نقد و بررسی
نقد خشم اولیه (Primal Rage) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هیولا در دل جنگل، رابطه در آستانه فروپاشی «Primal Rage» فیلمی ترسناک از پاتریک مگی است که از یک موقعیت آشنا آغاز میشود: زوجی جوان پس از جدایی دوباره کنار هم قرار گرفتهاند، اما سفر بازگشتشان به خانه خیلی زود از مسیر آشتی و گفتوگو منحرف میشود. جادههای خلوت شمالغرب اقیانوس آرام، جنگلهای انبوه و برخورد با اهالی ناخوشایند منطقه، بهتدریج فضایی میسازند که در آن تهدیدی فراتر از اختلافهای شخصی به سراغ زوج میآید؛ موجودی که در افسانههای بومی با نام «اوهما» شناخته میشود.
فیلم میکوشد دو نوع خطر را در کنار هم پیش ببرد: خطر بیرونیِ هیولایی که در جنگل کمین کرده و تنش درونیِ رابطهای که هنوز از زخمهای گذشته رها نشده است. این همنشینی ظرفیت دراماتیک دارد، اما «Primal Rage» در بهرهبرداری از آن همواره موفق نیست. حاصل، اثری ناهموار است که در بخشهای فنی و صحنههای خونین گاه شورانگیز میشود، اما در داستانگویی و شخصیتپردازی بارها از حرکت بازمیماند.
آغازی طولانی و رابطهای پُرتنش بخش آغازین فیلم بیش از اندازه در اختلافها و دلخوریهای زوج اصلی مکث میکند. گفتوگوهای آنان قرار است گذشتهای دشوار و اعتمادی آسیبدیده را آشکار کند، اما متن دیالوگها اغلب چنان خام و تکراری است که بهجای عمقبخشیدن به رابطه، ریتم فیلم را کند میکند.
شخصیتها در این صحنهها بیشتر درباره مشکلهایشان حرف میزنند تا آنکه رفتارشان لایههای تازهای از آن مشکلها را نشان دهد. این انتخاب میتوانست زمینهای مؤثر برای ترس بسازد: وقتی دو شخصیت در فضایی دورافتاده ناچارند به یکدیگر تکیه کنند، اختلافهایشان نیز به بخشی از بقا تبدیل میشود.
« این همنشینی ظرفیت دراماتیک دارد، اما «Primal Rage» در بهرهبرداری از آن همواره موفق نیست. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اما چون رابطه پیش از گسترش خطر به شکلی ظریف و باورپذیر پرداخت نمیشود، پیوند میان بحران عاطفی و تهدید هیولا همیشه استوار از کار درنمیآید. فیلم از ایدهای قابلتوجه آغاز میکند، ولی در تبدیل آن به درامی منسجم چندان کامیاب نیست. جنگل؛ فضایی زیبا و تهدیدآمیز طبیعت در «Primal Rage» صرفاً پسزمینهای برای تعقیبوگریز نیست.
جنگلهای سرسبز، مسیرهای دورافتاده و رودخانهها، حس انزوا و بیپناهی را تقویت میکنند. زیبایی محیط با خطر آن در تضاد است: چشماندازهایی آرام و دلانگیز، در عین حال میتوانند پناهگاهی برای موجودی باشند که هر لحظه امکان دارد از میان درختان سر برسد. فیلم از این فضا بهخوبی برای ساختن حالوهوای وحشت بهره میگیرد، اما در استفاده از آن ثبات ندارد.
بعضی صحنهها از تاریکی و فاصلههای جنگلی برای ایجاد انتظار استفاده میکنند، درحالیکه بخشهایی دیگر بیش از حد در مکالمه یا پیشرویهای کمتنش متوقف میشوند. در نتیجه، طبیعت همزمان یکی از داراییهای بصری فیلم و بستری است که ظرفیت آن بیش از اندازه بالفعل نمیشود. اوهما؛ نقطه قوت اصلی فیلم مهمترین امتیاز «Primal Rage» طراحی موجود آن است.
اوهما هیولایی نیست که فقط در سایهها پنهان بماند و با چند نمای کوتاه رمزآلود جلوه کند؛ فیلم به او حضوری پررنگ میدهد و ظاهرش را با جزئیاتی چشمگیر میسازد. گریم، پوشش و حرکات موجود، به آن هویتی دیداری میبخشند که از نمونههای کمهزینه و شتابزده ژانر متمایز است. پشت طراحی نیز تجربه سازندگان در جلوههای ویژه و گریم عملی بهروشنی احساس میشود.
« فیلم از ایدهای قابلتوجه آغاز میکند، ولی در تبدیل آن به درامی منسجم چندان کامیاب نیست. »
شخصیتها و اجرا
اوهما افزون بر نیروی جسمانی، نشانههایی از هوش و تدبیر دارد. استفادهاش از ابزار، کمینکردن و تعقیب هدفها، آن را از هیولایی بیفکر به شکارچیای تبدیل میکند که محیط را میشناسد و از آن بهره میبرد. برخی جزئیات ظاهر و رفتار او ممکن است برای تماشاگرانی مضحک یا نامتعارف جلوه کند؛ این واکنش بهویژه زمانی محتمل است که فیلم عناصر افسانهای را با پوشش و ابزارهای غیرمنتظره درمیآمیزد.
بااینحال، طراحی موجود در مجموع بهاندازهای خاص و پرجزئیات است که بخش بزرگی از جذابیت فیلم را بر دوش میکشد. جلوههای عملی و خشونتِ بیپرده جلوههای عملی از برجستهترین ویژگیهای فیلماند. زخمها، حملهها و پیامدهای خشونت با رویکردی ملموس ساخته شدهاند؛ رویکردی که بهجای تکیه بر جلوههای رایانهای، بر بافت، جسمانیت و شوک مستقیم تصویر تأکید میکند.
نتیجه در بسیاری از صحنهها مؤثر است و به فیلم حسی زمینی و خشن میدهد. این خشونت صرفاً برای بالا بردن شدت صحنهها نیست؛ بخشی از هویت فیلمی است که میخواهد هیولا را تهدیدی واقعی و تنانه نشان دهد. چیدمان حملهها نیز گاهی با غافلگیری همراه است و فیلم در لحظههایی که به کشتار و تعقیب میرسد، انرژی بیشتری پیدا میکند.
تماشاگرانی که از خونریزی سینمای وحشت و جلوههای دستی لذت میبرند، احتمالاً بخشهایی از فیلم را سرگرمکننده خواهند یافت. بااینهمه، شدت خشونت همیشه با تعلیق یا پیشرفت داستان همراه نیست؛ گاهی صحنهها بیشتر به نمایش تواناییهای فنی فیلمساز شباهت پیدا میکنند تا لحظاتی که معنای تازهای به شخصیتها یا موقعیت میافزایند.
« اوهما افزون بر نیروی جسمانی، نشانههایی از هوش و تدبیر دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
داستانی کمرمق و روایتی ناهماهنگ روایت فیلم میان ماجرای زوج و خط داستانی دیگری که پیرامون نیروهای محلی و افسانه اوهما شکل میگیرد، رفتوآمد میکند. این ساختار میتوانست به گسترش جهان داستان کمک کند، اما اتصال بخشها همیشه روان نیست. گاهی تغییر مسیر روایت بهجای افزودن تعلیق، توجه مخاطب را از بحران اصلی دور میکند؛ گویی دو فیلم جداگانه در انتظارند تا سرانجام به یکدیگر برسند.
داستان در هسته خود ساده است و پیچیدگی چندانی ندارد؛ این سادگی برای فیلم هیولایی لزوماً ایراد نیست، اما نیازمند شخصیتهایی است که تماشاگر را به دنبالکردن ماجرا ترغیب کنند. اینجا ضعف دیالوگها و پرداخت کمعمق شخصیتها مانع میشود که خطر بیرونی وزن عاطفی کافی پیدا کند. فیلم ایدههایی درباره بقا، مسئولیت و بازسازی رابطه مطرح میکند، ولی بهندرت آنها را با ظرافت بسط میدهد.
در برخی لحظات نیز انتخابهای داستانی بیشتر برای ایجاد شوک به نظر میرسند تا نتیجهای طبیعی از مسیر شخصیتها. بازیها و دیالوگها بازیهای فیلم در سطحی ناهموار قرار دارند. بازیگران اصلی باید هم تنش یک رابطه آسیبدیده را منتقل کنند و هم واکنشهای باورپذیری در برابر موقعیتهای هولناک نشان دهند، اما متن کمجان گاهی دست آنان را میبندد.
دیالوگها نه بهاندازه کافی موجز و طبیعیاند و نه شخصیتها را با صدایی متمایز از یکدیگر جدا میکنند. به همین دلیل، بسیاری از گفتوگوها بهجای آنکه پیوند عاطفی یا اضطراب را تقویت کنند، حس کشآمدن صحنه را افزایش میدهند. در مقابل، حضور اوهما و صحنههای عملی بارها توجه را از ضعف اجرا و نوشتار میرباید.
« این ساختار میتوانست به گسترش جهان داستان کمک کند، اما اتصال بخشها همیشه روان نیست. »
قوتها و کاستیها
این جابهجاییِ کانون توجه برای فیلم سودمند است، اما راهحل کاملی به شمار نمیآید: تماشاگر ممکن است از دیدن هیولا و جلوههای خشن لذت ببرد، بیآنکه با شخصیتهای انسانی ارتباط محکمی برقرار کند. ریتم و جایگاه فیلم در ژانر «Primal Rage» در آغاز کند پیش میرود و برای رسیدن به بخشهای پرتحرک خود زمان زیادی صرف میکند.
پس از آنکه خطر آشکارتر میشود، فیلم جان میگیرد و لحظات هیولاییاش کشش بیشتری پیدا میکنند؛ اما این افزایش انرژی نمیتواند کاملاً تأخیر آغازین را جبران کند. ریتم نابرابر، یکی از عواملی است که باعث میشود تجربه تماشای فیلم به بخشهای موفق و کماثر تقسیم شود، نه آنکه از ابتدا تا انتها در مسیری پیوسته اوج بگیرد.
فیلم در سنت آثار هیولایی و اسلشرهای جنگلی حرکت میکند و بیش از آنکه بخواهد ژانر را از نو تعریف کند، بر عناصر محبوب آن تکیه دارد: محیط دورافتاده، شکارچی نیرومند، آدمهایی که در معرض خطر قرار میگیرند و خشونتی که گاه با شوک همراه است. امتیازش در این است که هیولا و جلوههای عملی را با جدیت و هویت بصری مشخص عرضه میکند؛ محدودیتش آن است که داستان و شخصیتها به همان اندازه متمایز نیستند.
جمعبندی «Primal Rage» فیلمی نامتوازن است که بهترین دلیل تماشایش را در گریم و طراحی چشمگیر اوهما، جلوههای عملی و صحنههای خشن خود مییابد. هرگاه فیلم به هیولا، کمین و خشونت نزدیک میشود، جان بیشتری میگیرد و میتواند برای دوستداران آثار هیولایی سرگرمکننده باشد. اما آغاز کشدار، دیالوگهای ضعیف، داستان ساده و پیوند ناهماهنگ میان خطوط روایی، مانع از آن میشوند که این جذابیتها به تجربهای یکدست بدل شوند.
جمعبندی
این فیلم بیش از آنکه درام قدرتمندی درباره رابطه و بقا باشد، نمایشگاهی ناهموار از ایدههای ترسناک و مهارتهای جلوهپردازی است. تماشاگرانی که در فیلمهای هیولایی بیش از هر چیز دنبال موجودی بهیادماندنی و خشونتِ ساختهشده با جلوههای عملیاند، احتمالاً لحظات قابلتوجهی در آن پیدا میکنند؛ کسانی که انتظار داستانپردازی منسجم و گفتوگوهای خوشساخت دارند، ممکن است صبرشان پیش از رسیدن فیلم به بهترین بخشهایش به پایان برسد.



ثبت دیدگاه