نقد و بررسی
نقد تسیگوینروایزن (Zigeunerweisen) | 1980
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی میان خاطره و وهم «Zigeunerweisen» ساختهٔ Seijun Suzuki، فیلمی است که بهجای آنکه تماشاگر را در مسیری روشن از علت و معلول پیش ببرد، او را در فضایی لغزان و رازآلود رها میکند. در این جهان، خاطره ممکن است صورتِ حال به خود بگیرد، میل در هیئت وسواس ظاهر شود و واقعیت از مرز خواب عبور کند، بیآنکه فیلم شتابی برای توضیح این جابهجاییها داشته باشد.
روایت از ما نمیخواهد معمایی را حل کنیم؛ بیشتر دعوتمان میکند تا در هوای آن زندگی کنیم و به نشانههایی گوش بسپاریم که شاید معنایشان هیچگاه قطعی نشود. داستان در دوران تایشو میگذرد؛ دورهای که در آن مظاهر مدرن و تأثیرات فرهنگی غرب، در کنار باورها و سنتهای دیرپای ژاپنی حضور دارند.
همین همنشینی در بافت فیلم نیز حس میشود: جهان آشنا و روزمره است، اما چیزی در آن اندکی جابهجا به نظر میرسد. گویی واقعیت هر لحظه آماده است تا از شکافی باریک، به سوی افسانه و کابوس بلغزد. موسیقی بهمثابه حضور شبحوار نام فیلم از قطعهٔ ویولنی «Zigeunerweisen» اثر پابلو دِ ساراساته گرفته شده است؛ موسیقیای که در فیلم فقط برای همراهی تصویر به کار نمیرود، بلکه به شیئی رازآمیز و حامل خاطره تبدیل میشود.
« همین همنشینی در بافت فیلم نیز حس میشود: جهان آشنا و روزمره است، اما چیزی در آن اندکی جابهجا به نظر میرسد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
صدای ضبطشده، حضوری از گذشته را با خود میآورد؛ حضوری که ممکن است بهسادگی توضیحپذیر باشد، اما در ذهن شخصیتها و در تجربهٔ تماشاگر، معنایی غریبتر پیدا میکند. موسیقی، همچون راویای پنهان، چیزی را زمزمه میکند و درست پیش از آنکه بتوانیم معنایش را دریابیم، خاموش میشود. اهمیت این صدا در آن است که فیلم را از سطح روایتِ صرف فراتر میبرد.
نوار، گذشته را نه بهصورت تصویری روشن، بلکه به شکل پژواکی ناقص بازمیگرداند؛ گویی آنچه ضبط شده، بیش از آنکه مدرکی باشد، یادآور ناتوانی ما در بازیابی کامل لحظههاست. تکرار موسیقی نیز هر بار رنگ تازهای به صحنهها میدهد و رابطهٔ میان شخصیتها را در فضایی از دلتنگی، اضطراب و پیشآگاهی قرار میدهد.
دوستیِ آمیخته با رقابت و وابستگی محور عاطفی فیلم، پیوند میان آوچی، استاد دانشگاه، و ناکاساگو، دوست قدیمی و آوارهٔ اوست. این دوستی از همان ابتدا چیزی بیش از رفاقتی ساده به نظر میرسد. در آن، صمیمیت با بیاعتمادی، کنجکاوی با رقابت و نزدیکی با نوعی خطر همراه است. هر مرد در دیگری چیزی میبیند که خود از آن محروم است: آزادی، بیقیدی، جذابیت یا توانِ عبور از قواعدی که زندگی را مهار میکنند.
« موسیقی، همچون راویای پنهان، چیزی را زمزمه میکند و درست پیش از آنکه بتوانیم معنایش را دریابیم، خاموش میشود. »
شخصیتها و اجرا
آوچی به نظم و وقار اجتماعی وابسته است، حال آنکه ناکاساگو همچون نیرویی سرگردان و پیشبینیناپذیر وارد جهان دیگران میشود. بااینحال فیلم از تبدیل این تقابل به داوری اخلاقی ساده پرهیز میکند. ناکاساگو نه صرفاً اغواگر است و نه آوچی فقط قربانی تأثیر او؛ هر دو در بازیای شرکت دارند که قواعدش مدام تغییر میکند.
کشش رابطه از همین ناپایداری میآید: نزدیکی آنها هم تسلیبخش است و هم تهدیدآمیز، و تماشاگر نمیتواند مطمئن باشد کدامیک دیگری را بهتر میشناسد. چهرههای مشابه و مسئلهٔ هویت حضور زنانی با چهرههای مشابه، از مؤثرترین تمهیدهای فیلم است؛ تمهیدی که هم درام را پیچیدهتر میکند و هم ادراک تماشاگر را به پرسش میگیرد.
شباهت ظاهری بهانهای برای بازی فرمی نیست، بلکه به ایدهٔ ناپایداری هویت راه میبرد. آیا ما با شخصیتهایی مستقل روبهرو هستیم، یا چهرهای واحد است که در حافظه، میل و خیال مردان شکلهای گوناگون به خود میگیرد؟ فیلم پاسخ قطعی نمیدهد و همین امتناع، بخشی از نیروی آن است. در این میان، میل نیز از قلمروی خصوصی بیرون میآید و به نیرویی بدل میشود که برداشت شخصیتها از واقعیت را دگرگون میکند.
« بااینحال فیلم از تبدیل این تقابل به داوری اخلاقی ساده پرهیز میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زنان فیلم بهسادگی در نقش ابزارهای روایت یا موضوع تماشای مردان محصور نمیمانند؛ حضورهایشان با نوعی ابهام و استقلال همراه است، هرچند داستان غالباً از منظر ذهن مردانه پیش میرود. این فاصله میان آنچه دیده میشود و آنچه احتمالاً رخ داده، باعث میشود هر دیدار دوباره، هم آشنا باشد و هم بیگانه.
کارگردانی و ترکیببندیهای ناآرام سبک کارگردانی Suzuki، بهجای آنکه با توضیح و تأکیدهای روایی مسیر را روشن کند، بر قاببندی، سکوت، مکث و تکرار تکیه دارد. تصویرها اغلب چنان چیده میشوند که جهانِ فیلم را اندکی مصنوعی و آیینی جلوه دهند. در این قابها، اشیا و فضاها تنها پسزمینهٔ کنش نیستند؛ گاه به نظر میرسد خودشان چیزی را به یاد میآورند یا منتظر وقوع حادثهایاند.
فیلم به تماشاگر فرصت میدهد تا جزئیات را ببیند، اما تضمین نمیکند که دیدنِ بیشتر به فهمی روشنتر بینجامد. این شیوه در بهترین لحظاتش به سینمایی شاعرانه و ناآرام میرسد. مکثها به جای آنکه صرفاً خلأ باشند، بار عاطفی صحنه را سنگین میکنند و تکرارهای تصویری، گذشته و حال را به هم میدوزند.
« تصویرها اغلب چنان چیده میشوند که جهانِ فیلم را اندکی مصنوعی و آیینی جلوه دهند. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، همان انتخابها میتوانند محدودیت نیز ایجاد کنند. گاهی نشانهها چنان پیدرپی بازمیگردند که به جای افزودن لایهای تازه، حسِ تأکید بیشازحد یا ابهامِ انباشته به وجود میآورند. فیلم از این خطر آگاهانه عبور میکند، اما هر تماشاگر الزاماً با این میزان از گشودگی همراه نخواهد شد.
ریتم و گسست روایت «Zigeunerweisen» فیلمی کند و تأملی است. صحنهها گاه بیش از آنچه روایت متعارف اقتضا میکند مکث میکنند، و رخدادها همیشه بر پایهٔ رابطهای روشن و سرراست به یکدیگر متصل نمیشوند. این ریتم، فرصت میدهد تا فضای فیلم در ذهن رسوب کند و تماشاگر به جای دنبالکردن صرفِ ماجرا، به لحن و جزئیات حسی آن توجه کند.
در عوض، اگر انتظار داشته باشیم هر صحنه اطلاعاتی دقیق دربارهٔ انگیزهها و مسیر داستان فراهم آورد، تجربه ممکن است خستهکننده یا گیجکننده شود. گسست روایت صرفاً مسئلهای فنی نیست؛ با موضوع فیلم نیز پیوند دارد. وقتی خاطره، خواب و واقعیت از هم جداشدنی نیستند، روایت هم نمیتواند همیشه نظم معمول خود را حفظ کند.
« بااینهمه، همان انتخابها میتوانند محدودیت نیز ایجاد کنند. »
جمعبندی
بااینحال، این پیوند به معنای موفقیت یکدست نیست. برخی گذارها چنان ناگهانیاند که دشواریِ فهم، بهجای آنکه کنجکاوی بیافریند، فاصلهای عاطفی میان مخاطب و شخصیتها ایجاد میکند. فیلم از تماشاگر مشارکت میخواهد، اما گاهی نشانههای کافی برای ساختن پیوندهای شخصی در اختیار او نمیگذارد.
جمعبندی «Zigeunerweisen» تجربهای رازآلود و صبورطلب است؛ فیلمی که بیش از پاسخ، کیفیتِ پرسشکردن را به یاد میسپارد. موسیقیِ شبحوار، رابطهٔ پیچیدهٔ آوچی و ناکاساگو، چهرههای مشابه و ترکیببندیهای دقیق، همگی جهانی میسازند که در آن گذشته بهآرامی در اکنون رخنه میکند. قوت اثر در آن است که ابهام را به جوّی سینمایی بدل میسازد، نه صرفاً به معمایی برای گشودن.
در مقابل، ریتم کند و روایت گسسته میتواند مخاطبی را که به پیرنگی شفاف و پیشرونده خو گرفته است، از فیلم دور کند. حتی برخی تکرارها گاه معنایی را عمیقتر نمیکنند و تنها بر حسِ ناپایداری میافزایند. بااینحال، همین ناآرامی بخشی از هویت اثر است. فیلم در حافظه باقی میماند نه به سبب آنکه همهچیز را توضیح میدهد، بلکه چون پس از تماشا نیز صدایی در ذهن ادامه مییابد؛ صدایی که شاید از موسیقی باشد، شاید از خاطره، و شاید از مرزی که دیگر نمیتوان میان آن دو کشید.
« بااینحال، این پیوند به معنای موفقیت یکدست نیست. »



ثبت دیدگاه