نقد و بررسی
نقد Voice from the Stone | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معماریِ سوگ و راز «صدایی از دل سنگ» بهجای آنکه وحشت را با شتاب، حادثههای پرشمار یا تهدیدی آشکار بسازد، آن را در سکون و انتظار میپرورد. ورنا، پرستاری که برای مراقبت از کودکان آموزش دیده، وارد عمارتی دورافتاده در توسکانی میشود تا به یاکوب کمک کند؛ پسری که پس از مرگ مادرش سخن نمیگوید و باور دارد صدای او را از دیوارهای خانه میشنود.
از همین طرح ساده، فیلم فضایی میسازد که در آن پرسش اصلی نه فقط این است که آیا نیرویی فراطبیعی در کار است، بلکه اینکه سوگ چگونه ادراک آدمها را دگرگون میکند و آیا خانه میتواند حافظهی یک خانواده را در خود نگه دارد. داستان عمداً اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند. عمارت، گذشتهی خانواده و رفتار آدمهای پیرامون یاکوب بهتدریج لایههایی از ابهام میسازند؛ اما فیلم از همان ابتدا روشن میکند که این معما قرار نیست صرفاً با کنار هم گذاشتن سرنخها حل شود.
راز در اینجا بیش از آنکه یک مسئلهی کارآگاهی باشد، حالتی روانی و عاطفی دارد: سکوت پسر، غیبت مادر و حضور سنگین خانه، سه صورت از فقدانی واحدند. عمارت؛ شخصیت خاموش فیلم مهمترین دستاورد اثر، پیوند میان مکان و حالوهوای داستان است. عمارت کهنهی ایتالیایی فقط پسزمینهی وقایع نیست؛ انگار خود به یکی از شخصیتهای اصلی بدل میشود.
راهروهای تاریک، اتاقهای کمنور، دیوارهای سنگی و گوشههای پنهان، حس محصوربودن و ناامنی میآفرینند، بیآنکه فیلم ناچار باشد مدام خطر را به رخ بکشد. بیرون از خانه نیز چشمانداز توسکانی، با زیبایی آرام و گاه سرد خود، فاصلهی خانواده از جهان معمول را برجسته میکند. فیلمبرداری از این فضا بهرهی مؤثری میگیرد.
« داستان عمداً اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
قابها اغلب چنان تنظیم شدهاند که شخصیتها در برابر معماری خانه کوچک به نظر برسند؛ گویی بنا بر زندگی و ارادهی آنان سایه انداخته است. در نتیجه، حرکت ورنا در راهروها تنها رفتوآمدی ساده نیست: او در حال ورود به حافظهای خانوادگی است که قواعدش را نمیشناسد. این تصویرپردازی به فیلم هویتی دیداری میبخشد و حتی در لحظاتی که روایت پیشرفتی محسوس ندارد، تماشاگر را درون جهان اثر نگه میدارد.
سکوت، صدا و سوگ سکوت یاکوب مرکز عاطفی روایت است. فیلم از این سکوت نه بهعنوان نشانهای ساده برای تشخیص یک اختلال، بلکه همچون شکلی از واکنش به فقدان استفاده میکند. پسر چیزی را در خود نگه داشته که نه میتواند و نه میخواهد به زبان بیاورد؛ همین امتناع، رابطهی او با پدر و با ورنا را دشوار و در عین حال تأثیرگذار میکند.
ورنا نیز برای نزدیکشدن به او ناچار است بیش از آنکه توضیح بدهد، گوش کند و صبر داشته باشد. طراحی صدا در این میان نقشی اساسی دارد. صدای مادر که گویی از دل سنگها میآید، به تجربهای مبهم و جسمانی تبدیل میشود: چیزی که شاید زاییدهی ذهن سوگوار باشد و شاید حضور واقعی دیگری را خبر دهد.
فیلم با این تمهید، دیوارها را از سطحی بیجان به مرزی میان جهان زندگان و خاطره بدل میکند. بااینحال، تکرار نشانههای صوتی و رازآلود گاه از نیروی آنها میکاهد. آنچه در آغاز غریب و ناآرامکننده است، اگر بارها با کارکردی مشابه بازگردد، ممکن است بهجای تشدید تعلیق، به الگویی قابلپیشبینی بدل شود.
« سکوت، صدا و سوگ سکوت یاکوب مرکز عاطفی روایت است. »
شخصیتها و اجرا
ورنا و یاکوب؛ نزدیکی در فاصله رابطهی ورنا و یاکوب با شتاب شکل نمیگیرد و همین آرامی، در بهترین لحظات به آن باورپذیری میبخشد. ورنا بهسادگی نمیتواند اعتماد پسری را که درگیر سوگ است به دست آورد؛ ازاینرو هر گام کوچک میان آن دو اهمیت پیدا میکند. فیلم بهدرستی میفهمد که نزدیکی عاطفی الزاماً با گفتوگوی مستقیم ساخته نمیشود.
نگاهها، مکثها و حضور پیوستهی ورنا در کنار یاکوب گاه بیش از کلمات دربارهی پیوند نوپای آنها حرف میزنند. بازی امیلیا کلارک نیز بر همین دوگانگی تکیه دارد. ورنای او همدل است، اما در عین حال احتیاطی حرفهای و نوعی تنهایی شخصی را با خود حمل میکند. بازی کلارک در صحنههای آرام، بهویژه هنگامی که شخصیت میان مشاهدهی بالینی و درگیری احساسی گرفتار میشود، فیلم را از سردی کامل دور نگه میدارد.
ادوارد درینگ نیز با اتکا به سکوت و زبان بدن، حضور یاکوب را معنادار میکند؛ او صرفاً کودکی مرموز نیست، بلکه مرکز زخمی است که دیگران پیرامونش هر یک به شیوهای متفاوت با آن روبهرو میشوند. خانواده و شخصیتهای پیرامونی پدر یاکوب و دیگر ساکنان عمارت، بهتدریج فضایی از احتیاط و راز به روایت میافزایند.
آنها اطلاعات را آشکارا در اختیار ورنا نمیگذارند و همین رفتار، مرز میان پنهانکاری معمول و مشارکت در رازی بزرگتر را نامشخص میکند. این ابهام با فضای گوتیک فیلم سازگار است، اما شخصیتهای فرعی همیشه به اندازهی ظرفیتشان گسترش نمییابند. گاه به نظر میرسد هر یک بیش از آنکه فردیتی کامل داشته باشند، برای حفظ راز خانه یا جهتدادن به برداشت تماشاگر از آن طراحی شدهاند.
« فیلم بهدرستی میفهمد که نزدیکی عاطفی الزاماً با گفتوگوی مستقیم ساخته نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
از این نظر، فیلم فرصت مهمی را از دست میدهد. اگر رابطههای خانوادگی و سابقهی عاطفی شخصیتهای پیرامونی عمق بیشتری مییافت، معمای اصلی نیز پشتوانهی انسانی محکمتری پیدا میکرد. در شکل کنونی، برخی رفتارها بیشتر کارکرد روایی دارند تا آنکه از تجربه و انگیزهی روشن شخصیتها برخاسته باشند.
حاصل، جهانی جذاب اما اندکی کمجمعیت است؛ خانه پر از خاطره به نظر میرسد، ولی همهی آن خاطرهها به شخصیتهایی زنده و چندوجهی تبدیل نمیشوند. ریتم و تعلیقِ فرساینده کندی ریتم انتخابی آگاهانه است و با لحن سوگبار اثر تناسب دارد. فیلم میخواهد تماشاگر را در انتظار نگه دارد، با سکوتها و فضاها همراه کند و اجازه دهد اضطراب آرامآرام تهنشین شود.
این شیوه در بخشهایی نتیجه میدهد: پرسهزدن در عمارت، مکثهای طولانی و تکرار حس حضورِ غایب، تجربهی انزوای ورنا را ملموس میکند. اما فیلم همیشه میان تأمل و درجازدن تعادل برقرار نمیکند. برخی لحظههای مرموز بهجای آنکه لایهی تازهای به معما بیفزایند، تنها همان پرسشهای پیشین را تکرار میکنند.
در نتیجه، کشش داستان در میانهی مسیر افت میکند و تماشاگر ممکن است پیش از آنکه روایت به مرحلهی تعیینکننده برسد، از انتظار خسته شود. این مسئله بهویژه از آنجا مهم است که اثر از ابزارهای متعارف تعلیق چندان بهره نمیگیرد؛ پس باید هر مکث و هر نشانه وزن دراماتیک مشخصی داشته باشد. مرز میان روان و فراطبیعت جذابیت ایدهی مرکزی در این است که فیلم میان توضیح روانشناختی و امکان فراطبیعی فاصلهای باز باقی میگذارد.
« از این نظر، فیلم فرصت مهمی را از دست میدهد. »
قوتها و کاستیها
سکوت یاکوب را میتوان واکنشی به مرگ مادر دانست؛ صدایی که او از دیوارها میشنود نیز ممکن است از اشتیاق او برای بازگشت مادر سرچشمه بگیرد. در سوی دیگر، خانه با تاریکی و قدمت خود چنان حضوری مستقل دارد که تفسیر فراطبیعی را نیز ناممکن نمیسازد. این دوگانگی، دستکم در بخشهایی از فیلم، به مخاطب اجازه میدهد در ناپایداری برداشتهایش شریک شود.
بااینهمه، ابهام همیشه به معنای عمق نیست. هرگاه فیلم پرسشی را طرح میکند اما پیامد عاطفی یا دراماتیک آن را به اندازهی کافی نمیپرورد، راز به جای آنکه ذهن را درگیر کند، صرفاً ناتمام میماند. پاسخها دیر میرسند و روایت در پایان نیز همهی گرهها را به شیوهای کاملاً روشن نمیبندد.
این انتخاب میتواند برای تماشاگر علاقهمند به پایانهای چندپهلو جذاب باشد، اما برای کسی که انتظار جمعبندی محکمتری دارد، احساس کمبود بر جا میگذارد. این نقد بدون ورود به جزئیات پایانی، میتوان گفت فیلم بیش از آنکه معمای خود را حل کند، بر ماندگاری فضای آن تکیه دارد. جمعبندی «صدایی از دل سنگ» اثری است که نیروی اصلیاش را از تصویر، سکوت و فضای گوتیک میگیرد.
عمارت توسکانی به حافظهای سنگین و زنده بدل میشود و رابطهی آرام ورنا و یاکوب، به روایت لنگر عاطفی میدهد. طراحی صدا نیز ایدهی شنیدهشدن صدای مادر از دل دیوارها را به تجربهای وهمآلود پیوند میزند. در مقابل، ریتم کند گاهی کشش را تحلیل میبرد، بعضی نشانههای رازآلود بیش از اندازه تکرار میشوند و شخصیتهای فرعی مجال کافی برای رشد پیدا نمیکنند.
« در سوی دیگر، خانه با تاریکی و قدمت خود چنان حضوری مستقل دارد که تفسیر فراطبیعی را نیز ناممکن نمیسازد. »
جمعبندی
فیلم همچنین میان ابهامِ شاعرانه و پاسخندادن به پرسشهای روایی همیشه مرز روشنی نمیکشد. بااینحال، برای تماشاگرانی که از وحشت آرام، تصویرپردازی معماریمحور و روایتهای متمرکز بر سوگ لذت میبرند، «صدایی از دل سنگ» تجربهای دیداری و تأملبرانگیز است؛ اثری که بیش از آنکه با ترس ناگهانی اثر بگذارد، با پژواک ماندگار فقدان در ذهن میماند.
« فیلم همچنین میان ابهامِ شاعرانه و پاسخندادن به پرسشهای روایی همیشه مرز روشنی نمیکشد. »



ثبت دیدگاه