نقد و بررسی
نقد آنکه برایت خواهد خواند (Quién te cantará) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به صحنه، بازگشت به خویشتن فیلم اسپانیاییـفرانسوی «Quién te cantará» ساختهٔ Carlos Vermut، در ظاهر با موقعیتی آشنا آغاز میشود: خوانندهای مشهور پس از حادثهای حافظهاش را از دست میدهد و باید برای بازگشت به صحنه، دوباره اجرای ترانههایش را بیاموزد. اما فیلم خیلی زود روشن میکند که مسئله فقط به یادآوری ملودیها و حرکات نمایشی محدود نیست.
وقتی لیلا کاسن، ستارهای که سالها از صحنه دور بوده، دیگر نمیداند چگونه نقش خوانندهٔ مشهور را بازی کند، پرسشی دشوارتر سر برمیآورد: آن «خود»ی که باید بازسازی شود، دقیقاً چیست؟ هویت خصوصی او، تصویری که مردم از او ساختهاند، یا اجرایی که سالها در برابر تماشاگران تکرار شده است؟ ورود ویولتا، طرفدار و مقلد لیلا، این پرسش را پیچیدهتر میکند.
او قرار است به لیلا بیاموزد چگونه دوباره لیلا باشد؛ مأموریتی که از همان ابتدا تناقضی درونی دارد. ویولتا نه فقط ترانهها و حرکات او را میشناسد، بلکه شیفتگیاش به ستاره به بخشی از شخصیت خود او تبدیل شده است. از اینرو، رابطهٔ این دو زن بهتدریج از آموزش یک اجرا فراتر میرود و به رویارویی دو تصویر از هویت بدل میشود: کسی که باید دوباره خودش را پیدا کند و کسی که گمان میکند راه یافتن به خویشتن را در تقلید از دیگری یافته است.
« اما فیلم خیلی زود روشن میکند که مسئله فقط به یادآوری ملودیها و حرکات نمایشی محدود نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
هویت بهمثابه اجرا یکی از ایدههای نیرومند فیلم، این است که هویت را نه جوهری ثابت و دستنخورده، بلکه چیزی ساختهشده و تکرارشونده میبیند. لیلا برای بازگشت، ناچار است نشانههای چهرهٔ عمومی خود را دوباره به دست آورد؛ اما این نشانهها لزوماً حقیقت درونی او را آشکار نمیکنند. ویولتا نیز از سوی دیگر، با تقلید از لیلا چیزی بیش از یک نمایش صحنهای را بازآفرینی میکند: او در آن شخصیت پناهی یافته که زندگی روزمرهاش از او دریغ کرده است.
فیلم بهجای آنکه این رابطه را به داستانی ساده دربارهٔ بدل و اصل تبدیل کند، مرز میان آن دو را مدام لغزان نگه میدارد. تقلید در اینجا هم کنشی هنری است و هم راهی برای نزدیکشدن به دیگری؛ اما نزدیکی، خطر محوشدن تفاوتها را نیز با خود میآورد. این کشاکش زمانی تأثیرگذارتر میشود که فیلم نشان میدهد شهرت چگونه میتواند به قفسی بدل شود: لیلا زیر فشار تصویری زندگی میکند که دیگران از او انتظار دارند، و ویولتا در آرزوی ورود به همان تصویر، با واقعیت زندگی خویش درگیر است.
شیفتگی و قدرت نگاه رابطهٔ ویولتا با لیلا، آمیزهای از تحسین، میل به همانندی و نیاز به دیدهشدن است. فیلم شیفتگی هوادارانه را صرفاً رفتاری عجیب یا افراطی نشان نمیدهد؛ آن را همچون نیرویی میکاود که میتواند به فرد شکل بدهد و در عین حال، او را از خودش دور کند. ویولتا به لیلا نزدیک میشود، اما این نزدیکی هرگز بیخطر نیست.
« شیفتگی و قدرت نگاه رابطهٔ ویولتا با لیلا، آمیزهای از تحسین، میل به همانندی و نیاز به دیدهشدن است. »
شخصیتها و اجرا
او هم مربیِ بازگشت لیلاست و هم کسی که ممکن است در این فرایند، خواستههای خودش را بر او تحمیل کند. کارگردانی از پاسخهای سرراست پرهیز میکند. بهجای آنکه مرز میان محبت، سلطه و وابستگی را مشخص کند، اجازه میدهد این احساسها در رفتارها و سکوتها روی هم بیفتند. همین ابهام، نیروی روانشناختی فیلم را میسازد.
تماشاگر نیز ناچار میشود با پرسشی ناخوشایند روبهرو شود: آیا ویولتا به لیلا کمک میکند تا خودش شود، یا به دنبال آن است که ستاره را در قالب تصویری که خودش ساخته بازآفرینی کند؟ بازیها و تنش میان دو زن Najwa Nimri در نقش لیلا حضوری سرد، نامتعارف و رازآلود دارد. بازی او بر شکاف میان چهرهٔ عمومی ستاره و آشفتگی خصوصی زنی که حافظهاش را از دست داده بنا شده است.
Nimri لیلا را به شخصیتی صرفاً آسیبپذیر تبدیل نمیکند؛ حتی در لحظههایی که گیجی یا بیپناهی او آشکار است، نوعی فاصله و غرابت در رفتارش باقی میماند. این فاصله با شخصیت مشهور او پیوند دارد، اما فیلم اجازه نمیدهد آن را تنها به «نقاب شهرت» فروبکاهیم. Eva Llorach در نقش ویولتا، وجهی زمینیتر و پرتنشتر به فیلم میبخشد.
« او هم مربیِ بازگشت لیلاست و هم کسی که ممکن است در این فرایند، خواستههای خودش را بر او تحمیل کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او در اجرای نقش، سختی و آسیبپذیری را همزمان حفظ میکند: زنی که از یک سو در روابط روزمرهاش با فشار و ناکامی روبهروست و از سوی دیگر، در تقلید از لیلا نوعی تسلط و اعتمادبهنفس مییابد. تقابل این دو بازیگر، موتور اصلی فیلم است. صحنههای مشترکشان اغلب بیش از گفتوگوهای توضیحی معنا دارند؛ مکث، نگاه و تقلید حرکتی، گاه چیزی را آشکار میکند که شخصیتها هنوز توان بیانش را ندارند.
Carme Elías نیز در نقش بلانکا، حضوری کمصدا اما مهم دارد. او پیوندی میان گذشتهٔ لیلا و تلاش برای بازگشتش برقرار میکند و به فضای فیلم کیفیتی مراقبتی و در عین حال مبهم میدهد. در مقابل، خط مربوط به مارتا، دختر ویولتا، فرصتهایی برای گسترش مضمون مادران و دختران فراهم میکند، اما انسجام آن با داستان اصلی همیشه کامل نیست.
تصویر، فضا و موسیقی جهان بصری فیلم از همان ابتدا بر فاصله و انزوا تأکید میگذارد. فضاها غالباً آراسته و کنترلشدهاند، اما این زیبایی به گرما و آسودگی نمیانجامد؛ برعکس، نظم بصری به حس محصوربودن شخصیتها دامن میزند. قاببندیها و رنگهای سرد، انگار جهان را به صحنهای بدل میکنند که در آن هر فرد باید نقشی را ایفا کند، حتی وقتی دیگر نمیداند این نقش از کجا آغاز و زندگی واقعیاش در کجا تمام میشود.
« تقابل این دو بازیگر، موتور اصلی فیلم است. »
قوتها و کاستیها
موسیقی نیز صرفاً چاشنی داستان نیست. ترانهها در فیلم هم خاطرهاند، هم نشانهای از شهرت، و هم ابزاری برای آزمودن هویت. صدای صحنهای در کنار لحظههای خاموشی قرار میگیرد و فاصلهٔ میان اجرای عمومی و خلوت شخصیتها را برجسته میکند. موسیقی متن Alberto Iglesias با استفاده از بافتهای خلوت و گاه ناآرام، به جای آنکه احساسات را برای تماشاگر توضیح دهد، فضای تعلیق و تنهایی را تقویت میکند.
نتیجه، فیلمی است که حتی در سکوت نیز حس میشود چیزی در زیر سطح آن در حال حرکت است. ریتم و محدودیتهای روایت «Quién te cantará» به تماشاگر فرصت میدهد تا در فضای شخصیتها بماند؛ این انتخاب در بخشهایی به سود فیلم است. مکثها و تکرارها، تجربهٔ تمرین و بازسازی را از یک روند سریع و مکانیکی جدا میکنند و احساس فرسایش و بیگانگی را ملموس میسازند.
بااینحال، همین تأملگرایی گاهی به کندی بیش از اندازه میرسد. بعضی صحنهها، پس از آنکه کارکرد عاطفی یا مضمونی خود را منتقل کردهاند، همچنان ادامه مییابند و ممکن است از شدت کشش روایت بکاهند. فضای سرد فیلم نیز دو لبه دارد. این سردی برای داستانی دربارهٔ تنهایی، شهرت و خودبیگانگی مناسب است، اما گاه فاصلهای چنان زیاد میان تماشاگر و شخصیتها ایجاد میکند که درگیری عاطفی دشوار میشود.
« ترانهها در فیلم هم خاطرهاند، هم نشانهای از شهرت، و هم ابزاری برای آزمودن هویت. »
جمعبندی
بهویژه خط مارتا و رابطهٔ او با ویولتا، اگرچه به مضمون خانوادگی فیلم اشاره دارد، همیشه به هستهٔ اصلی داستان پیوندی ارگانیک پیدا نمیکند. در برخی لحظهها، این خط فرعی بیش از آنکه لایهٔ تازهای به کشمکش مرکزی بیفزاید، مسیر خود را جداگانه طی میکند. جمعبندی «Quién te cantará» اثری معمایی و روانشناختی است که از داستان بازگشت یک خواننده به صحنه، پرسشی ژرفتر دربارهٔ هویت میسازد: آیا میتوان خود را دوباره یافت، اگر دیگران پیشاپیش تصویری از ما ساخته باشند؟
Carlos Vermut پاسخ را به شکل حکمی روشن عرضه نمیکند؛ در عوض، با تقابل لیلا و ویولتا، نشان میدهد تقلید میتواند هم راهی برای نزدیکشدن به خویشتن باشد و هم شکلی از گمکردن آن. قدرت فیلم بیش از هر چیز در بازیهای اصلی، فضای رازآلود و پیوند میان موسیقی و هویت نهفته است. کندی ریتم، سردی عاطفی و پیوند نهچندان محکم خط فرعی مارتا ممکن است برای برخی تماشاگران مانع ارتباط شود، اما این کاستیها از جذابیت ایدهٔ مرکزی آن نمیکاهند.
فیلم از مخاطبی که به روایتهای آرام، ابهام روانشناختی و بازی با مرزهای شخصیت علاقه دارد، دعوت میکند تا به اجراها نه فقط بهعنوان نمایش، بلکه بهعنوان پرسشی دربارهٔ آنچه «خود» مینامیم بنگرد؛ بیآنکه رازهای مسیر را پیش از موعد آشکار کند.
« در برخی لحظهها، این خط فرعی بیش از آنکه لایهٔ تازهای به کشمکش مرکزی بیفزاید، مسیر خود را جداگانه طی میکند. »



ثبت دیدگاه