراکس، با بازی مایکل لونسدیل، در برابر باند حضوری سرد و حسابشده دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طراحی محیطها، بهویژه در بخشهایی که داستان از فضای زمینی فاصله میگیرد، بر شکوه و نمایش تکیه دارد. این جلوهگری گاه از منطق واقعگرایانه دور میشود، اما در فیلمی که آگاهانه به سوی ماجراجویی خیالپردازانه حرکت میکند، همین فاصله بخشی از هویت آن است. موسیقی جان بری نیز به این حرکت و شکوه کمک میکند.
آهنگسازی او میان هیجان مأموریت، زرقوبرق ماجراجویی و حالوهوای عاشقانه تعادل برقرار میسازد و به فیلم پیوستگی صوتی میدهد؛ پیوستگیای که روایتِ جهانگرد و پراکندهٔ اثر گاه از آن محروم است. موسیقی نهفقط همراه تصویر، بلکه عاملی برای بزرگنمایی حس رویداد است: تعقیبها را پرشتابتر و لحظات باشکوه را گستردهتر جلوه میدهد.
در کنار آن، تدوین و حرکت پیوستهٔ صحنهها به حفظ انرژی فیلم یاری میرسانند، هرچند گاهی سرعت جای پرداخت دقیق را میگیرد. طنز و تنش؛ تعادلی ناپایدار طنز در «مونریکر» آرایهای فرعی نیست؛ بخشی از تعریف فیلم از باند و از جهان پیرامون اوست. شوخیهای کلامی، موقعیتهای نامتعارف و واکنشهای خونسرد قهرمان، به داستان اجازه میدهند از جدیت کامل فاصله بگیرد و در قلمرو سرگرمی سبکبال حرکت کند.
این لحن در بسیاری از لحظات به فیلم شخصیت میدهد و از آن اثری خشک و صرفاً متکی بر تعقیبوگریز نمیسازد. اما همین راهبرد میتواند خطر را بیاثر کند. وقتی شوخی بلافاصله پس از لحظهای تهدیدآمیز قرار میگیرد، تماشاگر کمتر فرصت مییابد پیامدهای خطر را احساس کند. برخی صحنهها بهجای آنکه تعلیق را بالا ببرند، با اغراق یا شوخی آن را میشکنند.
« طراحی محیطها، بهویژه در بخشهایی که داستان از فضای زمینی فاصله میگیرد، بر شکوه و نمایش تکیه دارد. »
قوتها و کاستیها
این امر بهخودیخود ایراد قطعی نیست؛ مسئله آن است که فیلم همیشه میان هجو، هیجان و جدیت تعادل یکسانی برقرار نمیکند. گاهی لحن کمیک به ماجرا جان میبخشد و گاهی چنان بر آن مسلط میشود که خطرهای داستانی وزن لازم را از دست میدهند. میراث و جایگاه فیلم در مجموعه «مونریکر» نمونهای گویا از آن است که یک مجموعهٔ سینمایی چگونه میتواند با تغییر مقیاس، خود را از تکرار برهاند و در همان حال، بخشی از هویت آشنایش را در معرض دگرگونی قرار دهد.
فیلم همچنان عناصر شناختهشدهٔ باند را حفظ میکند: قهرمان خوشپوش، دشمن پرنفوذ، ابزارهای ویژه، سفرهای بینالمللی و ترکیب خطر با شوخی. بااینهمه، انتقال بخش مهمی از ماجرا به قلمرو علمیـتخیلی، مرزهای معمول این مجموعه را جابهجا میکند و به آن کیفیتی نمایشیتر میبخشد. این جسارت سبب شده است که فیلم را نه بتوان صرفاً ادامهای متعارف بر ماجراهای باند دانست و نه اثری کاملاً جدا از سنت آن.
«مونریکر» در جستوجوی بزرگی و شگفتی است و گاه این جستوجو را بر ظرافت روایی مقدم میداند. تماشاگرانی که از باندِ واقعگراتر یا تعلیق پیوسته انتظار دارند، ممکن است از اغراقها و گسستهای آن فاصله بگیرند؛ اما برای کسانی که به سینمای ماجراجویانهٔ پرزرقوبرق و بیپروا علاقه دارند، همین افراط بخشی از لذت فیلم است.
جمعبندی «مونریکر» فیلمی پرانرژی، رنگارنگ و بلندپرواز است که با انتقال باند از مأموریتی جاسوسی به ماجرایی فضایی، دامنهٔ خیال خود را گسترش میدهد. راجر مور با خونسردی و شوخطبعیاش مرکز ثقل این جهان اغراقآمیز میشود؛ طراحی دیداری، سفر میان مکانهای گوناگون و موسیقی جان بری نیز به اثر شکوه و حرکت میبخشند.
« گاهی لحن کمیک به ماجرا جان میبخشد و گاهی چنان بر آن مسلط میشود که خطرهای داستانی وزن لازم را از دست میدهند. »
جمعبندی
در سوی دیگر، منطق روایی گاه زیر فشار تغییرهای ناگهانی مسیر قرار میگیرد، شخصیتپردازی برخی چهرهها محدود میماند و شوخیهای فراوان از شدت تنش میکاهند. بااینهمه، ضعفهای فیلم از جسارت بنیادی آن جدا نیستند: همان میل به بزرگترکردن ماجرا که روایت را پراکنده میکند، به آن هویتی متمایز نیز میبخشد.
«مونریکر» بیش از آنکه بر ظرافت و واقعنمایی تکیه کند، خواهان سرگرمکردن، شگفتزدهکردن و گشودن افقهایی تازه برای قهرمانش است؛ و در این هدف، با همهٔ لغزشهایش، اثری بهیادماندنی و پرشور باقی میماند.



ثبت دیدگاه