نقد و بررسی
نقد رنگ غریب اشکهای تنت (The Strange Color of Your Body's Tears) | 2014
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فضایی میان معما و کابوس «The Strange Color of Your Body’s Tears» فیلمی نیست که معمایی سرراست پیش بگذارد و سپس قطعات آن را بهترتیب کنار هم بچیند. نقطهٔ آغازش ساده است: مردی به نام دن پس از بازگشت از سفر کاری درمییابد همسرش ناپدید شده است. جستوجوی او در ساختمان محل زندگیاش، درها را به سوی روایتهایی از فقدان، خشونت و رازهای پنهان میگشاید؛ اما هرچه پیش میرود، مرز میان آنچه واقعاً رخ داده و آنچه ممکن است بازتاب ذهن آشفتهٔ او باشد، لغزانتر میشود.
فیلم بهجای آنکه صرفاً پاسخگویی به پرسش «چه اتفاقی افتاده؟» را در مرکز قرار دهد، تماشاگر را در تجربهٔ سردرگمی و اضطرابی شریک میکند که شخصیت اصلی در آن گرفتار شده است. این انتخاب، هم مهمترین امتیاز فیلم است و هم سرچشمهٔ اصلی دشواریهای آن. روایت پارهپاره، خاطرهها و تصویرهای گسسته را جایگزین توضیحهای معمول میکند؛ گاه صحنهای کامل میشود، بیآنکه روشن باشد از کدام زاویه به آن نگریستهایم یا چه نسبتی با جستوجوی دن دارد.
حاصل، تعلیقی است که نه فقط از پنهانماندن حقیقت، بلکه از بیثباتی خودِ واقعیت برمیخیزد. تماشاگر پیوسته به دنبال الگو میگردد، اما فیلم بهندرت اجازه میدهد این الگوها به روایتی قطعی بدل شوند. سینما بهمثابه زبان حسی هِلِن کَتِه و برونو فورزانی بیش از آنکه به روایت متعارف وفادار باشند، به ظرفیت تصویر و صدا برای انتقال احساس تکیه میکنند.
نماهای بسیار نزدیک از چشمها، دستها، تیغها و جزئیات بدن، جهان فیلم را به مجموعهای از تکههای حسی بدل میسازند؛ گویی دوربین نمیخواهد صحنه را یکجا نشان دهد، بلکه میکوشد آن را به اجزایی اضطرابآور و گاه ناخوشایند تجزیه کند. این نگاه تکهتکه با وضعیت ذهنی شخصیتها همخوان است: در جهانی که اعتماد و یقین در آن فروپاشیده، حتی یک جزئیات کوچک میتواند از کلیت صحنه مهمتر به نظر برسد.
« نقطهٔ آغازش ساده است: مردی به نام دن پس از بازگشت از سفر کاری درمییابد همسرش ناپدید شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از قواعد دلهرهآور سینمای جالو، بهویژه سنتی که بر خشونت stylized، سایههای غلیظ و معماهای روانشناختی تکیه دارد، بهره میگیرد؛ اما این عناصر را نه در قالب ادای دینی آرام و نوستالژیک، بلکه در ساختاری جسورانه و گاه افراطی به کار میبندد. تدوینهای جهشی، تکرارهای بصری و تغییر ناگهانی میان رنگ و سیاهیوسفیدی، حس تماشای یک قصهٔ کلاسیک جنایی را از بین میبرند.
فیلم بیشتر شبیه رؤیایی است که در آن تصاویر آشنا مرتب تغییر شکل میدهند و از معنای نخستین خود فاصله میگیرند. معماری، رنگ و ترکیببندی ساختمان محل وقوع بخش بزرگی از فیلم، فقط پسزمینهٔ داستان نیست؛ خود به شخصیت خاموشی بدل میشود که بر تجربهٔ تماشاگر مسلط است. راهروها و راهپلهها با زاویههای نامتعارف و ترکیببندیهای ناآرام، حس حرکت در فضایی بسته و بیانتها را القا میکنند.
درها وعدهٔ دسترسی به حقیقت را میدهند، اما اغلب به تجربهای تازه از ابهام راه میبرند. این معماری پیچاپیچ، استعارهای دیداری از ذهن دن است: هر مسیر ظاهراً به پاسخ نزدیک میشود، اما در عمل او را به بخشی دیگر از هزارتو میرساند. رنگها در این جهان نقش تزئینی ندارند. سرخیهای تند، سایههای سیاه و تضادهای پرقدرت، حالوهوایی اغراقشده و غیرواقعگرا میسازند که با منطق کابوس سازگار است.
فیلم گاهی چنان به زیبایی قابها و شدت رنگها دل میبندد که هر نما همچون تصویری مستقل و کامل جلوه میکند. این غنای بصری از نقاط قوت انکارناپذیر اثر است، اما همزمان ممکن است نگاه را از شخصیتها و روابطشان دور کند: گاهی قاب آنقدر مسحورکننده میشود که پرسش اصلی داستان به حاشیه میرود.
« فیلم بیشتر شبیه رؤیایی است که در آن تصاویر آشنا مرتب تغییر شکل میدهند و از معنای نخستین خود فاصله میگیرند. »
شخصیتها و اجرا
صدا و موسیقی؛ اضطراب شنیداری صداگذاری فیلم به همان اندازهٔ تصویر در ساختن فضای آن نقش دارد. صدای قدمها، باز و بستهشدن درها، حرکت تیغه و سکوتهای ناگهانی، با دقتی طراحی شدهاند که جزئیات عادی را تهدیدآمیز میکند. در لحظاتی، صدا نه صرفاً همراه تصویر، بلکه نیرویی مستقل است که توجه تماشاگر را هدایت میکند و انتظار را میسازد.
قطع و بازگشت موسیقی نیز گاه مرز میان جهان صحنه و تجربهٔ ذهنی آن را آشکارتر میکند؛ انگار فیلم میخواهد یادآوری کند که آنچه میشنویم، مانند آنچه میبینیم، محصول ساختاری حسابشده است. موسیقی دلهرهآور، با رگههایی از موسیقی سینمای جنایی و وحشت قدیمی، بر حس آشنایی و بیگانگی همزمان اثر میافزاید.
از یک سو، صداها به سنتی آشنا اشاره دارند؛ از سوی دیگر، جایگذاری و تکرارشان فضای روانی ناپایداری میسازد که بهسادگی آرام نمیگیرد. این طراحی صوتی در بهترین لحظات، تعلیق را بدون نیاز به توضیح روایی تقویت میکند. بااینحال، وقتی تصویر و صدا هر دو به اوج شدت میرسند، فیلم ممکن است برای تماشاگر به تجربهای فرساینده تبدیل شود؛ گویی هیچ فاصلهای برای تنفس یا تأمل باقی نمیماند.
شخصیتها و مسئلهٔ همذاتپنداری دن در ظاهر نیروی محرک داستان است، اما فیلم او را به قهرمان متعارفی تبدیل نمیکند که تصمیمهای روشن بگیرد و مسیرش را با ارادهٔ آشکار پیش ببرد. او بیشتر دریافتکنندهٔ تصویرها و روایتهای دیگران است؛ شخصیتی که در برابر اطلاعات پراکنده واکنش نشان میدهد، بیآنکه همیشه بتواند آنها را به فهمی منسجم تبدیل کند.
« صدا و موسیقی؛ اضطراب شنیداری صداگذاری فیلم به همان اندازهٔ تصویر در ساختن فضای آن نقش دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این انفعال میتواند با فضای کابوسوار اثر هماهنگ باشد، اما هزینهای نیز دارد: پیوند عاطفی با او گاهی سست میماند و تماشاگر ممکن است بهجای نگرانی برای سرنوشتش، بیشتر درگیر چگونگی ساختن هر قاب شود. شخصیتهای فرعی نیز اغلب بیش از آنکه انسانهایی با تحول روانی گسترده باشند، حاملان رازها، خاطرهها و تصاویرند.
فقدان و خشونت در روایت آنان بازتاب مییابد، اما فیلم معمولاً زمان چندانی برای پرداخت جزئیات زندگیشان صرف نمیکند. این کمعمقیِ عمدی با نگاه استعاری و رؤیاگون اثر سازگار است؛ بااینحال، برای مخاطبی که از یک معمای جنایی انتظار شخصیتپردازی دقیق و انگیزههای روشن دارد، میتواند فاصلهای محسوس ایجاد کند.
فیلم از تماشاگر میخواهد بیشتر به احساس و تداعی اعتماد کند تا به روانشناسی توضیحپذیر. تعلیق، ابهام و بهای تجربهگرایی ابهام در این فیلم وسیلهای برای جلب مشارکت تماشاگر است: هر تکرار، هر تصویر و هر نشانه ممکن است کلیدی برای خواندن رویدادی دیگر باشد. این شیوه کنجکاوی ایجاد میکند و نگاه را فعال نگه میدارد؛ تماشاگر ناچار است جزئیات را به خاطر بسپارد و پیوندهای احتمالی را جستوجو کند.
فیلم در این زمینه جسور است، زیرا بهجای هموارکردن مسیر فهم، بر گسست و ناپایداری تأکید میکند. تجربهٔ آن بیش از آنکه به حل معما وابسته باشد، به آمادگی برای ماندن در وضعیت ندانستن وابسته است. اما ابهام همیشه به عمق نمیانجامد. وقتی نشانهها پیدرپی روی هم انباشته میشوند و پیوندشان با کشمکش مرکزی روشن نیست، کنجکاوی میتواند جای خود را به خستگی بدهد.
« شخصیتهای فرعی نیز اغلب بیش از آنکه انسانهایی با تحول روانی گسترده باشند، حاملان رازها، خاطرهها و تصاویرند. »
قوتها و کاستیها
فیلم گاهی چنان مجذوب بازیهای فرمی خویش میشود که پیشبرد داستان و تقویت مناسبات عاطفی را کماهمیت جلوه میدهد. در بخش پایانی نیز انرژی روایی آن بهتدریج افت میکند: اثر همچنان به ساختن تصویرهای چشمگیر ادامه میدهد، اما این تصویرها همیشه به جمعبندیای به همان اندازه نیرومند نمیرسند.
پایانبندیِ کماقناع، دستاوردهای بصری را نفی نمیکند، ولی نشان میدهد که جسارت فرمی بهتنهایی برای کاملکردن یک تجربهٔ روایی کافی نیست. جمعبندی «The Strange Color of Your Body’s Tears» فیلمی است که بیش از آنکه معمایی برای حلکردن باشد، فضایی برای تجربهکردن عرضه میکند. تصویرپردازی پرقدرت، معماری وهمآلود، رنگهای تند و طراحی صوتی سنجیده، آن را به اثری متمایز و از نظر حسی نافذ بدل میکنند.
در برابر این دستاوردها، روایت پراکنده، شخصیتپردازی محدود و فرجامی که از نظر دراماتیک به اندازهٔ مسیر فیلم قانعکننده نیست، ضعفهایی جدیاند. ارزش فیلم به این بستگی دارد که تماشاگر از سینما چه میخواهد. اگر انتظار معمایی منظم، پاسخهای روشن و شخصیتهایی با تحول روانی دقیق در میان باشد، این اثر احتمالاً ناامیدکننده خواهد بود.
اما اگر بتوان آن را همچون سفری میان تصویرهای ناآرام، صداهای تهدیدآمیز و تداعیهای کابوسوار پذیرفت، تجربهای جسورانه و ماندگار پیش رو میگذارد؛ فیلمی که شاید همهٔ پرسشهایش را پاسخ ندهد، اما جهان بصریاش را بهآسانی از ذهن بیرون نمیبرد.
« فیلم گاهی چنان مجذوب بازیهای فرمی خویش میشود که پیشبرد داستان و تقویت مناسبات عاطفی را کماهمیت جلوه میدهد. »



ثبت دیدگاه