نقد و بررسی
نقد The Grudge | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
نفرینی آشنا در خانهای تازه «The Grudge» ساختهٔ Nicolas Pesce بازمیگردد به جهانی که وحشتش نه از هیولایی تازه، بلکه از تداوم یک خشم مرده سرچشمه میگیرد. فیلم با پروندهای هولناک آغاز میشود: مادری جوان خانوادهاش را در خانهٔ خود به قتل رسانده و کارآگاه مولدون برای بررسی ماجرا وارد میشود.
آنچه ابتدا به نظر جنایتی جداافتاده میآید، کمکم به سرنوشت چند خانواده و خانهای پیوند میخورد که انگار اندوه و خشونت را در دیوارهایش نگه داشته است. فیلم در این مسیر نه صرفاً معمایی پلیسی است و نه فقط مجموعهای از مواجهههای ترسناک؛ میکوشد نشان دهد چگونه شر، با عبور از زندگی آدمها، به شکلی مسری ادامه مییابد.
این قسمت را میتوان روایتی فرعی در جهان مجموعه دانست؛ داستانی با شخصیتها و پروندهای تازه که از میراث سینمایی «The Grudge» جدا نیست. خانه بهمثابه حافظهٔ خشونت مؤثرترین ایدهٔ فیلم، خانه بهعنوان مکانی است که گذشته در آن دفن نمیشود. فضای خانهها صرفاً پسزمینهٔ رویدادها نیست؛ هر راهرو، اتاق خاموش و گوشهٔ تاریک میتواند حامل چیزی باشد که شخصیتها هنوز قادر به فهمیدنش نیستند.
در این نگاه، معماری خانه به حافظهای بدل میشود که تجربههای دردناک را حفظ میکند و به ساکنان تازه تحمیل میسازد. نفرین هم بیشتر از آنکه موجودی با انگیزهای روشن باشد، نیرویی بیچهره و بیوقفه است: نزدیک میشود، اثر میگذارد و زندگی روزمره را از درون آلوده میکند. این تصور به فیلم امکان میدهد خشونت را نه فقط بهصورت یک لحظهٔ ناگهانی، بلکه همچون حضوری پیوسته نمایش دهد.
« خانه بهمثابه حافظهٔ خشونت مؤثرترین ایدهٔ فیلم، خانه بهعنوان مکانی است که گذشته در آن دفن نمیشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
دلهره از احتمال وقوع اتفاقی بد تغذیه میکند؛ از این حس که حتی مکانهای معمولی و آشنا دیگر امن نیستند. در بهترین لحظات، «The Grudge» میفهمد که خانهٔ ترسناک الزاماً خانهای پر از حرکت و صدای بلند نیست. سکون و خلأ نیز میتوانند تماشاگر را آمادهٔ خطر نگه دارند. روایت چندپاره و معمایی که مهآلود میماند ساختار فیلم بر رفتوآمد میان زمانها و خانوادههای گوناگون استوار است.
این شیوه، در اصل، تناسبی با مضمون نفرین دارد: حادثهای که در یک زمان رخ داده، پیامدهایش را در زمانهای دیگر آشکار میکند؛ افراد متفاوت درگیر زنجیرهای میشوند که از ابتدا آغاز نشده و بهسادگی هم پایان نمیپذیرد. از این نظر، پراکندگی روایت میتواند بازتابی فرمی از گسترش خود نفرین باشد.
اما پیوند میان شاخههای داستانی همیشه به اندازهٔ کافی روشن یا پرمعنا از کار درنمیآید. جابهجاییهای زمانی گاه به جای آنکه کشف تدریجی را تقویت کنند، تمرکز را از شخصیتها میگیرند و تماشاگر را وامیدارند صرفاً موقعیت هر بخش را دوباره مرتب کند. هر روایت، لحظههایی برای ایجاد کنجکاوی دارد، ولی اتصال نهایی خطوط داستانی آنقدر محکم نیست که پراکندگی را به ضرورتی دراماتیک تبدیل کند.
فیلم بهجای آنکه از این چندپارگی تعلیقی فزاینده بسازد، گاهی در میان قطعات خود سرگردان میشود. کارآگاهی در سایهٔ وحشت حضور کارآگاه مولدون باید راهی باشد برای ورود عقل و روش تحقیق به جهانی که قواعدش بهتدریج از فهم متعارف بیرون میزند. همین دوگانگی، ظرفیت دراماتیک خوبی دارد: او با پروندهای روبهروست که باید شواهدش را بخواند، اما شواهد به چیزی اشاره میکنند که منطق معمول پلیسی برای توضیحش کافی نیست.
« دلهره از احتمال وقوع اتفاقی بد تغذیه میکند؛ از این حس که حتی مکانهای معمولی و آشنا دیگر امن نیستند. »
شخصیتها و اجرا
تحقیق، در نتیجه، میتواند هم معمای جنایت را پیش ببرد و هم شخصیت اصلی را با ترسها و آسیبپذیریهای خودش مواجه کند. فیلم این مسیر را تا اندازهای دنبال میکند، ولی بخش کارآگاهی و بخش فراطبیعی همیشه در یکدیگر حل نمیشوند. گاه پرونده بیشتر شبیه بندی است برای پیوند دادن خانوادهها و بازگرداندن قصه به خانهٔ نفرینشده، نه محوری که کشفهایش قدمبهقدم تنش را بالا ببرد.
از همین رو، شکل پلیسی روایت وعدهٔ انسجام میدهد، اما همیشه آن را محقق نمیکند. تماشاگر میتواند از راز ماجرا کنجکاو شود، بااینحال حس پیشرفت تحقیق گاهی زیر بار رفتوآمدهای روایی کمرنگ میشود. بازیها و عاطفهٔ خانوادهها بازیگران فیلم به داستانهایی جان میدهند که گاه فرصت کافی برای گسترش شخصیتهایشان ندارند.
Andrea Riseborough در نقش کارآگاه مولدون، ترکیبی از خستگی، احتیاط و اضطراب را منتقل میکند و حضورش به روایت نقطهٔ اتکایی انسانی میدهد. John Cho و Betty Gilpin نیز در خط داستانی خانوادهٔ خود، احساس شکنندگی و فشار را باورپذیر نگه میدارند. بازیها از جنس نمایشهای اغراقآمیز ژانر نیستند؛ شخصیتها عموماً واکنشهایی زمینی و قابلفهم به وضعیتهایی ناممکن نشان میدهند.
بُعد خانوادگی، یکی از سرچشمههای اصلی اندوه فیلم است. خانوادهها در اینجا صرفاً قربانیانی برای تولید ترس نیستند؛ روابط، نگرانیها و آسیبپذیریهایشان به خطر وزن عاطفی میدهد. بااینهمه، چون چندین گروه از شخصیتها باید در زمانی محدود معرفی شوند، فرصت شناخت عمیق هرکدام کم میماند.
« فیلم این مسیر را تا اندازهای دنبال میکند، ولی بخش کارآگاهی و بخش فراطبیعی همیشه در یکدیگر حل نمیشوند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم گاهی از بازیگرانش بیش از آنچه فیلمنامه فراهم میکند میگیرد: اجراها مؤثرند، اما همهٔ شخصیتها به اندازهٔ کافی از دل موقعیت بیرون نمیآیند تا سرنوشتشان در ذهن تماشاگر ماندگار شود. تصویر، صدا و دلهرهٔ کمرمق فضاسازی تصویری فیلم در بسیاری از لحظات از نقاط قوت آن است. رنگهای سرد، نور کم و قابهایی که فضای خالی را برجسته میکنند، حس فرسودگی و انزوا میسازند.
این جهان بصری با حالوهوای غمگین داستان هماهنگ است؛ گویی آدمها پیش از رویارویی مستقیم با نیروهای اهریمنی نیز در محیطی زندگی میکنند که از نشاط و آرامش تهی شده است. چنین فضایی ممکن است برای برخی تماشاگران از خود شوکهای ناگهانی ماندگارتر باشد. بااینحال، فیلم در تبدیل این فضا به ترسی پیوسته موفقیت یکنواختی ندارد.
بعضی لحظهها بهخوبی انتظار را کش میدهند و با سکوت یا جزئیاتی ناآرامکننده توجه را میربایند، اما تعداد این لحظهها محدود است. جامپاسکرها نیز غالباً از الگویی آشنا پیروی میکنند و گاهی پیش از آنکه اثرشان کامل شود، قابلحدس میشوند. مسئله فقط کمبود صحنههای ترسناک نیست؛ مهمتر آن است که فاصلههای میان آنها همیشه با تعلیق یا رشد شخصیتها پُر نمیشود.
حاصل، ریتمی کند است که نه همواره به تأمل میانجامد و نه به اندازهٔ کافی با دلهره جبران میشود. میراث مجموعه و محدودیت تازهسازی فیلم در برخورد با میراث «The Grudge» راهی میانه را انتخاب میکند: میخواهد برای مخاطب تازه قابلدسترسی باشد، اما همزمان از نشانهها و منطق نفرینی استفاده کند که با جهان پیشین مجموعه آشناست.
« تصویر، صدا و دلهرهٔ کمرمق فضاسازی تصویری فیلم در بسیاری از لحظات از نقاط قوت آن است. »
قوتها و کاستیها
این انتخاب میتوانست امکان بازخوانی مضمون را فراهم کند؛ انتقال هراس از محیطی به محیط دیگر، و نشان دادن آنکه نفرین محدود به یک خانه یا یک نسل نیست. اما آشنایی ایدهها گاه بر تازگی تجربه غلبه میکند. فیلم بیش از آنکه قواعد وحشت خود را دگرگون سازد، صورتهایی آشنا از همان ترس را دوباره به صحنه میآورد.
نتیجه، اثری است که در فضاسازی و اندوهِ نهفته در داستان خانوادهها ظرفیت دارد، اما در پرداخت روایی و ایجاد غافلگیری به پای ایدهٔ مرکزیاش نمیرسد. برخی صحنهها تأثیرگذارند و تصویرهایش گاهی مدتها در ذهن میمانند؛ بااینحال، این دستاوردها به تجربهای یکپارچه و پرکشش تبدیل نمیشوند.
پایان نیز ممکن است برای بعضی تماشاگران بیش از آنکه حس جمعبندی بدهد، احساس ناتمامی برجای بگذارد. جمعبندی «The Grudge» فیلمی است که حالوهوای سنگین و ایدهٔ خانهٔ آلوده به خشونت را جدی میگیرد، اما همیشه نمیتواند این عناصر را در روایتی منسجم و پرتنش گرد آورد. بازیهای باورپذیر و نگاه اندوهبارش به خانوادهها، وجوه انسانی قصه را تقویت میکنند؛ در مقابل، پرشهای زمانی، اتصال کمرمق خطهای داستانی و ریتم کشدار، تماشایش را دشوار میسازند.
این اثر احتمالاً برای مخاطبی که بیش از شوکهای پیدرپی به فضای تیره و اضطراب آرام علاقه دارد، لحظاتی دیدنی خواهد داشت. اما اگر انتظار ترسی پیوسته، ساختاری روشن و پایانی رضایتبخش در میان باشد، فیلم کمتر از وعدهٔ خود عمل میکند.
« اما آشنایی ایدهها گاه بر تازگی تجربه غلبه میکند. »



ثبت دیدگاه