نقد و بررسی
نقد برو، گفت! (Drive, He Said) | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تصویری از جوانیِ بیقرار «Drive, He Said» ساختهٔ جک نیکلسون، بیش از آنکه قصهای سرراست دربارهٔ ورزش یا عشق باشد، تصویری ناآرام از جوانانی است که در آستانهٔ انتخاب ایستادهاند، اما هیچ انتخابی را بهتمامی باور ندارند. هکتور، بازیکن برجستهٔ بسکتبال، میان امکان آیندهای حرفهای و رابطهای عاطفیِ آشفته معلق مانده است.
گابریل، هماتاقی معترض او، با خشم سیاسی و هراس از اعزام به جنگ ویتنام دستوپنجه نرم میکند؛ و الیو میکوشد جایگاه خود را در رابطهای بیثبات روشن کند. فیلم این خطوط را نه در قالب یک درام منظم، بلکه همچون تکههایی از ذهنیتی پراکنده کنار هم میگذارد: ذهنیتی که در آن آینده، تعهد و حتی هویت فردی هیچکدام شکل قطعی ندارند.
دانشگاه بهمثابه میدان آشوب فضای دانشگاه در فیلم، محیطی آرام برای تحصیل و رشد نیست؛ میدان برخورد نیروهایی است که هر یک خواهان چیزی متفاوتاند. ورزش، نظم نهادی، اعتراض سیاسی، روابط شخصی و ترس از جنگ، همزمان در قاب حضور دارند، بیآنکه یکی بتواند دیگران را کنار بزند. همین چندپارگی، بخشی از جذابیت و در عین حال یکی از دشواریهای فیلم است.
نیکلسون میخواهد آشفتگی دورهای تاریخی را نه با توضیحهای روشن، بلکه با پرتاب تماشاگر میان موقعیتها و حالوهواهای گوناگون منتقل کند. نتیجه گاه به تجربهای زنده و بیقرار میماند و گاه به روایتی میرسد که رشتهٔ پیوندهایش از دست میرود. فیلم در این معنا، بیش از آنکه دربارهٔ «جنبش» یا «نسل» حکم صادر کند، از ناتوانی آدمها در تبدیل نارضایتی به کنشی منسجم سخن میگوید.
« هکتور، بازیکن برجستهٔ بسکتبال، میان امکان آیندهای حرفهای و رابطهای عاطفیِ آشفته معلق مانده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اعتراض هست، اما لزوماً برنامهای روشن پشت آن نیست؛ میل به رهایی هست، اما مقصد رهایی نامعلوم میماند. دانشگاه به صحنهای بدل میشود که در آن همه واکنش نشان میدهند و کمتر کسی میداند دقیقاً به کجا میرود. بدن در حرکت، ذهن در تردید یکی از مؤثرترین تضادهای فیلم در نسبت میان بدن و ذهن هکتور شکل میگیرد.
او در زمین بسکتبال توانایی و جهت دارد: حرکت میکند، تصمیم میگیرد و در لحظه واکنشی روشن نشان میدهد. بیرون از زمین، اما، با شخصیتی روبهرو هستیم که در برابر آینده و رابطهاش بیتصمیم به نظر میرسد. صحنههای بسکتبال به همین دلیل صرفاً وقفههایی پرتحرک میان گفتوگوها نیستند؛ آنها قلمروییاند که هکتور در آن دستکم برای مدتی از ابهام میگریزد.
این بخشها از نظر ریتم و انرژی از بسیاری از صحنههای دیگر جاندارترند. حرکت بازیکنان، فشار رقابت و واکنشهای سریع، فیلم را از سکون بیرون میکشند و نوعی وضوح بصری فراهم میآورند که در روابط و بحثهای شخصیتها کمتر دیده میشود. با این همه، همین برتری نسبی میتواند به زیان کلیت اثر تمام شود: هر بار که فیلم به زمین بازی بازمیگردد، تماشاگر ممکن است احساس کند آنجا با جهان سینمایی منسجمتری روبهرو است تا در بخشهای روایی دیگر.
رابطهای که پاسخ نمیدهد رابطهٔ هکتور و الیو در مرکز یکی از مهمترین کشمکشهای عاطفی فیلم قرار دارد، اما فیلم آن را به داستانی متعارف با مسیر روشن تبدیل نمیکند. الیو نه صرفاً موضوع میل هکتور است و نه شخصیتی که فقط برای تعیین سرنوشت رابطه در داستان حضور داشته باشد. او خود با تردیدها و نارضایتیهایی روبهرو است که نمیتوان آنها را به تصمیم سادهٔ ماندن یا رفتن فروکاست.
« اعتراض هست، اما لزوماً برنامهای روشن پشت آن نیست؛ میل به رهایی هست، اما مقصد رهایی نامعلوم میماند. »
شخصیتها و اجرا
همین استقلال بالقوه، به شخصیت امکان پیچیدگی میدهد؛ با این حال، روایت همیشه به اندازهٔ کافی به درون او نزدیک نمیشود تا این پیچیدگی را به تجربهای کامل بدل کند. کارن بلک با حضوری نافذ و هوشیار، به الیو وزن میبخشد. او در برابر مردانی قرار میگیرد که اغلب با اطمینان ظاهری یا آشفتگی درونی سخن میگویند، و حضورش اجازه نمیدهد رابطه صرفاً بر مدار سردرگمی هکتور بچرخد.
با این حال، فیلم در پرداخت زندگی عاطفیاش گاه گرفتار همان نگاه پراکندهای میشود که بر کلیت اثر سایه انداخته است: مسئلهای مهم طرح میشود، اما پیش از آنکه به عمق کافی برسد، توجه فیلم به سوی بحران دیگری منحرف میشود. گابریل و اعتراضِ بیقرار گابریل، با بازی مایکل مارگوتا، قطب دیگری از آشوب فیلم است.
اعتراض او به جنگ و ساختارهای مسلط، بهروشنی از نارضایتی و ترس نیرو میگیرد؛ اما فیلم او را به صدای بیچونوچرای حقیقت تبدیل نمیکند. در عوض، میان باور سیاسی، اضطراب شخصی و میل به جلب توجه، مرزهای ناپایداری میکشد. گابریل گاه بهنظر میرسد بیش از آنکه راهی برای تغییر جهان داشته باشد، به شدتِ اعتراض خود وابسته است؛ گویی خشم برایش جای مقصد را گرفته است.
این شخصیت از آن رو جذاب است که فیلم نه کاملاً او را تأیید میکند و نه بهسادگی مسخرهاش میسازد. او هم نشانهٔ بحرانی واقعی است و هم فردی گرفتار تناقضهای خویش. با این همه، پرداخت او نیز از نوسانهای کلی روایت بینصیب نمیماند. رفتار و لحنش ممکن است از صحنهای به صحنهٔ دیگر چنان تغییر کند که تماشاگر در پی یافتن منطق روانی ثابتی برای او بماند.
« کارن بلک با حضوری نافذ و هوشیار، به الیو وزن میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این بیثباتی میتواند بازتاب آگاهانهٔ آشفتگی شخصیت باشد، اما همیشه به تجربهای دقیق و قانعکننده تبدیل نمیشود. بازیها و نیروی حضور بازیهای فیلم یکدست نیستند، اما لحظههایی از حضور مؤثر در آن دیده میشود. بروس درن در نقش مربی، نیرویی پرتحرک و گاه مضحک به جهان بسکتبال میآورد. شخصیت او در برابر بیمیلی و تردید هکتور، نمایندهٔ نظمی است که میخواهد بدن بازیکن را به برنامهای معین و سودمند گره بزند.
درن با انرژی خاص خود، به صحنههایی که ممکن است به گفتوگوهای توضیحی محدود شوند، تنش و طنز میبخشد. کارن بلک نیز، چنانکه گفته شد، در نقش الیو از گیراترین حضورهای فیلم است. در سوی دیگر، هکتور با بازی ویلیام تِپِر شخصیتی کمحرف و کمرمق به نظر میرسد. این انتخاب ممکن است بخشی از بیانگیزگی و سرگشتگی او را بازتاب دهد، اما در لحظاتی که فیلم نیازمند آن است تا تماشاگر درون او را لمس کند، فاصلهای عاطفی ایجاد میکند.
از همین رو، دشوار است همیشه باور کنیم که این چهرهٔ خاموش همان ستارهای است که آیندهٔ ورزشیاش در کانون داستان قرار دارد. فرم ناپیوسته و بهای آن ساختار «Drive, He Said» عمداً از نظم کلاسیک فاصله میگیرد، اما فاصلهگرفتن از الگوهای روایی بهخودیخود به معنای دستیابی به فرمی تازه و منسجم نیست.
فیلم از رابطهٔ عاطفی به بسکتبال، از اعتراض سیاسی به زندگی روزمره و از طنز به اضطراب میجهد. این پرشها گاهی حسی از زمانهای آشفته میسازند که هیچ مسئلهای در آن جدا از دیگر بحرانها نیست. با این حال، در بخشهایی، پیوند میان این عناصر آنقدر سست است که پراکندگی به جای آنکه معنایی تازه بیافریند، تمرکز تماشاگر را فرسوده میکند.
« بازیها و نیروی حضور بازیهای فیلم یکدست نیستند، اما لحظههایی از حضور مؤثر در آن دیده میشود. »
قوتها و کاستیها
ریتم کند و کشدار فیلم نیز این مشکل را تشدید میکند. برخی صحنهها حالوهوایی قابلتأمل دارند، اما مکثهای طولانی همیشه به کشف تازهای نمیانجامند. بهجای آنکه سکون، فشار درونی شخصیتها را عمیقتر کند، گاه فقط احساس بیجهتی را افزایش میدهد. در نتیجه، اثر میان دو امکان نوسان میکند: ثبت صادقانهٔ آشفتگی جوانی و گرفتارشدن در آشفتگیای که خود فیلم قادر به مهار آن نیست.
جمعبندی «Drive, He Said» فیلمی نابرابر و نامتوازن است، اما بیعلاقه یا بیاثر نیست. اهمیتش در این نیست که برای هر شخصیت مسیر روشنی ترسیم کند یا دربارهٔ عشق، ورزش و سیاست به نتیجهای قطعی برسد؛ ارزشش بیشتر در ثبت فضایی است که در آن آدمها زیر فشار انتخابهای بزرگ، به حرکتهایی کوچک، واکنشی و گاه متناقض پناه میبرند.
صحنههای بسکتبال، بازی گیرای کارن بلک و بروس درن، و حالوهوای زمخت و خاکستری دانشگاه، از نقاط قوت آناند. در مقابل، روایت پراکنده، ریتم کند و شخصیتپردازی ناپیوسته مانع میشوند که این ظرفیتها به تجربهای کاملاً یکپارچه بدل شوند. این اثر را میتوان همچون سندی هنری از بیقراری یک دوره دید: فیلمی که گاهی آشفتگی زمانهاش را با نیرویی زنده جذب میکند و گاهی خود در همان آشفتگی گم میشود.
همین دوگانگی، هم محدودیت اصلی آن است و هم بخشی از هویت نامتعارفش.
« ریتم کند و کشدار فیلم نیز این مشکل را تشدید میکند. »



ثبت دیدگاه