نقد و بررسی
نقد بچه را بزرگ کردن (Bringing Up Baby) | 1938
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کمدیای که از نظم میگریزد «Bringing Up Baby» ساختهٔ هاوارد هاکس، از آن کمدیهایی است که آشفتگی را نه مانعی در راه روایت، بلکه نیروی محرک آن میسازد. دیوید هاکسلی، دیرینهشناس منظم و محتاط، چشمبهراه استخوانی مهم برای موزهاش است؛ اما برخوردش با سوزان ونس، زنی ثروتمند، بیپروا و سرشار از تصمیمهای ناگهانی، برنامههایش را پیدرپی برهم میزند.
ورود پلنگی به نام بیبی، این بینظمی را از سطح گفتوگو و رفتار به دل موقعیتهای دیداری و پرتحرک میکشاند. فیلم در اصل داستان پیچیدهای ندارد؛ هنر آن در این است که از یک موقعیت ساده، زنجیرهای از گرفتاریهای تازه میسازد. ضرباهنگ و معماری سوءتفاهم کمدی فیلم بر سرعت بنا شده است: یک توضیح ناقص، یک برداشت اشتباه یا تصمیمی نسنجیده، فوراً ماجرایی دیگر را به راه میاندازد.
هاکس اجازه نمیدهد صحنهها بیش از اندازه در یک وضعیت بمانند؛ هر گره، پیش از آنکه باز شود، به گرهای تازه میانجامد. این شتاب، تماشاگر را در همان بیقراریای شریک میکند که دیوید تجربه میکند و به فیلم حالتی نزدیک به اجرای زنده میبخشد. در بهترین لحظات، این انباشت اتفاقها تصادفی به نظر نمیرسد.
میزانسن و زمانبندی به گونهای طراحی شدهاند که آشوب، نظمی پنهان پیدا میکند: ورود و خروج شخصیتها، مکثهای کوتاه و قطعشدن مکرر گفتوگوها، هرکدام ضرباهنگ خنده را شکل میدهند. با این همه، همین ویژگی نقطهٔ آسیبپذیر فیلم نیز هست. برخی لحظهها چنان پیدرپی روی هم میافتند که مجال کافی برای جاافتادن شوخی یا توجه به وضعیت شخصیتها باقی نمیماند.
« ورود پلنگی به نام بیبی، این بینظمی را از سطح گفتوگو و رفتار به دل موقعیتهای دیداری و پرتحرک میکشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ریتمی که در آغاز شورانگیز است، ممکن است برای تماشاگرانی که با کمدیهای پرشتاب خو نگرفتهاند، در بخشهایی خستهکننده شود. جنگ شیرین دو شخصیت قلب فیلم نه استخوان موزه است و نه پلنگ؛ برخورد دو منش ناسازگار است. دیوید میخواهد امور را طبق قاعده پیش ببرد، از رفتار سنجیده دفاع میکند و در برابر هر اتفاق تازه میکوشد تعادلش را حفظ کند.
سوزان، درست در نقطهٔ مقابل، با اطمینانی بازیگوشانه وارد موقعیتها میشود و گویی پیامدهای تصمیمهایش را تنها پس از وقوع آنها به یاد میآورد. هرچه دیوید بیشتر برای بازگرداندن نظم تلاش میکند، بیشتر در گرداب بینظمی فرو میرود. این تقابل فقط سرچشمهٔ شوخی نیست؛ فیلم از آن نوعی کشمکش عاطفی میسازد که در کمدیهای رمانتیک کلاسیک اهمیت دارد.
رابطهٔ این دو از مسیر تفاهم آرام و گفتوگوی صریح پیش نمیرود، بلکه در دل مخالفت، درماندگی و همراهی ناخواسته شکل میگیرد. سوزان پیوسته حرکت میکند و دیوید ناچار است خود را با سرعت او هماهنگ سازد؛ اما فیلم، در عین حال، دیوید را صرفاً قربانی نمیکند. واکنشهای او و مقاومتش در برابر ماجراها بخش مهمی از انرژی صحنهها را میسازد.
دو بازیگر در مرکز آشوب کاترین هپبورن و کری گرانت ستون اصلی فیلماند. هپبورن سوزان را با اعتمادبهنفس و سرزندگی بازی میکند؛ رفتار او گاه آنقدر شتابزده و غیرمنتظره است که مرز میان دلربایی و آزارندگی را به بازی میگیرد. با این حال، بازیگر به شخصیت گرمایی میدهد که مانع از آن میشود سوزان به مجموعهای از تصمیمهای خودسرانه تقلیل یابد.
« جنگ شیرین دو شخصیت قلب فیلم نه استخوان موزه است و نه پلنگ؛ برخورد دو منش ناسازگار است. »
شخصیتها و اجرا
حضورش فضا را تصاحب میکند، بیآنکه از ضرباهنگ گروهی فیلم جدا شود. گرانْت نیز با ظرافتی ویژه، دستپاچگی دیوید را به کمدی بدل میکند. او به جای آنکه تنها صدایش را بالا ببرد یا درماندگی را به اغراق بدنی فروبکاهد، از مکث، نگاه و تغییر ناگهانی حالت استفاده میکند. تناقض میان ظاهر آراسته و آشفتگی درونی شخصیت، منبعی پایدار برای خنده است.
مهمتر آنکه گرانت اجازه نمیدهد انرژی هپبورن او را کاملاً به حاشیه براند؛ بازی او پاسخی دقیق به شتاب و بیپروایی سوزان است. حضور بازیگران مکمل نیز جهان فیلم را پرجنبوجوشتر میکند، هرچند مرکز ثقل همواره نزد این دو باقی میماند. بیبی و کمدیِ جسمانی بیبی صرفاً عنصری عجیب برای جلب توجه نیست.
پلنگ، با حضور خاموش و در عین حال تهدیدآمیزش، به آشوب انسانی بُعدی جسمانی میدهد. شخصیتها میتوانند دربارهٔ وضع خود بحث کنند، اما حضور حیوان آنها را وادار میکند بیدرنگ واکنش نشان دهند؛ از همین رو، شوخیها از گفتوگو فراتر میروند و به حرکت، تعقیب، پنهانشدن و ترسهای بدنی متکی میشوند.
سگ فیلم نیز در کنار بیبی، موقعیتهایی میآفریند که طنز آنها از تضاد میان خطر واقعی و رفتارهای کودکانهٔ آدمها سرچشمه میگیرد. بهکارگیری حیوان، خطر آن را دارد که فیلم به نمایش موقعیتهای نامحتمل و تصنعی تبدیل شود؛ «Bringing Up Baby» گاهی به این مرز نزدیک میشود. با این حال، هاکس اغلب از خودِ نامعقولبودن موقعیت بهره میگیرد و آن را پنهان نمیکند.
« حضورش فضا را تصاحب میکند، بیآنکه از ضرباهنگ گروهی فیلم جدا شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم از تماشاگر انتظار ندارد همهٔ اتفاقها را همچون واقعیتی روزمره بپذیرد؛ دعوتش میکند تا منطق بازیگوشانهٔ جهان اثر را قبول کند. در این جهان، پلنگ نه صرفاً جانوری در قاب، بلکه نیرویی برای برهمزدن قواعد معمول رفتار اجتماعی است. کارگردانی و جهان تصویری هاکس در این فیلم بیش از آنکه بر جلوههای نمایشی تکیه کند، به هدایت بازیگران، گفتوگو و حرکت در قاب توجه دارد.
صحنهها اغلب از برخورد چند هدف و چند واکنش ساخته میشوند؛ دوربین به تماشاگر فرصت میدهد روابط و آشفتگی را همزمان دنبال کند. این رویکرد برای کمدیای با گفتوگوی سریع اهمیت دارد: خنده تنها از جملههای شوخطبعانه نمیآید، بلکه از فاصلهٔ میان آنچه شخصیتها میخواهند و آنچه در عمل رخ میدهد نیز زاده میشود.
فیلم همچنین میان فضاهای رسمی و محیطهای ناآرام رفتوآمد میکند. نظم موزه و زندگی علمی دیوید در برابر فضاهایی قرار میگیرند که در آنها کنترل بهسرعت از دست میرود. این تقابل، مضمون اصلی فیلم را در تصویر بازتاب میدهد: عقل و برنامهریزی در برابر تصادف، میل و بازی. در برخی بخشها، تغییر مداوم موقعیتها و ازدحام کنشها ممکن است ترکیببندی صحنهها را شلوغ جلوه دهد؛ اما همین تراکم با جهان داستان تناسب دارد و حس گرفتارشدن در گردابی بیوقفه را تقویت میکند.
طنز کهنه و ماندگاری تماشای فیلم برای مخاطب امروز، هم لذت کشف یک کمدی کلاسیک را دارد و هم فاصلهگرفتن از بعضی قراردادهای تاریخی آن را. شماری از شوخیها، الگوهای رفتاری و اغراقهای بازیگری ممکن است اکنون کهنه یا ساختگی به نظر برسند. افزون بر آن، شخصیتپردازی در خدمت سرعت و موقعیت قرار دارد؛ دیوید و سوزان بیش از آنکه درونیاتی پیچیده و تحولیافته داشته باشند، نیروهای متضادیاند که ماشین کمدی را به حرکت درمیآورند.
« در این جهان، پلنگ نه صرفاً جانوری در قاب، بلکه نیرویی برای برهمزدن قواعد معمول رفتار اجتماعی است. »
قوتها و کاستیها
اگر تماشاگر انتظار درامی روانشناختی یا رابطهای با ظرافت واقعگرایانه داشته باشد، ممکن است از کمعمقی عاطفی آنها فاصله بگیرد. با وجود این، فیلم همچنان سرزنده است، زیرا کمدیاش به اطلاعات زمانهٔ خود وابسته نیست. برخورد آدمی سختگیر با کسی که از قواعد سرپیچی میکند، هنوز ظرفیت طنز دارد؛ همچنین مهارت در زمانبندی، واکنش و تشدید تدریجی موقعیتها همچنان تماشایی است.
شهرت دیرپای فیلم نیز از همین توانایی میآید: آشوبی که در نخستین نمایشها برای برخی تماشاگران بیش از حد افراطی مینمود، بعدها به یکی از ویژگیهای شاخص آن بدل شد. جمعبندی «Bringing Up Baby» کمدیای است که از شتاب خود نیرو میگیرد و بهندرت به سکون رضایت میدهد. هاکس با تکیه بر بازیهای دقیق و تضاد پرکشش میان دیوید و سوزان، زنجیرهای از سوءتفاهمها را به تجربهای پرتحرک بدل میکند؛ بیبی نیز با ورودش این آشوب را از سطح گفتار به کنش جسمانی میکشاند.
ضعفهای فیلم روشناند: ریتم گاه فرساینده میشود، شخصیتها عمق محدودی دارند و برخی شوخیها امروز رنگ زمانهٔ خود را آشکار میکنند. اما نیروی اجرایی آن، بهویژه هماهنگی هپبورن و گرانت و مهارت هاکس در تنظیم ضرباهنگ، همچنان جذابیت اثر را حفظ کرده است. این فیلم بیش از آنکه دربارهٔ مهار آشوب باشد، دربارهٔ لذتی است که از تسلیمشدن به آن پدید میآید.
« با وجود این، فیلم همچنان سرزنده است، زیرا کمدیاش به اطلاعات زمانهٔ خود وابسته نیست. »



ثبت دیدگاه