نقد و بررسی
نقد کراپسی (Cropsey) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که از حاشیه به مرکز میآید «Cropsey» از پرسشی آشنا و در عین حال ناآرامکننده آغاز میکند: اگر هیولایی که در کودکی از او میترسیدیم، ریشهای در واقعیت داشته باشد چه؟ جاشوا زِمن و باربارا برانکاچیو، فیلمسازانی که خود در استیتنآیلند با روایتهای محلیِ «کراپسی» بزرگ شدهاند، به سراغ افسانهای میروند که سالها کودکان را از ساختمان متروک ویلوبروک و جنگلهای پیرامون آن دور نگه میداشت.
در این روایت، مردی خطرناک از دل یک آسایشگاه روانیِ متروک بیرون میآید و کودکان را میرباید. اما فیلم به بازگویی یک افسانه بسنده نمیکند. ناپدیدشدن چند کودک در همان منطقه، از جمله پروندهٔ جنیفر شوایگر، این قصهٔ عامیانه را به تحقیقی جنایی پیوند میزند. مستند بهتدریج از خیال جمعی به واقعیتی تلخ و پیچیده حرکت میکند؛ حرکتی که نیروی اصلی فیلم را میسازد و در همان حال، زمینهٔ یکی از محدودیتهایش را نیز فراهم میآورد.
از قصهٔ محلی تا پروندهٔ جنایی ساختار آغازین فیلم نوید پژوهشی دربارهٔ چگونگی تولد و گردش افسانهای شهری را میدهد: مردم چگونه هیولا را تصور میکنند، آن را به مکانی معین پیوند میزنند و ترسشان را به نسل بعد میسپارند؟ با ورود پروندهٔ واقعی آندره رَند به روایت، کانون توجه تغییر میکند.
« در این روایت، مردی خطرناک از دل یک آسایشگاه روانیِ متروک بیرون میآید و کودکان را میرباید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پرسش دیگر فقط این نیست که کراپسی از کجا آمده، بلکه این است که آیا یک مجرم واقعی به چهرهٔ ملموس این افسانه بدل شده است یا نه. این تغییر مسیر هوشمندانه و پرکشش است، زیرا نشان میدهد افسانه و واقعیت همیشه دو قلمرو جداگانه نیستند. گاهی رخدادهای واقعی به قصهای قدیمی شکل میدهند و گاهی یک جامعه، برای فهمیدن رخدادهایی هولناک، آنها را در قالب هیولایی آشنا بازمیسازد.
بااینحال، فیلم نسبت به وعدهٔ اولیهاش اندکی بیوفا میشود: تحلیل ریشههای فرهنگی افسانه زودتر از آنچه انتظار میرود کنار میرود و پروندهٔ جنایی فضای بیشتری میگیرد. تماشاگرانی که بیش از راز جنایی، به خاستگاه و تحول روایت عامیانه علاقهمندند، ممکن است از این جابهجایی دلسرد شوند.
استیتنآیلند؛ جغرافیای ترس و حافظه یکی از مهمترین دستاوردهای «کراپسی» آن است که محل وقوع را به پسزمینهای خنثی تقلیل نمیدهد. استیتنآیلند در فیلم فضایی است که خاطرهٔ شخصی، شایعهٔ محلی و تاریخ تلخ در آن روی هم مینشینند. ویلوبروک، با ساختمانهای رهاشده و محوطههای تاریکش، فقط مکانی وهمآلود برای حرکت دوربین نیست؛ نشانی از گذشتهای است که جامعه ترجیح داده فراموش کند، اما نتوانسته کاملاً از آن بگریزد.
« این تغییر مسیر هوشمندانه و پرکشش است، زیرا نشان میدهد افسانه و واقعیت همیشه دو قلمرو جداگانه نیستند. »
شخصیتها و اجرا
بازگشت فیلمسازان به محلهٔ کودکی خود به روایت کیفیتی شخصی میدهد. آنان صرفاً گردآورندگان اسناد و مصاحبهها نیستند؛ در جستوجویشان خاطرهٔ خودشان نیز حضور دارد، همان ترسهای کودکی و همان تصاویری که از مردی در سایهها ساخته بودند. این حضور، فیلم را از یک گزارش جناییِ صرف متمایز میکند، اما گاهی مرز میان کنجکاوی شخصی فیلمسازان و هدف تحقیق برای مخاطب کاملاً روشن نمیماند.
شهادتها و مسئلهٔ حقیقت فیلم با تکیه بر مصاحبه با اعضای خانوادهها، خبرنگاران، مأموران پلیس، پژوهشگران و ساکنان منطقه، میکوشد پرونده را از زاویههای گوناگون بازسازی کند. این چندصدایی ارزشمند است؛ زیرا حقیقت را نه در قالب پاسخ ساده، بلکه به صورت مجموعهای از روایتهای گاه همسو و گاه متعارض عرضه میکند.
خاطرات کسانی که سالها با ناپدیدشدن کودکان زندگی کردهاند، به فیلم بُعدی انسانی میبخشد که در روایتهای جناییِ متمرکز بر «معما» اغلب نادیده گرفته میشود. بااینهمه، حضور صداهای متعدد بهتنهایی تضمینکنندهٔ بیطرفی نیست. فیلم گاه میان شواهد مستند، برداشت شخصی و حدسوگمان فاصلهٔ کافی نمیگذارد.
« بازگشت فیلمسازان به محلهٔ کودکی خود به روایت کیفیتی شخصی میدهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در موضوعی که هم با رنج خانوادهها سروکار دارد و هم با اتهامهای سنگین، این تمایز اهمیت اساسی دارد. تماشاگر باید بتواند دریابد کدام گزاره بر مدرک یا سابقهٔ روشن تکیه دارد و کدامیک بازتاب سوءظن، خاطره یا برداشت مصاحبهشونده است. «کراپسی» همیشه این مرزبندی را با دقتی یکسان انجام نمیدهد و همین امر گاهی به جای روشنتر کردن پرونده، بر ابهام آن میافزاید.
تعلیق مستند و زبان تصویری «کراپسی» از ابزارهای سینمای وحشت بهره میگیرد، بیآنکه به یک فیلم ترسناک داستانی بدل شود. دوربین دستی، رفتوآمد در محیطهای متروک، تصاویر آرشیوی و موسیقی دلهرهآور، حس نزدیکشدن به چیزی پنهان را تقویت میکنند. بازدید از ساختمانها و تونلهای تاریک، در سطحی غریزی مؤثر است: هر راهرو میتواند نشانهای از گذشته باشد و هر فضای خالی، امکان حضور خطری نامرئی را زنده کند.
این زبان تصویری با موضوع فیلم تناسب دارد، زیرا افسانهٔ کراپسی خود از ترس مکانهای ممنوعه نیرو میگیرد. در عین حال، استفادهٔ گاه پررنگ از شیوههای تعلیقسازی ممکن است برای مخاطبی که انتظار مستندی خونسرد و آرشیوی دارد، بیش از اندازه نمایشی جلوه کند. فیلم میان تحقیق و بازآفرینیِ حس وحشت حرکت میکند؛ تعادلی که بیشتر اوقات جذاب است، اما همیشه کاملاً بیلغزش نیست.
« در موضوعی که هم با رنج خانوادهها سروکار دارد و هم با اتهامهای سنگین، این تمایز اهمیت اساسی دارد. »
قوتها و کاستیها
دلهرهٔ موفق اثر عمدتاً از خود واقعیت و پیامدهای اجتماعی آن میآید، نه از ترفندهای صوری. ریتم و حدود پاسخگویی روایت فیلم با اطلاعات تازه و رفتوآمد میان گذشته و حال، کنجکاوی را زنده نگه میدارد؛ اما این کشش یکنواخت نیست. برخی بخشها طولانی میشوند و تکرار بازگشت به مکانهای متروک یا طرح دوبارهٔ پرسشهای بیپاسخ، ریتم را کند میکند.
این کندی تا حدی با ماهیت پروندهای حلنشده سازگار است، اما گاهی احساس میشود فیلم برای حفظ حالوهوای رازآلود، بیش از اندازه در فضای تعلیق میماند. پایان نیز به جای گشودن همهٔ گرهها، محدودیت دانستهها را برجسته میکند. چنین انتخابی از نظر مستندنگاری میتواند صادقانه باشد: در پروندهای پیچیده، ساختن قطعیتی ساختگی خیانت به شواهد خواهد بود.
بااینحال، از نظر دراماتیک بخشی از مخاطبان را ناکام میگذارد، بهویژه اگر انتظار داشته باشند هر پرسشی که فیلم مطرح میکند، پاسخی روشن دریافت کند. ابهام در اینجا هم نقطهقوت است و هم کاستی؛ واقعیت پرونده را پیچیده نگه میدارد، اما ممکن است حس ناتمامماندن روایت ایجاد کند. جمعبندی «کراپسی» مستندی دربارهٔ یک پروندهٔ جنایی است، اما در معنای عمیقتر، دربارهٔ شیوهای است که یک اجتماع با ترس، فقدان و نیاز به پاسخ کنار میآید.
« دلهرهٔ موفق اثر عمدتاً از خود واقعیت و پیامدهای اجتماعی آن میآید، نه از ترفندهای صوری. »
جمعبندی
پیوند افسانهٔ محلی با ناپدیدشدن کودکان، فضای وهمآلود ویلوبروک و شهادتهای مردمی که خاطرهٔ ماجرا را با خود حمل میکنند، فیلمی میسازند که کنجکاوی را تا پایان حفظ میکند. ضعفهای آن نیز روشناند: افسانهای که در آغاز نوید موضوع اصلی را میدهد، زود به حاشیه میرود؛ برخی گمانهزنیها از شواهد بهقدر کافی جدا نمیشوند؛ و ریتم، گاه کشدار میشود.
با وجود این، فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد که گاهی آنچه بیش از هیولاهای قصهها هراسانگیز است، واقعیتی است که مردم برای فهمش به هیولا پناه میبرند. «کراپسی» پاسخ قطعی عرضه نمیکند، اما پرسشی ماندگارتر پیش میکشد: وقتی افسانه و زندگی واقعی به هم میرسند، جامعه چگونه تصمیم میگیرد کدامیک را باور کند؟



ثبت دیدگاه