نقد و بررسی
نقد فراتر از شیطان (Beyond Evil) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
معمایی جنایی فراتر از پرسش «چه کسی مقصر است؟» «Beyond Evil» که با نام کرهای «괴물» و معنای تحتاللفظی «هیولا» نیز شناخته میشود، در ظاهر از آشناترین مصالح ژانر جنایی بهره میگیرد: قتلی تازه که به پروندهای قدیمی شباهت دارد، شهری کوچک گرفتار سوءظن، و دو مأمور پلیس با گذشتههایی مبهم.
اما سریال بهتدریج نشان میدهد که پرسش اصلیاش صرفاً یافتن مجرم نیست؛ بلکه بررسی این است که چگونه ترس، اندوه و منفعتطلبی میتوانند مرز میان گناهکار و بیگناه را تیره کنند. «Beyond Evil» بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، آزمونی برای قضاوتکردن است: مخاطب را وامیدارد بارها برداشتهایش را بازنگری کند، بیآنکه برای این بازنگری راهی آسان یا آسوده پیش پایش بگذارد.
شروعی آهسته، جهانی سرشار از بدگمانی آغاز سریال آرام و حسابشده است. بهجای آنکه از همان ابتدا با حادثهای پرشتاب مخاطب را به دام بیندازد، فضای شهر و مناسبات میان ساکنانش را میسازد؛ جایی که خاطرهی جنایتی قدیمی هنوز در زندگی روزمره حضور دارد و سکوت مردم، گاه بیش از گفتوگوهایشان معنا پیدا میکند.
این مکث اولیه ممکن است برای تماشاگرانی که به ضرباهنگ تند عادت دارند، کند جلوه کند. سریال زمان میخواهد تا شبکهی روابط، زخمهای گذشته و بدگمانیهای متقابل را بنا کند. بااینحال، این کندی صرفاً عیب نیست. جهان «Beyond Evil» بر پایهی اطلاعات ناقص شکل گرفته است: هر شخصیت بخشی از حقیقت را میداند، اما هیچکس آن را بیواسطه و کامل در اختیار ندارد.
« شروعی آهسته، جهانی سرشار از بدگمانی آغاز سریال آرام و حسابشده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در چنین فضایی، تأخیر در گرهگشایی به ابزار ایجاد ناامنی بدل میشود. مخاطب نیز، همچون پلیسهای داستان، ناچار است از میان نشانههایی پراکنده نتیجهگیری کند؛ نتیجهگیریهایی که ممکن است در ادامه بیاعتبار شوند. دو مأمور و بازیِ بیاعتمادی محور عاطفی و دراماتیک سریال، برخورد دو مأمور پلیس، لی دونگسیک و هان جووون، است.
تفاوتهای آنها تنها به سن، جایگاه و روش کار محدود نمیشود؛ هرکدام با پیشفرضها و زخمهای شخصی خود وارد تحقیق میشوند. دونگسیک ظاهری نامتعارف و رفتاری گاه پیشبینیناپذیر دارد، اما همین ظاهر، او را به شخصیتی دشوار برای خواندن بدل میکند. جووون در سوی دیگر، با اعتمادبهنفس و انضباطی سختگیرانه پا به شهر میگذارد و بهسرعت میفهمد که قواعدی که به آنها تکیه داشته، در این محیط چندان کارساز نیستند.
رابطهی این دو بر همکاری سادهی همکاران بنا نشده است. سوءظن، رقابت و میل به اثبات حقانیت، پیوندشان را از همان ابتدا متشنج میکند. سریال از این تقابل برای ساختن کشمکش استفاده میکند، اما آن را به دوگانهای سطحی میان پلیس خوب و پلیس بد تقلیل نمیدهد. هرچه داستان پیش میرود، نگاه ما به انگیزهها و انتخابهای هر دو تغییر میکند؛ نه به این دلیل که سریال ناگهان پاسخ قطعی میدهد، بلکه چون ما را با جزئیاتی روبهرو میکند که قضاوتهای پیشین را دشوارتر میسازند.
بازیگری؛ ظرافت در دلِ تنش اجرای شین ها-کیون در نقش دونگسیک از نقاط قوت برجستهی مجموعه است. او شخصیتی را میسازد که میان شوخی، خشم، اندوه و نوعی آرامش ناآرام حرکت میکند. بازیاش به نمایشهای آشکار و پرهیاهو متکی نیست؛ گاه یک مکث یا تغییر ظریف در نگاه کافی است تا لایهای تازه از شخصیت آشکار شود.
« در چنین فضایی، تأخیر در گرهگشایی به ابزار ایجاد ناامنی بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
دونگسیک اغلب رفتاری دارد که دیگران را به اشتباه میاندازد، و بازیگر نیز همین دوگانگی را بدون آنکه به رمزآلودگی تصنعی تبدیل شود، حفظ میکند. یو جینگو نیز در نقش جووون، تصویری باورپذیر از مأموری ارائه میدهد که اطمینان اولیهاش بهتدریج زیر فشار واقعیت قرار میگیرد. کشمکش او با دونگسیک زمانی مؤثر است که در جزئیات بازی هر دو بازیگر دیده میشود: فاصلهگرفتنها، نگاههای سنجشگر و لحظههایی که گفتوگو بیش از آنکه برای انتقال اطلاعات باشد، ابزاری برای آزمودن طرف مقابل است.
بازیگران نقشهای مکمل نیز در شکلدادن به بافت اجتماعی شهر سهم دارند؛ هرچند گستردگی شخصیتها گاهی فرصت پرداخت یکسان به همه را نمیدهد. پیچوخمهای روایت و بهای تعلیق «Beyond Evil» با مهارت از افشای تدریجی اطلاعات بهره میگیرد. هر سرنخ تازه فقط راهی به سوی پاسخ نمیگشاید؛ گاه پرسشهای قبلی را نیز از نو صورتبندی میکند.
نتیجه، تعلیقی است که بر غافلگیریهای پیاپی صرفاً تکیه ندارد، بلکه از بیاعتمادی مخاطب به برداشت خودش نیرو میگیرد. سریال بارها ما را به این فکر میاندازد که آیا آنچه دیدهایم واقعیت بوده یا فقط روایتی ناقص از آن. بااینهمه، همین ویژگی میتواند به نقطهضعف تبدیل شود. انباشت رازها و پیوندهای روایی در بخشهایی از مجموعه، گاه داستان را بیش از اندازه پیچیده و کشدار میکند.
وقتی شخصیتهای متعدد در لایههای مختلف پرونده دخیل میشوند، دنبالکردن نسبت میان انگیزهها و اطلاعات نیازمند توجهی پیوسته است. این پیچیدگی همیشه به عمق بیشتر نمیانجامد و گاهی حس میشود روایت برای حفظ تعلیق، جزئیات را بیش از حد در هم میتند. حتی اگر این روش در مجموع مؤثر باشد، همهی گرهها به یک اندازه طبیعی و ضروری به نظر نمیرسند.
« پیچوخمهای روایت و بهای تعلیق «Beyond Evil» با مهارت از افشای تدریجی اطلاعات بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شهر کوچک بهمثابه یک شخصیت یکی از موفقیتهای مهم سریال، ساختن فضای شهری است که در آن گذشته از میان نرفته، بلکه در خیابانها و روابط روزمره رسوب کرده است. شهر کوچک «Beyond Evil» صرفاً محل وقوع پرونده نیست؛ خود به سامانهای از نظارت، شایعه و خاطره تبدیل میشود. مردم یکدیگر را میشناسند، اما این نزدیکی لزوماً به اعتماد نمیانجامد.
برعکس، آشنایی دیرینه میتواند سوءظن را شدیدتر کند، زیرا هر سکوت یا رفتار غیرعادی در زمینهای از خاطرات مشترک معنا مییابد. تصویرپردازی تیره و استفادهی سنجیده از سایهها، این حس را تقویت میکند. قابها اغلب فضایی برای پنهانماندن باقی میگذارند و سکوت محیط، احساس انزوا و تهدید را پررنگ میسازد.
موسیقی نیز بهجای تحمیل هیجان در هر لحظه، در شکلدادن به حالوهوای رازآلود مجموعه نقش دارد. هماهنگی میان تصویر، صدا و مکان باعث میشود شهر نه پسزمینهای خنثی، بلکه بخشی از روانشناسی داستان باشد. مضمون اخلاقی؛ هیولا کجاست؟ عنوان سریال پرسشی اخلاقی را پیش میکشد: «هیولا» دقیقاً به چه کسی اشاره دارد؟
آیا هیولا فقط همان مجرمی است که پلیس در پی اوست، یا دروغها و سازشهایی که به تداوم خشونت کمک میکنند نیز در این مفهوم میگنجند؟ «Beyond Evil» پاسخ را به یک شخصیت یا یک لحظه محدود نمیکند. در عوض، نشان میدهد چگونه آدمها در مواجهه با ترس و منفعت، مرزهای اخلاقی خود را جابهجا میکنند؛ گاهی با تصمیمی آشکار و گاهی با سکوتی که ظاهراً بیاهمیت است.
« شهر کوچک «Beyond Evil» صرفاً محل وقوع پرونده نیست؛ خود به سامانهای از نظارت، شایعه و خاطره تبدیل میشود. »
قوتها و کاستیها
این نگاه، سریال را از یک معمای پلیسی صرف فراتر میبرد. بااینحال، اثر در بعضی لحظات چنان بر تاریکی و فساد تأکید میکند که جهان داستان ممکن است یکسره گرفتار بدگمانی به نظر برسد. نیروی دراماتیک چنین فضایی انکارناپذیر است، اما تکرار بیاعتمادی گاه از شدت تأثیر آن میکاهد. سریال زمانی گیراتر است که اجازه میدهد همزمان با تاریکی، رد باریکی از همدلی و مسئولیتپذیری نیز دیده شود.
محدودیتها و فرصتهای ازدسترفته گذشته از شروع آهسته و پیچیدگی گاه افراطی، یکی از ضعفهای محسوس اثر، کمبود زمان برای پرداخت برخی شخصیتهای فرعی است. در میان قربانیان و چهرههایی که در بخشهای پایانی اهمیت پیدا میکنند، شخصیتی هست که حضورش بهاندازهی پیامدهای داستانیاش فرصت عمقگرفتن پیدا نمیکند.
در نتیجه، بار عاطفی رخدادهای مربوط به او ممکن است کمتر از آنچه روایت انتظار دارد اثر بگذارد. این کاستی به هستهی اصلی مجموعه لطمه نمیزند، اما یادآور میشود که تمرکز پرقدرت بر دو شخصیت مرکزی، گاهی به قیمت کمرنگشدن دیگران تمام شده است. جمعبندی «Beyond Evil» سریالی است که با صبر، فضای تیره و بازیهای سنجیدهاش، پروندهی جنایی را به مطالعهای دربارهی گناه، سوگ و داوری تبدیل میکند.
کندی آغاز و انباشت برخی پیچوخمها میتواند تماشاگر را خسته کند، اما در بهترین لحظههایش، مجموعه با ظرافت نشان میدهد که حقیقت فقط با کنار هم گذاشتن سرنخها به دست نمیآید؛ باید انگیزهها، سکوتها و زخمهایی را هم دید که پشت آنها پنهان شدهاند. نتیجه اثری پرتعلیق و شخصیتمحور است که بیش از پاسخهای نهایی، با پرسش اخلاقیاش در ذهن میماند: چه زمانی انسان از مرز انسانیت عبور میکند، و چه کسی حق دارد این مرز را تعیین کند؟
« این نگاه، سریال را از یک معمای پلیسی صرف فراتر میبرد. »



ثبت دیدگاه