نقد و بررسی
نقد اوه، سلام! (Oh, Hi!) | 2025
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
یک قرار عاشقانه که از مسیر خارج میشود فیلم «Oh, Hi!» ساختهٔ Sophie Brooks با موقعیتی ساده آغاز میشود: آیریس و آیزاک برای نخستین سفر آخرهفتهشان بهعنوان زوج راهی خانهای روستایی میشوند؛ سفری که قرار است نشانهای از صمیمیت و پیشرفت رابطه باشد. اما زیر سطح این تصویر دلپذیر، پرسشی ناآرامکننده پنهان است: آیا دو نفر واقعاً در یک رابطهاند، اگر هرکدام معنای متفاوتی از آن داشته باشند؟
فیلم خیلی زود این ناهمخوانی را از گفتوگویی دشوار به بحرانی غیرمنتظره بدل میکند و از همانجا لحن رمانتیک آغازین را به کمدی سیاه و موقعیتی معذبکننده میکشاند. قدرت ایده در آن است که بحران از یک سوءتفاهم بزرگ و پیچیده نمیآید؛ از تفاوتی بسیار معمول در انتظارها و تعریفها سرچشمه میگیرد.
آیریس نزدیکی و نشانههای عاطفی را دلیلی برای تعهد میپندارد، درحالیکه آیزاک همان نشانهها را لزوماً چنین معنا نمیکند. فیلم این شکاف را نه با بحثی آرام و منطقی، بلکه با واکنشهایی افراطی و فزاینده میکاود. همین انتخاب، هم نیروی کمدی اثر است و هم یکی از سرچشمههای ناپایداری آن. از کمدی رمانتیک تا کمدی سیاه «Oh, Hi!» در آغاز از مصالح آشنای کمدی رمانتیک بهره میبرد: سفر دونفره، خلوتی دور از شهر و حسِ امکانِ شروعی تازه.
اما بهجای آنکه این عناصر را به سوی نزدیکی بیشتر دو شخصیت ببرد، از آنها برای ساختن تضاد استفاده میکند. فضای رمانتیک بهتدریج به صحنهای برای آشکار شدن انتظارهای ناهمسان و اضطرابِ آیریس تبدیل میشود. فیلم از تماشاگر میخواهد هم بخندد و هم از خندهٔ خود احساس ناراحتی کند؛ زیرا آنچه روی پرده میبینیم، از یک سو مضحک و نامعقول است و از سوی دیگر به ترس واقعی از طرد شدن و تنهایی پیوند میخورد.
« فیلم این شکاف را نه با بحثی آرام و منطقی، بلکه با واکنشهایی افراطی و فزاینده میکاود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این جابهجایی ژانری جسورانه است، اما همیشه به یک اندازه موفق نیست. فیلم گاهی چنان شیفتهٔ تشدید موقعیت میشود که فرصت مکث و کاوش عاطفی را از دست میدهد. وقتی هر واکنش باید از واکنش پیشین عجیبتر باشد، خطر آن وجود دارد که تنش روانی جای خود را به زنجیرهای از شوخیهای فزاینده بدهد. بااینحال، همین بیقراری به اثر هویتی نامتعارف میبخشد و آن را از یک داستان عاشقانهٔ متعارف جدا میکند.
آیریس؛ میان زخمپذیری و سماجت مرکز ثقل فیلم، بازی Molly Gordon در نقش آیریس است. او شخصیتی را میسازد که در یک لحظه شکننده و درمانده به نظر میرسد و در لحظهای دیگر با اطمینانی حیرتآور برای خواستهٔ خود پافشاری میکند. این دوگانگی مانع میشود آیریس به صرفاً قربانیِ رفتار آیزاک یا چهرهای شرور و کارتونی تقلیل یابد.
آنچه او را خطرناک میکند، نه بیاحساسی، بلکه ناتوانیاش در پذیرفتن فاصلهٔ میان تصویری است که از رابطه ساخته و واقعیتی که پیش رویش قرار دارد. Gordon از مکثها، تغییر لحن و آشفتگیهای رفتاری برای نشان دادن ذهنی استفاده میکند که میکوشد بحران را با منطق شخصی خود مهار کند. آیریس گاه چنان مطمئن حرف میزند که گویی مسئله فقط بدفهمی سادهای است که با اصرار میتوان آن را برطرف کرد؛ اما زیر این قطعیت، ترسی آشکار از فروپاشی تصور او از آینده دیده میشود.
همین ترکیب، کمدی را تلختر میکند: تماشاگر میتواند به رفتار او بخندد، اما دشوار است که رنج و هراس پشت آن را نبیند. آیزاک و مسئلهٔ مسئولیت عاطفی Logan Lerman نقش آیزاک را با نوعی آرامش و گیجی بازی میکند که در برابر آشفتگی آیریس قرار میگیرد. او نه بهآسانی به هیولای داستان بدل میشود و نه کاملاً از مسئولیت خود کنار میرود.
« این جابهجایی ژانری جسورانه است، اما همیشه به یک اندازه موفق نیست. »
شخصیتها و اجرا
آیزاک ممکن است تصور کند با بیان دیدگاهش صادق است، اما فیلم میپرسد صداقتِ دیرهنگام تا چه حد میتواند بیملاحظگیهای پیشین را جبران کند. وقتی دو نفر دربارهٔ ماهیت رابطه به برداشتهایی متفاوت رسیدهاند، گفتنِ «قرار مشخصی نداشتیم» لزوماً همهٔ ابهامها را پاک نمیکند. بااینهمه، فیلم در صورتبندی این مسئله گاهی از پیچیدگیای که در اختیار دارد کمتر بهره میگیرد.
رابطهٔ آیریس و آیزاک میتوانست عرصهای برای بررسی دقیقترِ سکوت، اشارههای مبهم و مسئولیت هر دو طرف در روشن کردن انتظارهایشان باشد. اثر به این پرسشها نزدیک میشود، اما معمولاً بهسرعت به سمت موقعیت بعدی و شوخی بعدی میرود. در نتیجه، آیزاک در قیاس با آیریس کمتر مجال مییابد بهعنوان شخصیتی مستقل و چندوجهی گسترش پیدا کند.
بازی گروهی و نیروی شخصیتهای فرعی ورود Max، با بازی Geraldine Viswanathan، و Kenny، با بازی John Reynolds، فضای بستهٔ روایت را گسترش میدهد. حضور آنها هم مسیر تازهای برای کمدی میسازد و هم به بحرانِ مرکزی امکان میدهد از حالت رویارویی دونفره بیرون بیاید. آنها در جایگاه دوستانی قرار میگیرند که باید میان حمایت از آیریس، قضاوت دربارهٔ رفتار او و واکنش به موقعیتی غیرعادی تعادل برقرار کنند.
این تعارض، ظرفیت نمایشی خوبی دارد و در بخشهایی از فیلم ریتم و انرژی تازهای ایجاد میکند. بااینحال، شخصیتهای فرعی همیشه به اندازهای که لازم است به هستهٔ عاطفی داستان راه نمییابند. گاهی حضورشان بیشتر کارکردی اجرایی دارد: ورود برای برهم زدن وضعیت، افزودن واکنشی تازه یا فراهم کردن زمینهٔ شوخی.
« بااینهمه، فیلم در صورتبندی این مسئله گاهی از پیچیدگیای که در اختیار دارد کمتر بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم میتوانست از نگاه آنها برای روشنتر کردن تفاوت میان عشق، حمایت و چشمپوشی استفاده کند، اما این ایدهها بهندرت به بحثی عمیقتر تبدیل میشوند. ریتم، تکرار و مسئلهٔ باورپذیری بخش آغازین با سرعت و تمرکز خوبی پیش میرود. موقعیت اصلی سریع شکل میگیرد و تماشاگر میخواهد بداند آیریس چگونه با واقعیتی که نمیخواهد بپذیرد کنار خواهد آمد.
اما در بخش میانی، فیلم گاه در همان وضعیت اولیه میماند و بهجای افزودن لایهای تازه به تعارض، آن را با تغییراتی کوچک تکرار میکند. برخی صحنهها طولانیتر از نیروی کمدی یا دراماتیک خود ادامه مییابند و ضرباهنگی را که در آغاز وعده داده شده بود، کند میکنند. افراطِ رفتاری نیز دو لبه دارد.
از یک سو، دور شدن از واقعگرایی به فیلم اجازه میدهد اضطراب عاطفی را به شکلی جسمانی و خندهدار مجسم کند؛ از سوی دیگر، هرچه موقعیتها نامعقولتر میشوند، پذیرش واکنش شخصیتها دشوارتر میشود. فیلم برای آنکه کمدی سیاهش کار کند، به میزانی از باورپذیری عاطفی نیاز دارد؛ اما در چند نقطه، منطقِ تشدید شوخی بر منطق شخصیتپردازی غلبه میکند.
نتیجه اثری است که لحظات درخشانی دارد، اما پیوستگی و توازن آن همواره یکدست نیست. نگاه فیلم به عشق و کلیشهها یکی از پرسشهای مهم اثر این است که آدمها چگونه تصویر دلخواه خود از رابطه را جایگزینِ آنچه واقعاً میانشان میگذرد میکنند. آیریس نه فقط در پی حفظ آیزاک، بلکه در پی حفظ معنایی است که برای رابطه ساخته؛ معنایی که با فروپاشی آن، بخشی از تصویری که از خودش داشته نیز تهدید میشود.
« ریتم، تکرار و مسئلهٔ باورپذیری بخش آغازین با سرعت و تمرکز خوبی پیش میرود. »
قوتها و کاستیها
از این منظر، فیلم به انکار و خودفریبی نزدیک میشود و نشان میدهد امید عاشقانه گاه چگونه میتواند به اصرار بر واقعیتی خیالی بدل شود. اما نگاه فیلم به روابط و تفاوتهای جنسیتی در نهایت چندان بسط نمییابد. اثر به مسئلهٔ انتظارهای نابرابر اشاره میکند، ولی کمتر میکوشد ریشههای اجتماعی یا فرهنگی آنها را بررسی کند.
بنابراین، ایدهٔ مرکزی بیش از آنکه به تحلیلی ژرف از رابطه تبدیل شود، به موتور موقعیتهای عجیب و کمدی بدل میماند. این انتخاب الزاماً نقصی مطلق نیست؛ فیلم از ابتدا قصد ندارد رسالهای دربارهٔ مناسبات عاطفی باشد. بااینحال، فاصلهٔ میان ظرفیت ایده و عمق پرداخت آن محسوس است. جمعبندی «Oh, Hi!» کمدی رمانتیکی نامتعارف و گاه آشفته است که از شکاف میان تصور دو نفر از یک رابطه، بحرانی تلخ و خندهدار میسازد.
بازی Molly Gordon مهمترین نیروی اثر است: آیریس او هم آسیبپذیر است و هم هراسانگیز، هم سزاوار همدلی و هم مسئول رفتارهایش. فیلم در لحظههایی که از این تناقض برای کاوشِ ترس، انکار و توقعات عاطفی بهره میگیرد، به اثری تیزبین و بهیادماندنی نزدیک میشود. در مقابل، کشآمدن بخش میانی، افراطهایی که باورپذیری را تضعیف میکنند و پرداخت نسبتاً سطحیِ ایدههای رابطهای، مانع میشوند فیلم تمام ظرفیت خود را محقق کند.
بااینحال، ناهماهنگیهایش بخشی از جسارت آن نیز هست: این اثر حاضر است نظم کمدی رمانتیک را برهم بزند و تماشاگر را در وضعیتی بنشاند که خنده و ناراحتی از هم جدا نیستند. «Oh, Hi!» بیش از آنکه داستانی دربارهٔ عشقِ آرمانی باشد، دربارهٔ لحظهای است که خیالِ عشق با واقعیت برخورد میکند؛ برخوردی که در این فیلم، هم مضحک است و هم اندوهبار.
« اما نگاه فیلم به روابط و تفاوتهای جنسیتی در نهایت چندان بسط نمییابد. »



ثبت دیدگاه