نقد و بررسی
نقد خشم (The Fury) | 1978
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: خیال علمی در جامهٔ تریلر جاسوسی «The Fury» ساختهٔ برایان دی پالما، فیلمی است که از همان آغاز میان چند قلمرو رفتوآمد میکند: تریلر جاسوسی، وحشت فراطبیعی و ملودرام خانوادگی. پیتر سندزا، مأمور پیشین سیا، درمییابد که پسرش رابین قربانی توطئهای شده است؛ توطئهای که استعدادهای روانی نوجوانان را به ابزار قدرت و کنترل بدل میکند.
در مسیر یافتن رابین، پیتر با گیلیان، دختری برخوردار از نیروی دورجنبانی، همراه میشود. این چارچوب، بستر داستانی پرشتاب و پرحادثهای فراهم میآورد، اما فیلم بیش از آنکه بر منطق پیوستهٔ روایت تکیه کند، به ضربههای بصری، دلهره و لحظههای نمایشی نیرو میبخشد. دی پالما پس از «Carrie» بار دیگر سراغ تواناییهای ذهنی نوجوانان میرود، اما اینبار آنها را در دل شبکهای از مأموران، مراکز پژوهشی و بازیهای قدرت قرار میدهد.
حاصل، اثری نابرابر اما بهیادماندنی است: فیلمی که گاه در قصهگویی پراکنده میشود، ولی در لحظههای اوج، از نیروی سینمایی چشمگیری برخوردار است. روایت: چند مسیر، یک مقصد نامطمئن نقطهٔ عزیمت داستان روشن و عاطفی است: پدری میخواهد فرزندش را از چنگ کسانی بیرون بیاورد که او را به چشم یک ابزار میبینند.
این انگیزه، به فیلم هستهای انسانی میدهد؛ اما در ادامه، پیرنگ بارها میان تعقیبوگریز جاسوسی، ماجرای گیلیان و آزمایشهای روانی جابهجا میشود. گاهی این جابهجاییها حس گسترش جهان فیلم را ایجاد میکنند و بر دامنهٔ تهدید میافزایند، اما گاه نیز چنان ناگهانیاند که رشتهٔ عاطفی داستان را سست میکنند.
« در مسیر یافتن رابین، پیتر با گیلیان، دختری برخوردار از نیروی دورجنبانی، همراه میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
شخصیتهایی وارد میدان میشوند، نقشی کوتاه ایفا میکنند و سپس از صحنه کنار میروند، بیآنکه همیشه فرصت کافی برای شکلگیری رابطهای معنادار با تماشاگر پیدا کنند. این آشفتگی بهویژه در نیمهٔ دوم محسوس است؛ جایی که فیلم بهجای پالایش خطوط داستانی، بر انباشتن رخدادها تکیه میکند. بااینحال، پراکندگی روایت کاملاً از جذابیت اثر نمیکاهد.
فیلم با انرژی و بیپروایی پیش میرود و همین سرزندگی گاه جای انسجام را میگیرد. پیتر سندزا: پدری در هیئت قهرمان تعقیبوگریز کرک داگلاس در نقش پیتر، شخصیتی جسمانی و سرسخت میسازد؛ مردی که در جهانی پر از فریب، برای بازیافتن پسرش به حرکت و واکنش وابسته است. اجرای او بر نیروی بدنی، جسارت و عزم استوار است و به همین دلیل، حضورش در صحنههای فرار و تعقیب اثرگذار میماند.
بااینحال، فیلم گاه چنان بر قهرمانپردازی پرتحرک او اصرار میورزد که فاصلهای میان واقعگرایی موقعیت و نمایش ستارهمحور پدید میآید. این فاصله میتواند برای برخی تماشاگران سرگرمکننده باشد و برای برخی دیگر، از باورپذیری بکاهد. وجه جالبتر نقش، کشاکش میان مأمور کارکشته و پدر درمانده است.
پیتر در آغاز با زبان حسابگری و احتیاط به جهان مینگرد، اما در برابر خطر متوجه فرزندش، منطق حرفهایاش را کنار میگذارد. فیلم این دگرگونی را بیشتر با کنش و شتاب نشان میدهد تا با گفتوگوهای درونی؛ رویکردی که با سبک پرتحرکش سازگار است، هرچند گاهی مجال چندانی برای ژرفکاوی احساسی باقی نمیگذارد.
« بااینحال، پراکندگی روایت کاملاً از جذابیت اثر نمیکاهد. »
شخصیتها و اجرا
گیلیان و رابین: استعداد، آسیبپذیری و مهار گیلیان و رابین دو سوی متفاوت یک پرسش را نمایندگی میکنند: اگر نیروی ذهنی انسان به موضوع آزمایش و بهرهکشی تبدیل شود، مرز میان توانمندی و آسیبدیدگی کجاست؟ گیلیان در آغاز با استعداد خود بیگانه و از پیامدهایش ناآگاه است. مسیر او، بیش از آنکه صرفاً کشف قدرت باشد، مواجهه با ترس، مسئولیت و نگاه کنترلگر بزرگسالان است.
ایمی اروینگ با بازیای حساس و آسیبپذیر، این بیپناهی را به شکلی ملموس منتقل میکند؛ هرچند شخصیت او نیز همیشه از پرداختی یکدست برخوردار نیست. رابین در سوی دیگر، حضوری پیچیدهتر و ناآرامتر دارد. فیلم از او تصویری میسازد که هم موضوع شفقت است و هم مایهٔ هراس. ایدهٔ اصلی اثر در این تقابل قوت میگیرد: توانایی خارقالعاده لزوماً آزادی نمیآورد و ممکن است، زیر فشار سوءاستفاده و انزوا، به نیرویی ویرانگر بدل شود.
بااینهمه، فیلم بیش از آنکه این دگرگونی را با ظرافت روانشناختی دنبال کند، آن را در قالب لحظههای تند و نمایشی عرضه میکند. بن چایلدِرس و چهرهٔ تهدید جان کسویتس در نقش بن چایلدِرس، یکی از مؤثرترین عناصر فیلم است. او شرارت را نه با اغراق دائمی، بلکه با خونسردی و اقتدار اداری پیش میبرد؛ مردی که میتواند دربارهٔ موضوعی هولناک چنان آرام سخن بگوید که همین آرامش تهدید را پررنگتر کند.
دستکش سیاه او به نشانهای بصری بدل میشود: جزئی ساده که به حضور شخصیت کیفیتی مرموز و بهیادماندنی میبخشد. چایلدِرس صرفاً یک بدمن فردی نیست؛ او نمایندهٔ دستگاهی است که استعداد انسان را نه بهعنوان بخشی از شخصیت او، بلکه بهمنزلهٔ منبعی قابلمصرف میبیند. مضمون فیلم در اینجا از ماجرای فراطبیعی فراتر میرود و به نقدی بر منطق امنیتی و سلطه نزدیک میشود.
« گیلیان در آغاز با استعداد خود بیگانه و از پیامدهایش ناآگاه است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
البته این سویهٔ سیاسی گاه در حد طرح باقی میماند و فرصت نمییابد به تحلیلی عمیقتر بدل شود؛ اما حضور کسویتس، حتی در لحظههای محدود، به آن وزن و تجسم میبخشد. کارگردانی و زبان بصری دی پالما در «The Fury» بهجای پنهانکردن مصنوعبودن سینما، آن را به نمایش میگذارد. قاببندیهای نامتعارف، حرکتهای اغراقشدهٔ دوربین، آهستهنمایی و کشدادن لحظههای خشونت، همگی بخشی از زبان نمایشی فیلماند.
این شیوه گاهی بر تنش میافزاید و گاهی از مرز تأثیرگذاری عبور میکند و به اغراق نزدیک میشود. بااینحال، فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد که دی پالما چگونه میتواند یک موقعیت ساده را از طریق زاویهٔ دید و تدوین به تجربهای اضطرابآور تبدیل کند. خشونت در اینجا صرفاً رخدادی در متن داستان نیست؛ اغلب به اجرایی بصری بدل میشود که تماشاگر را وادار میکند به خودِ تماشاکردن بیندیشد.
نگاه شخصیتها، دوربین و مخاطب به یکدیگر گره میخورند و صحنهها رنگی نمایشی و گاه کابوسوار مییابند. این زبان بصری به فیلم هویت میدهد، اما همیشه در خدمت روایت نیست؛ برخی صحنهها بهسبب تأکید بیش از اندازه بر جلوهٔ خود، از جریان داستان فاصله میگیرند. ریتم، موسیقی و طراحی تنش ریتم فیلم در نیمهٔ نخست پرتحرکتر است.
معرفی تهدید و حرکت پیتر در پی یافتن پسرش، کشش مناسبی میسازد و آمیزهٔ جاسوسی و وحشت را تازه نگه میدارد. اما در نیمهٔ دوم، مسیر روایی طولانیتر و کمتمرکزتر میشود. توقفها، جابهجاییهای ناگهانی و توضیحهای داستانی ممکن است از فشار هیجانی بکاهند. فیلم برای رسیدن به اوج خود، گاه بیش از اندازه در راه میماند.
« کارگردانی و زبان بصری دی پالما در «The Fury» بهجای پنهانکردن مصنوعبودن سینما، آن را به نمایش میگذارد. »
قوتها و کاستیها
موسیقی جان ویلیامز در ساختن فضای ناآرام نقشی مهم دارد. ارکستراسیون پرشور و ملودیهای پرتنش، به فیلم حالوهوایی بزرگمقیاس و گاه اپرایی میدهند؛ حالوهوایی که با واقعگرایی متعارف فاصله دارد، اما با جهان اغراقآمیز دی پالما هماهنگ است. در بعضی لحظهها موسیقی بهجای آنکه زیرپوستی تنش بسازد، آشکارا بر احساس مورد انتظار تأکید میکند.
این انتخاب ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از حد صریح باشد، اما در مجموع به یادماندنیبودن فضای اثر کمک میکند. جمعبندی «The Fury» فیلمی بینقص یا کاملاً منسجم نیست. روایت شلوغ آن، افت ریتم در بخشهایی از نیمهٔ دوم و پرداخت نابرابر برخی شخصیتها، مانع از آن میشود که همهٔ اجزایش به یک درام روانشناختی یکپارچه بدل شوند.
بااینحال، فیلم بهواسطهٔ فضای پرتنش، جسارت بصری دی پالما، بازی خیرهکنندهٔ جان کسویتس و اجرای پرانرژی کرک داگلاس، نیرویی خاص دارد. آمیزش جاسوسی، وحشت و داستان استعدادهای فراطبیعی گاه از کنترل خارج میشود، اما همین بیمهاری بخشی از جذابیت آن است. تماشاگرانی که پیوندهای داستانی دقیق و شخصیتپردازی پیوسته میخواهند، احتمالاً با پراکندگی فیلم درگیر خواهند شد؛ اما کسانی که به سینمای پراغراق، صحنههای پرتنش و تصویرپردازی کابوسوار علاقه دارند، در آن لحظههای نیرومندی خواهند یافت.
«The Fury» بیش از آنکه اثری یکدست باشد، مجموعهای از انتخابهای جسورانه و لحظههای سینمایی پرضرب است؛ فیلمی که کاستیهایش را پنهان نمیکند، اما در اوج خود بهسختی از یاد میرود.
« موسیقی جان ویلیامز در ساختن فضای ناآرام نقشی مهم دارد. »



ثبت دیدگاه