نقد و بررسی
نقد The Last Family | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خانواده بهمثابه میدان مهر و اضطراب «The Last Family» ساختهٔ Jan P. Matuszynski، بیش از آنکه زندگینامهای خطی از نقاش لهستانی، Zdzisław Beksiński باشد، روایتی چنددههای از خانوادهای است که عشق در آن حضور دارد، اما هرگز بهتنهایی برای آرامکردن اضطرابها و رنجهایش کافی نیست. فیلم خانه را نه پناهگاهی بیخلل، بلکه فضایی زنده و پرفشار تصویر میکند؛ جایی که دلسوزی، دلنگرانی، فرسودگی و گاه خشم در کنار یکدیگر جریان دارند.
خلاصهٔ وقایع، محورهای اصلی این جهان را روشن میکند، اما اهمیت فیلم در نحوهٔ کنار هم نشاندن لحظههای معمولی و بحرانهای عاطفی است. خانوادهٔ بکشینسکی گاه با گفتوگوهای روزمره و رفتارهای ساده به هم نزدیک میشود و گاه زیر فشار ترس، بیماری و تنش از هم فاصله میگیرد. اثر نه اعضای خانواده را قدیس میسازد و نه رنج آنان را به نمایشی اغراقآمیز بدل میکند؛ همین پرهیز از داوری، به روایتش اعتباری انسانی میبخشد.
پرترهای فراتر از هنرمند فیلم بکشینسکی را صرفاً از دریچهٔ نقاشیهای هولناک و شهرت هنریاش نمیبیند. او در اینجا انسانی است با عادتها، ترسها، شوخطبعیها و مناسبات خانوادگی؛ هنرمندی که دنیای درونی تیرهاش بهسادگی به رفتار بیرونی او ترجمه نمیشود. نقاشیهای آخرالزمانیاش در کنار آرامش و نرمی رفتار روزمره، تضادی چشمگیر میسازند، اما فیلم از این تقابل نتیجهای ساده و روانشناختی نمیگیرد.
هنر او نه صرفاً نشانهٔ تاریکی شخصیتش است و نه راهی آسان برای توضیحدادن او. این انتخاب، فیلم را از زندگینامهای توضیحمحور دور میکند. بهجای آنکه هر اثر را به کلیدی برای رمزگشایی از نقاش بدل کند، دوربین به فضای زندگی و رابطههای او نزدیک میماند. ما با انسانی روبهرو میشویم که میتواند هم لطیف و خیالپرداز باشد و هم در موقعیتهای دشوار، ناتوان از یافتن راهی برای نزدیکشدن به عزیزانش.
« خانواده بهمثابه میدان مهر و اضطراب «The Last Family» ساختهٔ Jan P. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پیچیدگی شخصیت از همین شکاف میان تصویر عمومی هنرمند و وجود خصوصی او پدید میآید. زوفیا و توازن شکنندهٔ خانه زوفیا قلب عاطفی خانواده است؛ نه به این معنا که وظیفهاش فقط آرامکردن دیگران باشد، بلکه چون فیلم بار مراقبت و نگرانی را با دقتی محسوس در چهره و رفتار او جای میدهد. او میکوشد پیوندها را نگه دارد، اما این کوشش از جنس قهرمانی پرهیاهو نیست.
مهربانی و ایمانش در کنار خستگی و دلواپسی قرار میگیرند و به همین دلیل، حضورش باورپذیر است. فیلم از این شخصیت تصویری آرمانی نمیسازد. زوفیا میتواند پناه و میانجی باشد، اما قرار نیست هر بحرانی را حل کند یا بیوقفه توان تحمل داشته باشد. همین محدودیت، نقش او را انسانیتر میکند و نشان میدهد که مراقبت از خانواده، کاری عاطفی و فرساینده است.
رابطهٔ او با همسر و پسرش نیز صرفاً مجموعهای از واکنشهای مادرانه نیست؛ در آن وفاداری، دلبستگی و رنجی آرام به هم گره خوردهاند. توماش؛ میان آسیبپذیری و فوران توماش شاید پرتنشترین عضو خانواده باشد، اما فیلم او را به مجموعهای از فورانهای خشونتآمیز و رفتارهای نامتعارف تقلیل نمیدهد.
واکنشهای شدید و تهدیدهایش، فضای خانه را بیثبات میکند و والدینش را در وضعیتی از مراقبت دائمی قرار میدهد؛ بااینحال، روایت اجازه نمیدهد که او فقط به سرچشمهٔ دردسر بدل شود. آسیبپذیری و تنهاییاش در کنار رفتارهای دشوارش دیده میشود. این پرهیز از سادهسازی از نقاط قوت دراماتیک فیلم است.
« پیچیدگی شخصیت از همین شکاف میان تصویر عمومی هنرمند و وجود خصوصی او پدید میآید. »
شخصیتها و اجرا
تماشاگر ناچار نیست توماش را تبرئه کند تا رنج او را بفهمد، یا رنجش را نادیده بگیرد تا از رفتارهایش برآشفته شود. فیلم همزمان دو حقیقت را حفظ میکند: زندگی با چنین بیثباتیای برای خانواده طاقتفرساست، و خود توماش نیز در دام وضعیتی گرفتار است که مهربانی اطرافیان بهتنهایی قادر به گشودنش نیست.
دوربین خانگی و معنای ثبتکردن دوربین محبوب بکشینسکی در دل روایت، تنها وسیلهای برای ثبت رویدادها نیست؛ به شیوهای برای دیدن و بهیادسپردن بدل میشود. فیلم از خلال لحظههای کوچک روزمره، تماشاگر را به شاهد زندگی خانواده تبدیل میکند. این لحظهها ممکن است در نگاه نخست اهمیت داستانی بزرگی نداشته باشند، اما در کنار تنشها و فقدانها، وزن عاطفی پیدا میکنند.
گویی دوربین میکوشد از آنچه در حال گذر است نشانی باقی بگذارد، بیآنکه بتواند آن را متوقف کند. این شیوه، صمیمیتی خاص به اثر میبخشد. زندگی خانوادگی به مجموعهای از نقطهعطفهای بزرگ محدود نمیشود؛ گاهی یک نگاه، مکثی کوتاه یا رفتاری تکرارشونده، از گفتاری طولانی دربارهٔ رابطهها گویاتر است.
در عین حال، ثبتکردن در این فیلم با نوعی ناتوانی همراه است: دوربین میتواند لحظه را نگه دارد، اما نمیتواند درد را از میان ببرد یا از وقوع دگرگونی جلوگیری کند. تضاد خانهٔ گرم و تصویرهای هولناک یکی از ماندگارترین کیفیتهای فیلم، فاصلهٔ میان فضای آشنای خانه و جهان تیرهٔ نقاشیهای بکشینسکی است.
« تماشاگر ناچار نیست توماش را تبرئه کند تا رنج او را بفهمد، یا رنجش را نادیده بگیرد تا از رفتارهایش برآشفته شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
نقاشیها یادآور خشونت، فرسودگی و پایاناند، اما زندگی خانوادگی در قابهایی عادی، ملموس و گاه گرم جریان دارد. این دو قلمرو بهجای آنکه یکدیگر را خنثی کنند، معنا میسازند: خانه میتواند مأمن مهر باشد و در همان حال، صحنهٔ نگرانی و آسیبپذیری؛ هنر میتواند هراسانگیز باشد، بیآنکه هنرمند را به چهرهای اهریمنی بدل کند.
کارگردانی با تکیه بر مشاهده و میزانسنهای سنجیده، از این تضاد بهعنوان تزئینی بصری استفاده نمیکند. حالوهوای اثر بیشتر از دل حضور مداوم اشیا، فضاهای زیسته و روابط شکل میگیرد. فیلم بهجای تأکید مکرر بر معنای نمادین نقاشیها، اجازه میدهد تصویرهای آنها در ذهن تماشاگر با واقعیت سادهٔ زندگی خانوادگی برخورد کنند.
نتیجه، تقابلی است که پس از پایان تماشا نیز در خاطر میماند. بازیها و پرهیز از ملودرام بازیهای Andrzej Seweryn، Aleksandra Konieczna و Dawid Ogrodnik بر کنترل و جزئیات بنا شدهاند. Seweryn در نقش بکشینسکی، آرامش ظاهری و پیچیدگی درونی را همزمان نگه میدارد؛ Konieczna با بازی ظریفش بار عاطفی زوفیا را بیآنکه به اغراق پناه ببرد منتقل میکند؛ و Ogrodnik در نقش توماش، میان تندی و شکنندگی حرکت میکند.
هر سه اجرا به شخصیتها امکان میدهند از قالبهای آشنای «پدر هنرمند»، «مادر فداکار» و «پسر مسئلهدار» فراتر بروند. این خویشتنداری با لحن کلی فیلم هماهنگ است. اثر میتوانست با سوگواریها و تنشهایش به ملودرامی فشرده و آشکارا عاطفی تبدیل شود، اما بیشتر اوقات به مشاهده بسنده میکند.
« نقاشیها یادآور خشونت، فرسودگی و پایاناند، اما زندگی خانوادگی در قابهایی عادی، ملموس و گاه گرم جریان دارد. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر بهجای آنکه با موسیقی یا تأکیدهای نمایشی وادار به احساس خاصی شود، فرصت مییابد از رفتارها و سکوتها به عاطفه برسد. این اعتماد به بازیگران و جزئیات، از عوامل اصلی باورپذیری فیلم است. ریتم و گسستهای زمانی روایت چنددههای فیلم گسترهای قابلتوجه دارد، اما همین گستردگی همیشه به انسجام روایی نمیانجامد.
پرشهای زمانی گاهی پیوند میان رویدادها را کمرنگ میکنند و تماشاگر ممکن است برای فهم دگرگونی رابطهها به نشانههایی بیش از آنچه فیلم عرضه میکند نیاز داشته باشد. این گسستها از یک سو حس گذر زمان و فرسایش تدریجی خانواده را منتقل میکنند، اما از سوی دیگر، در بعضی نقاط فاصلهای میان تجربهٔ عاطفی مخاطب و اتفاقهای روی پرده میسازند.
کندی ریتم نیز بخشی از انتخاب زیباییشناختی اثر است، اما همیشه به سود آن عمل نمیکند. مکثها و موقعیتهای طولانی، گاه به صمیمیت و مشاهدهگری کمک میکنند و گاه انرژی روایت را کاهش میدهند. همچنین تکرار تنشهای خانوادگی، هرچند فرسودگی اعضا را ملموس میکند، مجال محدودی برای تنوع عاطفی فراهم میآورد.
فیلم از یکنواختی کامل میگریزد، اما در میانهٔ مسیر ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید. جمعبندی «The Last Family» تصویری صمیمی، تلخ و بیقضاوت از خانوادهای نامتعارف ارائه میدهد؛ خانوادهای که در آن مهر واقعی است، اما نمیتواند همهٔ زخمها را التیام بخشد. ارزش فیلم در تبدیل زندگی خصوصی به افسانهای پرزرقوبرق نیست، بلکه در توجه به لحظههای کوچک، تناقضهای شخصیتها و دشواری مراقبت از کسانی است که دوستشان داریم.
« این اعتماد به بازیگران و جزئیات، از عوامل اصلی باورپذیری فیلم است. »
جمعبندی
بازیهای چندلایه، حضور دوربین خانگی و تضاد میان خانهٔ روزمره و نقاشیهای هولناک، به اثر هویتی متمایز میبخشند. در مقابل، پرشهای زمانی و افتوخیز ریتم گاه از پیوستگی و نیروی عاطفی روایت میکاهند. بااینهمه، این نارساییها نمیتوانند ظرافت نگاه فیلم به بکشینسکیها را از میان ببرند.
حاصل، درامی است که بهجای ارائهٔ پاسخی قطعی دربارهٔ خانواده یا هنر، تماشاگر را با تصویری پیچیده از نزدیکی، نگرانی و گذر زمان تنها میگذارد.
« بازیهای چندلایه، حضور دوربین خانگی و تضاد میان خانهٔ روزمره و نقاشیهای هولناک، به اثر هویتی متمایز میبخشند. »



ثبت دیدگاه