نقد و بررسی
نقد شیطان درون (The Devil Inside) | 2012
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فضای مستندنما و قرارداد واقعیت The Devil Inside ساختهٔ ویلیام برنت بل، وحشتی فراطبیعی را در قالب مستندنما و «فیلمِ پیداشده» روایت میکند؛ قالبی که قرار است تصویر را به سندی خام و ناتمام از رخداد بدل کند. دوربینهای دستی، مصاحبهها و ثبتِ بیواسطهٔ موقعیتها از همان آغاز حس ناامنی میسازند: گویی آنچه میبینیم نه بازسازی داستانی، بلکه تکههایی از واقعهای است که هنوز تمام نشده است.
فیلم از این ترفند برای نزدیککردن تماشاگر به تجربهٔ ایزابلا بهره میگیرد؛ او نهفقط با گذشتهای هولناک روبهروست، بلکه میکوشد بفهمد کدام روایت از آن گذشته را باید باور کند. بااینحال، مستندنمایی هنگامی اثرگذار است که برای ثبتکردنِ وقایع دلیلی قانعکننده داشته باشد و محدودیتهای دوربین بخشی از منطق داستان شود.
فیلم در بخشهایی این منطق را بهخوبی به کار میگیرد، اما در بخشهایی دیگر، دوربین بیشتر به نشانهای از ژانر تبدیل میشود تا ابزاری ضروری برای روایت. در نتیجه، پرسش «چه کسی این تصویر را ضبط میکند و چرا؟» گاهی به اندازهٔ خود صحنه اهمیت پیدا میکند؛ پرسشی که پاسخهای فیلم همیشه برای خاموشکردنش کافی نیستند.
راز خانوادگی بهمثابه موتور روایت هستهٔ داستان، سفر ایزابلا به ایتالیاست؛ سفری برای فهمیدن آنچه بر مادرش گذشته و کشف حقیقت پشت اتهام قتل سه نفر هنگام جنگیری. این انگیزه، ظرفیت دراماتیک روشنی دارد: روایتی که در ظاهر دربارهٔ تسخیرشدگی است، میتواند همزمان دربارهٔ حافظه، گناه، بیماری و نیاز فرزند به بازسازی گذشتهٔ خانواده باشد.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ورود دو کشیش جوان به ماجرا نیز امکان میدهد که تجربهٔ شخصی ایزابلا با باورهای دینی و شیوههای رسمی و غیررسمی مقابله با تسخیرشدگی در تماس قرار گیرد. نقطهٔ قوت این طرح آن است که کنجکاوی ایزابلا را به حرکت اصلی فیلم بدل میکند. او صرفاً شاهد صحنههای هولناک نیست؛ پرسشی دارد که او را به پیش میراند و تصمیمهایش را قابلفهم میسازد.
اما این ظرفیت، بیش از آنکه به رابطهٔ مادر و دختر عمق ببخشد، غالباً بهانهای برای پیشبردن مجموعهای از مواجهههای ترسناک میشود. گذشتهٔ خانوادگی در مقام ایده جذاب است، ولی زندگی عاطفیِ پشت آن کمتر مجال بروز مییابد. از همین رو، راز بهاندازهای که باید به قلب شخصیتها راه پیدا نمیکند.
ایزابلا و خلأ رابطهٔ عاطفی فرناندا آندراده در نقش ایزابلا، حضوری باورپذیر دارد و سردرگمی، اندوه و ارادهٔ او برای پیگیری ماجرا را بهخوبی منتقل میکند. بازی او به فیلم نیروی انسانی میدهد؛ بهویژه در لحظاتی که روایت از سازوکارهای وحشت فاصله میگیرد و بر واکنشهای یک دختر در برابر وضعیتی دردناک تمرکز میکند.
این تمرکز، فضای تلخ و سرد فیلم را از مجموعهای صرفاً مکانیکی از جنگیریها جدا میسازد. بااینهمه، بازی خوب بهتنهایی نمیتواند خلأ شخصیتپردازی را پر کند. ایزابلا بیش از آنکه از خلال انتخابها و خاطراتش بهتدریج شناخته شود، در جایگاه جستوجوگری قرار میگیرد که باید پرسشهای روایت را مطرح کند.
« نقطهٔ قوت این طرح آن است که کنجکاوی ایزابلا را به حرکت اصلی فیلم بدل میکند. »
شخصیتها و اجرا
مادر نیز، با وجود اهمیت مرکزیاش، کمتر به شخصیتی چندوجهی تبدیل میشود. از رابطهٔ میان آن دو، آن اندازه جزئیات و خاطرهٔ مشترک نمیبینیم که خطرِ از دسترفتن یا شناختن مادر برای تماشاگر به زخمی شخصی بدل شود. در نتیجه، بار عاطفی داستان از بار هراس آن عقب میماند. ایمان، دانش و ابهام تسخیرشدگی یکی از جذابترین پرسشهای فیلم، مرز میان بیماری روانی و تسخیرشدگی است.
ماجرا میتوانست بستری برای بررسی تعارض میان تبیین پزشکی، باور مذهبی و تجربهٔ زیستهٔ شخصیتها باشد؛ بهخصوص که دو کشیش جوان با روشها و نگرشهایی متفاوت از چارچوب رسمی وارد داستان میشوند. حضور آنان تضادی بالقوه میسازد: آیا ایمان در این موقعیت راهی برای فهم رنج است، یا چارچوبی که آن را به نیرویی فراطبیعی نسبت میدهد؟
فیلم گاه این پرسش را بهقدر کافی زنده نگه میدارد تا تماشاگر میان توضیحها معلق بماند. همین تعلیق، در اصل، میتواند سرچشمهٔ وحشت باشد؛ زیرا ندانستن، گاه هولناکتر از دیدنِ صریحِ یک نیروی شر است. اما اثر در پرداخت این ابهام پیوستگی چندانی ندارد. گفتوگوهای شبهمستند و شرحهای مربوط به جنگیری، همیشه به تجربهٔ شخصیتها یا تحول معنایی داستان متصل نمیشوند.
در سوی دیگر، صحنههای ترسناک گاه با شتاب از فضای پرسشبرانگیز بیرون میجهند و به نمایش مستقیمِ شوک متوسل میشوند. بدینترتیب، فیلم میان تأمل و هیجان نوسان میکند، بیآنکه این دو مسیر را کاملاً به یکدیگر پیوند دهد. دوربین لرزان و زبان بصری فیلم قابهای خام و لرزش دوربین در آغاز به سود فیلم کار میکنند.
« مادر نیز، با وجود اهمیت مرکزیاش، کمتر به شخصیتی چندوجهی تبدیل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تصویرِ ناپایدار، تماشاگر را از فاصلهٔ امنِ تماشای یک روایت کلاسیک دور میسازد و به او حسِ حضور در موقعیتی کنترلناپذیر میدهد. نور کم و کادرهای محدود نیز بخشی از اطلاعات را پنهان میکنند؛ در ژانر وحشت، همین نادیدن و ناقصدیدن میتواند از نمایش آشکار تهدید مؤثرتر باشد. اما تکرار این تمهیدها بهتدریج نیروی خود را کاهش میدهد.
لرزش مداوم و قاببندیهای ناآرام، وقتی به عادت بصری بدل شوند، دیگر الزاماً اضطراب نمیآفرینند؛ گاهی فقط کیفیتی یکنواخت به تصویر میدهند. افزون بر آن، دوربین خام همیشه به معنای واقعگرایی نیست: اگر حرکت و جایگاه آن در صحنه ضرورت دراماتیک نداشته باشد، تماشاگر ساختگیبودنِ ترفند را حس میکند.
در چنین لحظاتی، مستندنمایی نهتنها ضعف میزانسن را نمیپوشاند، بلکه توجه را به آن جلب میکند. فیلم در ساخت چند موقعیت مؤثر موفق است، اما زبان بصریاش برای حفظ تازگی به دامنهای فراتر از لرزش و قابهای ناتمام نیاز دارد. وحشت جسمانی و محدودیت شوک بخش مهمی از اثرگذاری فیلم بر تصویرهای ناگهانی، رفتارهای جسمانی نامتعارف و انتظارِ وقوع حادثه تکیه دارد.
برخی از این لحظهها بهسبب فضای بسته و ثبتِ بیواسطهٔ دوربین، حس ناخوشایند و ملموسی ایجاد میکنند. بدن در این فیلم به میدانِ اصلیِ ترس بدل میشود؛ جایی که امر ناآشنا، از طریق حرکت و صدا، به چیزی نزدیک و محسوس تبدیل میشود. بااینحال، شوکِ لحظهای با اضطرابِ پایدار یکی نیست. وقتی فیلم بارها به یک الگوی مشابه بازمیگردد، تماشاگر پیش از وقوع صحنه میتواند شکل کلی آن را حدس بزند.
« اما تکرار این تمهیدها بهتدریج نیروی خود را کاهش میدهد. »
قوتها و کاستیها
ترس از اینجا به انتظار برای واکنشی آشنا تبدیل میشود، نه مواجهه با ناشناختهای تازه. فیلم گاهی با سکوت، مکث و ابهام مؤثرتر است، اما بهجای گسترش این لحظات، بار دیگر به تصویرهای ناگهانی و آشنای زیرژانر جنگیری پناه میبرد. نتیجه، تجربهای نابرابر است: چند صحنه میتوانند ناخوشایند و گیرنده باشند، ولی مجموع آنها هراس منسجم و فزایندهای نمیسازد.
جمعبندی The Devil Inside از طرحی جذاب بهره میبرد: دختری در پی حقیقتِ گذشتهٔ مادرش است و در مسیر این جستوجو با تردیدهایی دربارهٔ ایمان، بیماری و تسخیرشدگی روبهرو میشود. قالب مستندنما در آغاز به ایجاد حسِ ناامنی کمک میکند و بازی فرناندا آندراده نیز به روایت بُعدی انسانی میبخشد.
بااینحال، ظرفیت عاطفی رابطهٔ مادر و دختر بهاندازهٔ کافی پرورده نمیشود؛ گفتوگوهای شبهمستند و صحنههای وحشت نیز همیشه در خدمت یک مسیر واحد قرار نمیگیرند. فیلم در لحظات کوتاهِ ابهام و ترس جسمانی مؤثر است، اما تکرار تمهیدهای بصری و اتکای زیاد به شوک، از قدرت کلی آن میکاهد. حاصل، اثری است که ایدهٔ مرکزیاش بیش از پرداخت نهایی آن در ذهن میماند: فیلمی با جرقههایی از اضطراب و کنجکاوی، اما با پیوندی نهچندان استوار میان راز خانوادگی، پرسش فکری و وحشت سینمایی.
« ترس از اینجا به انتظار برای واکنشی آشنا تبدیل میشود، نه مواجهه با ناشناختهای تازه. »



ثبت دیدگاه