نقد و بررسی
نقد مزاحم زیبا (La Belle Noiseuse) | 1991
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تماشای آفرینش، نه فقط تماشای نقاشی «La Belle Noiseuse» فیلمی است دربارهی نقاشی، اما نه به معنای معمولِ داستانهایی که هنر را زمینهای برای ماجراجویی یا رمزگشایی از یک شاهکار میکنند. ژاک ریوت دوربین را به کارگاه نقاشی میبرد و تماشاگر را وامیدارد زمانِ کار را تجربه کند: مکثها، خطهای آزمایشی، پاککردنها، تغییرِ زاویهی نگاه و بازگشتهای مکرر به بوم.
موضوع اصلی نه صرفاً تابلویی که قرار است پدید آید، بلکه فرایند دشوار و نامطمئنِ پدیدآمدن آن است. فیلم در همین انتخاب، از همان ابتدا تکلیفش را با مخاطب روشن میکند: باید به جای انتظار برای رخدادهای پرشتاب، با دقت به کار و سکوت نگاه کرد. داستان دربارهی فرنهوفر، نقاش نامداری است که سالها از کار فاصله گرفته و در خانهای روستایی در پرووانس، همراه همسرش لیز زندگی میکند.
ورود نیکولا، هنرمندی جوان، و دوستدخترش ماریان، او را به اندیشهی بازگشت به نقاشی ناتمامی میاندازد که زمانی کنار گذاشته بود. تصمیم میگیرد ماریان مدل او باشد؛ تصمیمی که پیامدهایش تنها به رابطهی هنرمند و مدل محدود نمیماند. همین موقعیت ساده، بستری میشود برای بررسی میل، اقتدار، همکاری و مرزهای اخلاقیِ آفرینش هنری.
فیلم اقتباسی آزاد از داستان «شاهکار ناشناخته» اثر اونوره دو بالزاک است و با بازی میشل پیکولی، امانوئل بئار و جین بیرکین ساخته شده است. کارگاه بهمثابه جهان فیلم بخش بزرگی از جذابیت فیلم از آنجا میآید که کارگاه نقاشی صرفاً مکانی برای وقوع داستان نیست؛ به جهانِ مستقل فیلم بدل میشود.
« موضوع اصلی نه صرفاً تابلویی که قرار است پدید آید، بلکه فرایند دشوار و نامطمئنِ پدیدآمدن آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نور، پنجرهها، دیوارها، ابزارها و فاصلهی میان مدل و نقاش، همه به عناصر دراماتیک تبدیل میشوند. ریوت با کادربندیهای آرام و مکثهای طولانی، اجازه میدهد فضای کارگاه بهتدریج بر تماشاگر اثر بگذارد. اینجا هر حرکت کوچک معنایی بالقوه دارد: جابهجایی یک صندلی، انتخاب مداد یا مکث پیش از کشیدن خطی تازه.
فیلم به جای موسیقیِ پررنگ یا تدوینِ پرشتاب، بر صدای محیط و ریتم کار تکیه میکند. صدای مداد روی کاغذ و جابهجایی ابزارها ممکن است برای بعضی مخاطبان یکنواخت باشد، اما برای برخی دیگر همین جزئیات نوعی تمرکز حسی میسازد. تماشاگر کمکم از بیرونِ کارگاه به درون آن کشیده میشود؛ نه با توضیحی مستقیم، بلکه با عادتکردن به نظم و سکون فضا.
به همین دلیل، تجربهی تماشای فیلم بیش از آنکه شبیه دنبالکردن رویدادها باشد، به نشستن در برابر یک کار در حال شکلگیری شباهت دارد. زمانِ طولانی؛ انتخابی زیباشناختی و آزمونی برای تماشاگر مدتزمان نزدیک به چهار ساعت، آشکارا یکی از تعیینکنندهترین ویژگیهای فیلم است. این طولانیبودن نه پوششی برای کمبود داستان، بلکه بخشی از روش روایت است.
ریوت میخواهد زمان لازم برای کار را حذف نکند؛ میخواهد تماشاگر حس کند نقاشی در چند لحظهی الهامبخش پدید نمیآید، بلکه از تکرار، خستگی، ناکامی و تغییرهای تدریجی ساخته میشود. همین امتداد زمانی به رابطهی آدمها نیز شکل میدهد: حضور طولانی در یک فضا، سکوتها و نگاهها را سنگینتر میکند و واکنشهایی را آشکار میسازد که در روایتی فشردهتر شاید پنهان بمانند.
« نور، پنجرهها، دیوارها، ابزارها و فاصلهی میان مدل و نقاش، همه به عناصر دراماتیک تبدیل میشوند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، این رویکرد بهایی دارد. برخی صحنهها چنان طول میکشند که توجه از تأمل به بیحوصلگی میلغزد. فیلم از مخاطب میخواهد با ریتم خودش کنار بیاید، اما این خواسته برای همه به تجربهای خلسهآور تبدیل نمیشود. تکرار مراحل کار، توقفهای پیدرپی و کمبودن رخدادهای بیرونی ممکن است در بخشهایی حس کندی یا حتی کشآمدگی ایجاد کند.
این ضعف را نمیتوان صرفاً با این استدلال کنار گذاشت که کندی «جزئی از سبک» است؛ پرسش همچنان باقی است که آیا هر مکث به اندازهی کافی چیزی به تجربه میافزاید یا نه. پاسخ فیلم همیشه یکدست نیست. ماریان؛ مدل، همکار و نیروی مقاومت در مرکز احساسی فیلم، ماریان قرار دارد؛ زنی که قرار نیست فقط موضوع نگاه نقاش باشد.
آغاز کار، او را در موقعیتی قرار میدهد که دیگران دربارهی بدن و نقش او تصمیم میگیرند. اما ماریان بهتدریج از جایگاهِ سوژهی خاموش فاصله میگیرد و حضورش در برابر نقاش فعالتر و پیچیدهتر میشود. او تنها تصویری برای ثبتشدن نیست؛ خواستهها، مرزها و واکنشهای خودش را دارد و همین امر رابطهی کاری را به رویارویی بدل میکند.
بازی امانوئل بئار در این مسیر، از قوتهای اصلی فیلم است. او با تغییرهای ظریف در نگاه، حالت بدن و میزان آمادگی یا مقاومت، دگرگونی ماریان را ملموس میکند، بیآنکه آن را به توضیحهای کلامی فروبکاهد. بدن او همزمان موضوع بازنمایی و میدانِ اختیار است: نقاش میکوشد آن را ببیند و به تصویر بدل کند، اما ماریان نیز در برابر نحوهی دیدهشدنش موضع میگیرد.
« برخی صحنهها چنان طول میکشند که توجه از تأمل به بیحوصلگی میلغزد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم در این رابطه پرسشی دشوار مطرح میکند: آیا آفرینش هنری میتواند از دیگری چیزی بخواهد که در زندگی عادی تجاوز به مرزهای او شمرده میشود؟ پاسخ سادهای عرضه نمیکند و همین ابهام، تنش اخلاقی اثر را زنده نگه میدارد. فرنهوفر و مسئلهی اقتدار هنرمند میشل پیکولی فرنهوفر را نه نابغهای رمانتیک و بیخطا، بلکه هنرمندی سالخورده، سختگیر و گاه خودخواه میسازد؛ مردی که باور دارد برای رسیدن به حقیقت هنری باید از عادتها و آسایش عبور کرد.
او در کارگاه اقتداری آشکار دارد، اما فیلم این اقتدار را بیچالش باقی نمیگذارد. هرچه رابطهی نقاش و مدل پیش میرود، روشنتر میشود که آفرینش فقط فرماندادن از سوی هنرمند و اطاعتکردن از سوی مدل نیست. مقاومت ماریان، نظم کار را مختل میکند و در عین حال امکانهای تازهای پیش روی نقاش میگذارد.
پیکولی نقش را با ترکیبی از خشونتِ کلامی، تمرکز حرفهای و شکنندگی پنهان میکند. فرنهوفر نه صرفاً هیولایی استثمارگر است و نه نابغهای که باید برای هنر از او چشمپوشی کرد. فیلم اجازه میدهد هم شیفتگی او به کار را ببینیم و هم ناراحتیای را که رفتار سلطهجویانهاش برمیانگیزد. در سوی دیگر، جین بیرکین در نقش لیز حضور آرام اما مهمی دارد.
او به گذشتهی نقاشی و زندگی مشترک فرنهوفر گره خورده است و نگاهش یادآور این است که بازگشت هنرمند به کار، برای اطرافیانش صرفاً یک رویداد حرفهای نیست؛ میتواند تعادل عاطفیِ زندگیشان را نیز برهم بزند. تصویر، غیاب و خیال تماشاگر یکی از انتخابهای بحثبرانگیز فیلم، نحوهی برخوردش با اثر نهایی است.
« پاسخ سادهای عرضه نمیکند و همین ابهام، تنش اخلاقی اثر را زنده نگه میدارد. »
قوتها و کاستیها
تماشاگر ساعتها روند کار را میبیند، اما فیلم از تبدیل آن به نمایشِ کامل و قطعیِ شاهکار پرهیز میکند. برای مخاطبی که انتظار دارد در پایان پاداش دیداری روشنی بگیرد، این امتناع ممکن است ناکامکننده باشد. بااینهمه، نادیدهماندنِ کاملِ تصویر نهایی را میتوان ادامهی منطق فیلم دانست: آنچه اهمیت دارد تجربهی ساختهشدن است، نه تبدیل تابلو به شیئی آماده برای مصرف و داوری.
این تصمیم البته بیهزینه نیست. هرچه فیلم زمان بیشتری را صرف کار روی بوم میکند، میل تماشاگر به دیدن نتیجه بیشتر میشود؛ پس پنهانماندن تصویر میتواند حسی از محرومیت برانگیزد. اما همین محرومیت، پرسشی را برجسته میکند: آیا ارزش اثر در چیزی است که میتوان دید، یا در فرایندی که زندگی و روابط را دگرگون کرده است؟
فیلم به جای آنکه پاسخ را در تصویر نهایی تثبیت کند، فاصلهای میان تماشاگر و تابلو نگه میدارد. این فاصله هم میتواند نیرومند باشد و هم برای برخی آزارنده. جمعبندی «La Belle Noiseuse» فیلمی دربارهی هنر است که از توضیحدادنِ هنر کمتر به نمایشدادنِ کار آن علاقه دارد. در بهترین لحظات، تماشاگر را با ضرباهنگی آرام و جزئینگر وارد کارگاه میکند و نشان میدهد نقاشی چگونه از مشاهده، کوشش، فرسودگی و کشمکش میان آدمها جان میگیرد.
بازیهای پیکولی، بئار و بیرکین به این فرایند بُعدی انسانی میبخشند؛ بهویژه رابطهی فرنهوفر و ماریان که از یک همکاری حرفهای فراتر میرود و به مواجههای دربارهی قدرت و اختیار بدل میشود. در مقابل، طول زیاد و تکرار برخی صحنهها ممکن است تحمل تماشاگر را بیازماید، و پنهانماندنِ تصویر نهایی احتمالاً همه را راضی نخواهد کرد.
« تماشاگر ساعتها روند کار را میبیند، اما فیلم از تبدیل آن به نمایشِ کامل و قطعیِ شاهکار پرهیز میکند. »
جمعبندی
اینها ایرادهایی واقعیاند، نه سوءتفاهم دربارهی سبک فیلم. بااینحال، همین انتخابها به اثر هویتی متمایز میدهند: فیلم عجله نمیکند تا داستان را به نتیجه برساند یا هنر را به یک تصویرِ قابلمصرف تقلیل دهد. حاصل، تجربهای صبورانه و گاه دشوار است که برای تماشاگر مشتاقِ ریتم کند و جزئیات، غنای چشمگیری دارد؛ و برای کسی که انتظار روایت پرتحرکتری دارد، ممکن است بیش از اندازه ممتد به نظر برسد.
« اینها ایرادهایی واقعیاند، نه سوءتفاهم دربارهی سبک فیلم. »



ثبت دیدگاه