نقد و بررسی
نقد Love, Lies | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیاهایی در آستانهٔ زوال «عشق، دروغها» ساختهٔ پارک هونگ-شیک، در سال ۱۹۴۳ و در کرهٔ زیر سلطهٔ ژاپن میگذرد؛ دورهای که همزمان با دگرگونیهای فرهنگی، سنتهای هنری نیز در معرض فراموشی قرار گرفتهاند. سویول و یونهی، دو دوست و هنرجوی آواز، در دل این جهان ناآرام رؤیای دیدهشدن دارند.
ورود یونوو، آهنگساز و محبوب سویول، به زندگی هنری یونهی، دوستی آنها را به میدان آزمون میکشاند. این طرح در نگاه نخست به مثلثی عاشقانه شباهت دارد، اما نیروی اصلی فیلم در پرسشی تلختر نهفته است: چه بر سر انسان میآید وقتی عشق، دوستی و آرزوی هنری، همگی به رقابت برای بهرسمیتشناختهشدن بدل شوند؟
دوستی؛ پناهگاه و میدان رقابت فیلم در آغاز، پیوند سویول و یونهی را صرفاً مقدمهای برای نزاع بر سر یک مرد تصویر نمیکند. صمیمیت میان آنها، با آرزوهای مشترک و علاقهشان به موسیقی، بنیانی عاطفی میسازد که گسست بعدی را معنادار میکند. به همین سبب، حسادت سویول ناگهان از خلأ سر برنمیآورد؛ در لایههای زیرین رابطه، ترس از عقبماندن و نادیدهگرفتهشدن از پیش حضور دارد.
نقطهٔ قوت فیلم، نمایش تدریجی همین فرسایش است. علاقهٔ یونوو به صدای یونهی نه فقط مناسبات عاشقانه، که توازن میان دو دوست را هم بر هم میزند. آنچه سویول تجربه میکند، آمیزهای از دلبستگی، رنجش و احساس محرومیت است. فیلم در بهترین لحظاتش نشان میدهد چگونه یک رابطهٔ نزدیک میتواند همزمان سرچشمهٔ اعتماد و زمینهٔ زخمی عمیق باشد.
« سویول و یونهی، دو دوست و هنرجوی آواز، در دل این جهان ناآرام رؤیای دیدهشدن دارند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، بعضی نقاط عطف چنان سریع رخ میدهند که فرصت تماشای دگرگونی درونی شخصیتها اندکی کوتاه میشود. موسیقی و مسئلهٔ دیدهشدن موسیقی در «عشق، دروغها» تزئینی بر حاشیهٔ داستان نیست؛ زبان اصلی آرزوها و رقابتهای شخصیتهاست. آواز سنتی و موسیقی عامهپسند، دو شیوهٔ هنری متفاوت را نمایندگی میکنند و انتخاب میان آنها به مسئلهای شخصی بدل میشود: کدام صدا شنیده خواهد شد و چه کسی حق دارد در مرکز توجه قرار گیرد؟
در این معنا، رقابت سویول و یونهی فقط بر سر عشق یا موفقیت نیست؛ بر سر هویت هنری و جایگاهی است که هر یک برای خود میطلبد. تضاد میان صدای یونهی و میل سویول به موفقیت، محور دراماتیک مؤثری میسازد. شنیدهشدن برای یکی امکان رهایی و آغاز راهی تازه است؛ برای دیگری، نشانهای دردناک از کنار گذاشتهشدن.
فیلم با پیوند دادن موسیقی به احساسات شخصیتها، حسادت را از خصلتی ساده و مذموم فراتر میبرد و آن را به ترس از محو شدن تبدیل میکند. البته گاه احساسات بهجای آنکه از طریق سکوتها و کنشهای کوچک شکل بگیرند، بیش از اندازه مستقیم بیان میشوند؛ در نتیجه، ظرافت موسیقیایی روایت در برخی لحظات جای خود را به تأکید ملودراماتیک میدهد.
تاریخ بهمثابه فشار و پسزمینه بافت تاریخی فیلم، جزئیاتی آرایشی برای داستانی عاشقانه نیست. اشغال ژاپنی، ساختارهای اجتماعی و موقعیت شکنندهٔ زنان هنرمند، افق انتخابهای شخصیتها را محدود میکند. آنان در جهانی زندگی میکنند که شهرت و استقلال هنری بهسادگی به دست نمیآید و رؤیای حرفهایشدن با قواعد قدرت و مناسبات زمانه گره خورده است.
« بااینحال، بعضی نقاط عطف چنان سریع رخ میدهند که فرصت تماشای دگرگونی درونی شخصیتها اندکی کوتاه میشود. »
شخصیتها و اجرا
در چنین فضایی، موفقیت فردی هزینهای دارد و آیندهٔ هنری شخصیتها از همان ابتدا نامطمئن به نظر میرسد. بازسازی دورهٔ تاریخی، از لباسها و فضاها تا حالوهوای شهری، به فیلم بافتی چشمنواز و ملموس میدهد. تغییر ظاهر و لحن بصری نیز همزمان با دگرگونی روابط، بر تفاوت میان شور آغازین و تیرگی بعدی تأکید میکند.
این فضاسازی، تلخی داستان را تشدید میکند: شخصیتها نه در خلأ، بلکه در دورهای گرفتارند که فشار اجتماعی و محدودیتهای فرهنگی، رؤیاهایشان را شکنندهتر میسازد. با وجود این، زمینهٔ تاریخی گاهی بیشتر به نیرویی برای افزایش حس تراژدی بدل میشود تا عاملی که پیامدهایش در تمام لایههای شخصیتپردازی به یک اندازه بسط یافته باشد.
سویول؛ تراژدیِ زخم و انتخاب سویول مرکز ثقل عاطفی فیلم است؛ شخصیتی که رفتارهایش تماشاگر را میان همدلی و داوری معلق نگه میدارد. او در آغاز فقط رقیبی حسود نیست، بلکه زنی است که میترسد جایگاهش در عشق و هنر از او گرفته شود. همین ترس، اعمال او را از نظر احساسی قابلفهم میکند، بیآنکه الزاماً توجیهشان کند.
فیلم از این راه به تراژدی شخصی او نزدیک میشود: آسیبدیدن بهتنهایی سرنوشت را رقم نمیزند، اما میتواند فرد را به انتخابهایی سوق دهد که تباهی را گسترش میدهند. بااینحال، پرداخت این مسیر همیشه همسنگ ظرفیت شخصیت نیست. گذار از رنج درونی به تصمیمهای سنگین گاه شتابزده احساس میشود و بعضی دگرگونیها به زمینهچینی بیشتری نیاز دارند.
« در چنین فضایی، موفقیت فردی هزینهای دارد و آیندهٔ هنری شخصیتها از همان ابتدا نامطمئن به نظر میرسد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اجرای نقش سویول نیز در لحظاتی که باید همزمان خشم، حس حقارت و آسیبپذیری را منتقل کند، به یک اندازه قانعکننده نیست. هرجا بازی به واکنشهای بیرونی و تأکید عاطفی تکیه میکند، ملودرام آشکارتر میشود؛ هرجا شخصیت در سکوت و نگاه مجال بروز مییابد، پیچیدگی او اثرگذارتر است. یونهی و یونوو؛ دو نیروی نابرابر یونهی در پیوند میان استعداد و فرصت جایگاهی محوری دارد.
صدایش توجه دیگران را جلب میکند و راهی پیش پایش میگذارد که ممکن است با مسیر سنتی پیشین تفاوت داشته باشد. اما فیلم در همهٔ لحظات به همان اندازه که برای سویول وقت میگذارد، به استقلال درونی یونهی نمیپردازد. او گاه بیش از آنکه نیرویی کاملاً مستقل در روایت باشد، به کانونی بدل میشود که رقابت و رنجش دیگران پیرامونش شکل میگیرد.
این عدم توازن، بخشی از ظرفیت رابطهٔ دو زن را محدود میکند. یونوو نیز میان نقش عاشق و آهنگساز، محرک مهمی در پیشبردن داستان است، اما پیچیدگی عاطفی او کمتر از آن دو زن پرورده میشود. تصمیمها و احساساتش بیش از آنکه دریچهای به جهان درونیاش باشند، اغلب موتور تغییر مسیر رابطهها هستند.
از این رو، مثلث عاشقانهٔ فیلم گاهی به الگویی آشنا نزدیک میشود؛ الگویی که تماشاگر میتواند مسیر کلی آن را حدس بزند. آنچه اثر را از این کلیشه تا اندازهای فراتر میبرد، تمرکز بر رقابت هنری و پیوندِ آسیبدیدهٔ دو دوست است. روایت، لحن و محدودیتهای ملودرام روایت با تضاد میان امید و فرسایش پیش میرود: آرزوها و صمیمیت اولیه، بهتدریج جای خود را به بیاعتمادی و تلخی میدهند.
« یونهی و یونوو؛ دو نیروی نابرابر یونهی در پیوند میان استعداد و فرصت جایگاهی محوری دارد. »
قوتها و کاستیها
این حرکت کلی با مضمون فیلم تناسب دارد، اما در بخشهایی، پیشروی داستان از الگوهای آشنای ملودرام پیروی میکند. نشانهها و کشمکشها گاهی چنان مستقیماند که تماشاگر زودتر از شخصیتها مسیر کلی فاجعه را درمییابد. پیشبینیپذیری، الزاماً اثر عاطفی را از میان نمیبرد، ولی از غافلگیری و ظرافت آن میکاهد.
ضعف دیگر، ناهماهنگی میان شدت احساسات و زمان لازم برای شکلگیری آنهاست. برخی تصمیمهای تعیینکننده فرصت کافی برای رشد نمییابند و در نتیجه، بهجای آنکه از زنجیرهای روشن از تردیدها و انتخابها برآیند، ناگهانی به نظر میرسند. بااینهمه، فیلم در ساخت فضای تلخ و در پیوند دادن موسیقی، دوستی و بلندپروازی موفق است.
وقتی این عناصر بهجای تأکیدهای صریح، در قاب و صدا با یکدیگر همراه میشوند، «عشق، دروغها» به اثری تأثیرگذارتر و پختهتر بدل میشود. جمعبندی «عشق، دروغها» در ظاهر داستانی دربارهٔ یک مثلث عاشقانه است، اما هستهٔ عاطفیاش به ترس از فراموششدن و از دستدادن جایگاه بازمیگردد. فیلم با نمایش فرسایش تدریجی دوستی سویول و یونهی و با بهرهگیری از موسیقی و فضای تاریخی، تراژدیای میسازد که از رقابت برای عشق فراتر میرود و به آرزوی دیدهشدن میرسد.
کلیشههای روایی، شتاب بعضی دگرگونیها و نابرابری در پرداخت شخصیتها مانع از آن میشود که همهٔ ظرفیت داستان به یک اندازه شکوفا شود؛ بااینحال، ترکیب رؤیای هنری، حسادت و فشار زمانه، اثر را به تجربهای تلخ و تأملبرانگیز بدل میکند.
« این حرکت کلی با مضمون فیلم تناسب دارد، اما در بخشهایی، پیشروی داستان از الگوهای آشنای ملودرام پیروی میکند. »



ثبت دیدگاه