نقد و بررسی
نقد به زن سفیدپوست دست نزن! (Don't Touch the White Woman!) | 1974
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
هجو در محلِ تخریب مارکو فرری در «به زن سفیدپوست دست نزن!» تاریخ غرب آمریکا را به قلب پاریسِ معاصر میآورد؛ نه برای بازسازی واقعگرایانهٔ نبرد لیتل بیگهورن، بلکه برای آنکه شکوه اسطورهای غرب را در برابر واقعیتی زمینی و خشن قرار دهد. در چشمانداز فیلم، یونیفورمهای سوارهنظام، لباسهای بومیان و کلاههای کابویی در محوطهای ساختمانی ظاهر میشوند؛ جایی که تخریب خانهها و جابهجایی ساکنان، مضمون تاریخی را به تجربهای شهری و آشنا پیوند میزند.
این تضاد از همان ابتدا نیروی اصلی اثر است: گذشته در لباس مبدلِ نمایش حاضر میشود تا مناسبات قدرتِ زمانهٔ فیلم را به رخ بکشد. فیلم عمداً میان شوخی، هراس و هجو سیاسی رفتوآمد میکند و از تماشاگر میخواهد نه فقط به ناهمخوانی تصویرها بخندد، بلکه معنای تلخ آنها را نیز دریابد. تاریخ بهمثابه نمایش فرری تاریخ را همچون صحنهای میبیند که نقشها در آن بارها بازتولید میشوند.
ژنرال کاستر، با بازی مارچلو ماسترویانی، فقط یک شخصیت تاریخی نیست؛ او چهرهٔ قدرتی است که خشونت را با نظم و ضرورت توجیه میکند. در سوی دیگر، سیتینگ بول و مردمانش با تهدیدِ از دست دادن خانه و زمین روبهرو هستند. جابهجایی این نبرد به پاریس، فاصلهٔ میان رویداد تاریخی و زندگی مدرن را محو میکند: ویرانکردن محله و بیرونراندن ساکنان، صورت تازهای از همان منطقِ تصرف به نظر میرسد.
« تاریخ بهمثابه نمایش فرری تاریخ را همچون صحنهای میبیند که نقشها در آن بارها بازتولید میشوند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم بهجای آنکه این قیاس را در قالب خطابهای آرام و روشن بیان کند، آن را در ساختاری تمثیلی و ناآرام میگنجاند؛ گویی خودِ آشفتگی فرم، بخشی از اتهام فیلم به جهانی است که خشونتش را پشت زبانِ پیشرفت پنهان میکند. پاریس، صحنهٔ نوسازی محوطهٔ تخریبشدهٔ پاریس در فیلم صرفاً پسزمینهای نامتعارف نیست.
شهرِ در حال تغییر، با ساختمانهای نیمهویران و زمینهای گشودهشده، به نیرویی فعال در روایت بدل میشود. برخورد لباسهای تاریخی با محیط معاصر، تصویرهایی میآفریند که هم خندهدارند و هم نگرانکننده: گویی تاریخِ فتح و کوچاندن، در میان ماشینآلات و پروژههای عمرانی دوباره اجرا میشود.
اهمیت این انتخاب در آن است که فضای واقعی شهر، بازیِ خیالپردازانهٔ فیلم را به سطحی ملموس میکشاند. تماشاگر میتواند همزمان به ناممکنیِ صحنه بخندد و به آنچه در دل این ناممکنی بازنمایی میشود فکر کند. البته همین محیطِ پرجزئیات و سرشار از تضاد، گاهی تمرکز را از روایت میگیرد؛ نگاه مدام از شخصیتها به معماریِ ویرانی و از آنجا به بازیِ تاریخی فیلم کشیده میشود.
« پاریس، صحنهٔ نوسازی محوطهٔ تخریبشدهٔ پاریس در فیلم صرفاً پسزمینهای نامتعارف نیست. »
شخصیتها و اجرا
بازیگری در مرز کاریکاتور بازیگران فیلم بهجای آنکه شخصیتهایی واقعگرا و روانشناختی بسازند، درون منطقِ اغراقآمیز اثر حرکت میکنند. ماسترویانی، کاستر را با اقتدار نمایشی و نوعی خودشیفتگیِ مضحک پیش میبرد؛ چهرهٔ فرماندهی که انگار بیش از آنکه به پیامدهای اعمالش بیندیشد، شیفتهٔ تصویر خودش در صحنه است.
میشل پیکولی در نقش بوفالو بیل انرژیِ پرجنبوجوشی میآورد و به نمایشگری و میل به ربودن توجه مجال بروز میدهد. کاترین دنوو نیز در میان این هیاهو حضوری متفاوت دارد: شخصیت او در شبکهای از مناسبات قدرت و نگاه مردانه قرار میگیرد و عنوان فیلم، با تأکید بر «زن سفیدپوست»، از همان آغاز بار کنایهآمیز و سیاسی پیدا میکند.
کنار هم قرار گرفتن این چهرههای سرشناس، لحظههای پرتحرکی میسازد؛ بااینحال، گاه شخصیتپردازی چنان زیر بار تیپسازی و هجو میرود که بازیها بیش از آنکه به تحول درونی بینجامند، بر شدت نمایش میافزایند. طنزِ نامطمئن و آشوبِ فرم طنز فیلم بر برخوردهای ناهمگون بنا شده است: تاریخ و اکنون، اسطوره و مصالح ساختمانی، ژست حماسی و رفتار مضحک.
« میشل پیکولی در نقش بوفالو بیل انرژیِ پرجنبوجوشی میآورد و به نمایشگری و میل به ربودن توجه مجال بروز میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این شیوه گاهی به تصویرهایی خلاقانه و بهیادماندنی میرسد، اما همیشه شوخی خود را بهروشنی فرود نمیآورد. فرری از لطیفههای منظم و ضرباهنگ متعارف کمدی فاصله میگیرد؛ بسیاری از موقعیتها بهجای آنکه به نقطهای مشخص ختم شوند، در اغتشاش و اغراق ادامه مییابند. برای برخی تماشاگران همین بیقاعدگی جذابیت اصلی فیلم است: اثر از قالبهای آشنا سر باز میزند و حاضر نیست میان خنده و ناراحتی مرزی امن بکشد.
برای برخی دیگر، نتیجه بیشتر به پراکندگی میماند تا جسارت. فیلم در آغاز با صدایی بلند وارد میدان میشود و از همان ابتدا چندین لحن و ایده را روی هم میگذارد؛ به همین سبب، فرصت چندانی برای افزایش تدریجی تنش یا ساختن اوجی آرام و حسابشده باقی نمیماند. ریتم و روایتِ گریزپا روایت فیلم را نباید بهعنوان رشتهای پیوسته از علت و معلول دنبال کرد.
شخصیتها و موقعیتها گاه بیشتر حامل نشانهاند تا اجزای داستانیِ منسجم؛ همین امر سبب میشود تماشاگر در بعضی بخشها احساس کند قصه از دستش گریخته است. این ویژگی با هدف هجوی اثر سازگار است، زیرا فرری احتمالاً نمیخواهد ما را در آرامشِ روایت کلاسیک بنشاند؛ اما سازگاریِ ایده و اجرا لزوماً تجربهای خوشریتم نمیسازد.
« این شیوه گاهی به تصویرهایی خلاقانه و بهیادماندنی میرسد، اما همیشه شوخی خود را بهروشنی فرود نمیآورد. »
قوتها و کاستیها
بخشهایی از فیلم کش میآیند و تکرار لحنِ پرهیاهو، بهجای آنکه هر بار معنای تازهای بیافریند، گاه از نیروی لحظه میکاهد. در نتیجه، تماشای فیلم نیازمند پذیرش نوعی تکهتکهبودن است: بهتر است آن را مجموعهای از برخوردهای تصویری و سیاسی دید، نه داستانی که همهٔ اجزایش با دقت در خدمت گرهگشایی باشند.
نبرد، خشونت و نمایش هرچه فیلم به رویارویی بزرگتر نزدیک میشود، بازیِ نمادین آن چهرهای خشنتر پیدا میکند. نبرد نه فقط نمایشِ قهرمانی یا حادثهای برای برانگیختن هیجان، بلکه نتیجهٔ منطقیِ جهانی است که در آن تصرف زمین و سرکوب مقاومت، به امری عادی بدل شده است. ازاینرو، خشونتِ صحنههای پایانی با لحنِ کمیکِ پیشین تعارضی عمدی دارد: خندهای که تا آنجا بارها برآمده، در برابر پیامدهای واقعیِ زورگویی رنگ دیگری میگیرد.
فیلم در این بخشها تصویری بهیادماندنی و خشن از فروپاشیِ نمایش میسازد؛ بااینحال، شدت بصریِ آشوب ممکن است برای بعضی مخاطبان از دقت سیاسیِ آن پیشی بگیرد. اثر بهجای آنکه همهٔ ایدههایش را در قالبی منظم جمعبندی کند، بر نیروی تصویر و تضاد تکیه میکند. جمعبندی «به زن سفیدپوست دست نزن!» اثری نامتعارف و عامدانه بیقرار است؛ فیلمی که وسترن را نه بازسازی میکند و نه صرفاً به آن ادای احترام میگذارد، بلکه اسطورهٔ آن را به میدانِ هجوی سیاسی میکشاند.
« نبرد، خشونت و نمایش هرچه فیلم به رویارویی بزرگتر نزدیک میشود، بازیِ نمادین آن چهرهای خشنتر پیدا میکند. »
جمعبندی
ایدهٔ انتقالِ نبرد تاریخی به محوطهٔ نوسازیِ پاریس، ظرفیت تصویری و انتقادی چشمگیری دارد و حضور بازیگران پرانرژی، بهویژه ماسترویانی و پیکولی، به آشوب فیلم جان میبخشد. در مقابل، روایتِ گریزپا، ریتمِ نابرابر و شوخیهایی که همیشه اثر نمیکنند، میتوانند تماشاگر را خسته یا سردرگم کنند.
ارزش فیلم بیش از آنکه در انسجام قصه باشد، در برخورد جسورانهٔ تاریخ، شهر و خشونت نهفته است. این هجوِ پرزرقوبرق برای مخاطبی که از سینمای منظم و خوشساخت انتظار دارد، ممکن است تجربهای فرساینده باشد؛ اما برای کسی که از فرم آشفته و تصویرهای نامتعارف استقبال میکند، فیلمی است که پس از پایان تماشا همچنان ذهن را به پرسش وامیدارد.
« ارزش فیلم بیش از آنکه در انسجام قصه باشد، در برخورد جسورانهٔ تاریخ، شهر و خشونت نهفته است. »



ثبت دیدگاه